تقدیم به همه جویندگان حقیقت

بسمه تعالی

با سلام و خسته نباشید به همه بازدید کنندگان ارجمند

آنهایی که از پیروی کورکورانه بدون دلیل در همه امور پروا میکنند و به دنبال رسیدن به حقیقت واقعی دست به جستجو و کنکاش می زنند تا با دلیل و برهان بهترین عقیده را انتخاب کنند.

مقصود از راه اندازی این وبلاگ انجام فعالیتی هر چند کوچک در این راه است.

از همه شما دعوت می شود در این مدت با ما همراه باشید.

ان شاء الله

بررسی مسیحیت (2) با استفاده از انجیل

خواندن این مطالب ممکن است چند دقیقه از وقت شما را بگیرد ولی در صورتی که همراه با تفکر باشد ممکن است بر  همۀ زندگیتان تاثیر گذارد.

 

 

موضوعات این شماره :

 > تثلیث چیست و چه اشکلاتی به آن وارد است؟                                                

 > تعداد انجیل های مختلف چقدر است مسیحیان چند تای آنها را قبول دارند؟

 >چرا اکثر انجیل ها از نظر مسیحیان آپوکریفا ( غیر قانونی و غیر شرعی) هستند؟

> پترس ، پولس ، برنابا و ... که بودند؟

 >مسیحیت پترسی با مسیحیت پولسی چه فرقی دارد؟

> مسیحیان فعلی پولسی هستند یا پترسی؟

 >بررسی اعتبار انجیل های چهار گانه

 

بسمه تعالی

در شماره پیش ارزیابی مسیحیت را آغاز کردیم ؛ حال به ادامۀ مبحث می پرداریم:

 

براي بررسي وارزيابي مسيحيت لازم است به برخي از اشكالات و مشكلات غير قابل حل مسيحيت اشاره كنيم:

اول :مسيحيان به اصل تثليث معتقدندو  در عين اقرار به يگانه دانستن خدا اين مسئله را موافق با توحيد مي دانند يعني خودشان را موحد مي دانند ولي در عين حال عيسي را نيز خدا مي دانند و برايش شأن خدايي قائلند و روح القدس را نيز خدا مي دانند البته اين اعتقاد مسيحيان است ولي اگر شما با يك مسيحي در مشهد صحبت كنيد به احتمال زياد تثليث را انكار مي كند همانطوريكه براي ما تجربه شد و اين گونه پنهان كاريها جاي تعجب و تامل دارد كه آموزه هاي يك دين آنقدر شنيع باشد كه جز با تحريف و كتمان نتوان آن را عنوان نمود وبا اين حال تبليغات وسيعي هم داشته باشد

به عنوان مثال عرض مي كنم چندي پيش با برخي از مسيحيان در مشهد بحثي را در مورد تثليث آغاز كرديم و گفتيم كه مسيحيان به خداي سه گانه (تثليث)اعتقاد دارند، مخاطبان ما به شدت انكار كردند و گفتند شما اين مطلب را از خودتان درآورديدو هيچ  اساسي ندارد، من مدرك معرفي كردم و به متن انجيل استناد كردم

آنها گفتند اين كتاب بعد از انقلاب چاپ شده و ارزش ندارد گفتم بسيار خوب استناد مي كنم به "كتاب عهد عتيق و جديد"ي كه ترجمه هنري مارتين ،مبلغ رسمي مسيحيت در ايران بوده و در 150سال پيش چاپ شده است محل چاپ آن هم چاپخانه ويليام واتس در لندن بوده است و تا آنجا كه من يادم مي آيد نه در 150سال پيش ، نه در ايران انقلاب شده بود و نه لندن يكي از شهر هاي ايران است . قبول داريد؟

گفتند ما با تمام كتابهايي كه شما مي آوريد مشكل داريم و هيچكدام را نمي توانيم قبول كنيم.

گفتم البته اين كه كسي به فردي بگويد اگر دليل قانع كننده بياوري مي پذيرم ولي بعد بگويد هر دليلي كه بياوري چون تو آوردي قبول نمي كنم و فقط دلايلي را قبول دارم كه افكار مرا بپذيرد اين نحوه استدلال كردن مغالطه بوده و غلط است ولي من از اين مسئله مي گذرم اشكالي ندارد شما كتابهاي مورد قبول خودتان را بياوريد هر كتاب ،جزوه ،يا منبعي كه در باب خدا در مسيحيت مطلبي داشته باشد بياوريد من به عنوان منبع مي پذيرم .

ايشان رفتند و پس از مدتي چهار كتاب آوردند كه محور بحث هايمان  باشد من در جلسه مقرر حاضر شدم و يكي از كتابها بنام "مسيحيت چيست از م.مولر" راكه خودشان به من امانت داده بودند با خود بردم و در باب تثليث به آن استناد كردم و گفتم كه همانگونه كه عرض كردم مسيحيت به تثليث معتقدند و به جز در ايران آن هم در برخي موارد كه به خاطر مصالحي آن را انكار مي كنند اصل تثليث را تبليغ هم مي كنند صفحه 60را باز كردم و برايشان خواندم و امروز عيناً همان مطلب را برايتان مي خوانم كه هم به معناي تثليث پي ببريد و هم آخرين تلاش براي ماستمالي كردن اين اصل را كه در واقع مهمترين اصل از اصول دين آنهاست ، شاهد باشيد كه البته با وجود سعي بر جفت وجور كردن مسئله باز بقول خودمان گوشه اش باز مانده است و در كتمان كردن مسئله ناكام مانده است.

"البته صحيح است كه مسيحيان عيسي را ستايش ميكنند ولي ما او را نه از آنجهت ستايش ميكنيم كه پيغمبر مقدسي بوده است بلكه از اينجهت كه او از ازل كلمه خدا وپسر خدا ميباشد و با خدا كاملا يكي است!"

بعد خوشبختانه دست از كلي گويي برداشته و منظور خود را به صورت روشن بيان مي كند و مي گويد:

"او شخصي نبود كه ما انسانيان او را به مرتبه خدائي رسانيده و با خداي حقيقي يكسان نموده باشيم ،بلكه در واقع او از ازل با خدا يكي ميباشد و باين دليل انسان شد كه انسان گناهكار را نجات بخشد و بسوي خدا برگرداند.از اينرو او شايسته ستايش است چونكه حقيقتاً خداست."

البته ادعاهاي مبلغان مسيحي همگي مي تواند بر مخاطبان تاثير بگذارد اما نه براي كسي كه بنا بر خواندن كتابهاي تبليغي دارد ونه بنا بر فكر كردن .چنين فردي چون نمي تواند باور كند كه در تبليغات يك دين معروف بسياري از ادعاها خلاف واقع و نادرست باشند لذا ممكن است دربست قبول كند و تسليم شود و حتي آنها را ترويج كند اما براي كسي كه بنا بر مطالعه كتابهاي آنها دارد طرح اينگونه ادعاها و كتمان كردنها نتيجه اي جز رسوائي مسيحيت در بر ندارد

دوم: كتب مسيحيت كه بين همه مسيحيان به چهار انجيل  موسوم هستند عبارتند از انجيل هاي متي ،مرقس ،لوقاو يوحنا كه مقدس و معتبر شناخته مي شوند در حالي كه با بررسي تاريخي معلوم مي شود كه نه انحصار آنها در چهار مورد صحيح است و نه اساسا همين كتب سنديت و اعتباري دارند .

اما اينكه آن كتب به چهار مورد منحصر نمي شوند به اين دليل است كه انجيل هاي متعددي هم وجود دارند كه مسيحيان آنهارا قبول نمي كنند برخي از مورخان تعدادي از اين كتابهارا نام برده اند كه ما به برخي از آنها اشاره مي كنيم انجيلهاي موسوم به، صعود مريم ، مرقيون(مركيون)،  توماس، فيلپس، كودكي، پاك، مصريان، يهود، كمال، جوادس، قاريوس ،مبادت ،توماس، مريم ،اندرو، يكمندوس، قاريوس ،مارسيمون، (رك. كلام مسيحي:توماس ميشل،ترجمه توفيقي-ونيز كتاب راهنماي يهود ونصاري يا بيبلها:شهرستاني)مي توانيد براي بدست آوردن اسامي برخي از آنها به كتاب انگليسي دايره المعارف بريتانيا مراجعه كنيد.

مي دانيد تعداد انجيلهاي موجود در مسيحيت چقدر بوده؟ تعداد آنها را برخي منابع موجود تا 160كتاب نوشته اند و عجيب آنست كه از160كتاب 4جلدرا برگزيده اند 160/4برابر است با40/1 يعني 5/2% يعني اگر كسي بتواند به همه مذاهب مسيحي یعني كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان عمل كند (كه امكان پذير نيست) اينكه با اين نحوه عمل بتواند به دين مسيح عمل كند 5/2% است ولي آيا اين ميزان احتمال قابل اعتنا ست؟

مسلما نه چون ما به اين مقدار احتمال هرگز اهميت نمي دهيم مثلا كداميك از شما وقتي از خانه تان بيرون مي آمديد حتي به اندازه 5/2%احتمال تصادف نمي داديد؟ يا موقع خوابيدن به  اين ميزان  احتمال وقوع زلزله نمي دهيد ؟ همه ما اين ميزان احتمال خطر را در ابتداي هر كاري مي دهيم ولي به آن اهميت و بهاء نمي دهيم پس اين مقدار احتمال بي اهميت وغير قابل اعتناست.

سوال :آیا غير از انجيلهاي چهارگانه، انجیل های ديگري كه نام برديد  موجود هستند يا از بين رفته اند؟

پاسخ آن است که برخي از انجیل های نام برده شده هم اکنون موجود هستند  و انجیل های ديگري هم موجود بوده که در طی تاریخ (ظاهرا) از بین رفته اند وبرخي ديگر دائما كشف مي شوند كه اتفاقا بين آنها مواردي پيدا مي شود كه با تمام منظومه فكري مسيحيت رايج تفاوت دارند ولي مسيحيان نه اناجيل موجود(غير از 4 انجيل) و نه اناجيل از بين رفته ونه تعدادي را كه كشف مي شوند را قابل قبول نمي دانند و مجموعه انجیل های غیر قابل قبول از نظر مسیحیان ، انجیل های "آپوکریفا" یعنی انجیل های غیر شرعی و غیر قانونی ناميده مي شوند لذا اگر اناجيل ديگر هم يافت شود كه بارها اين اتفاق افتاده است براي مسيحيت قابل قبول نيست زيرا همه آنها آپوكريفا هستند.

بین انجیل های آپوکریفا، انجیل های عجیبی هم وجود دارد که به افرادی که سال ها بعد از حضرت مسیح(ع) زیسته باشند منتسب نمی شود، بلکه منتسب به افرادی است که از گروه ها وسایر مردم به حضرت عیسی(ع) نزدیک تر بوده اند. ایشان دوازده شاگرد داشتند که به حواریون معروف بودند و بعضی رابطه بسیار نزدیکی با ایشان داشته اند؛ چنان که قاموس کتاب مقدس[1]  می نویسد : پطرس قدیس از دوازده حواری حضرت عیسی(ع) و در زمره دو نفری بود که به او خیلی نزدیک تر بوده اند، (از اين مطلب بر مي آيد كه بین دوازده نفر هم مراتبی وجود داشته است؛ برخی به عيسي  نزدیک بوده اندو بعضی نزدیک تر) برخي از ياران  آن حضرت كه جزء نزدیکترین افراد به ایشان بوده اند، انجیل دارند و افرادی هم هستند که اصلا حضرت عیسی را ندیده اند و انجیل نوشته اند و جالب این که مسیحیان انجیل هایی را انتخاب کرده اند  که بعضی از نویسندگانش اصلا عیسی را ندیده اند و انجیل هایی که منتسب به حواریون طراز اول حضرت مسیح است را انکار می کنند و آن ها را آپوکریفا می خوانند. و تا کنون کسی به این سوال (راز سر به مهر) پاسخ قانع کننده ای نداده است؛ که، ضابطه آپوکریفا بودن چیست؟ تنها پاسخی که می دهند این است که مسیحیان اولیه فقط چهار انجیل را تایید کرده اند.لذا ما همان موارد را مي پذيريم.

لازم است بدانيم كه برخي از برترين كشيشان و رهبران فكري مسيحيت اقرار مي كنند كه دراين انجيل ها مضامين عالي موجوداست 

پرسش اين است كه مگر سایر انجیل های قدیمی را که افراد غير موثق نوشته، چرا آن نوشته ها باید از این اعتبار خارج باشند؟

پاسخ می دهند هنگام بررسی اعتبار انجیل ها در قدیم، بر مسیحیان ، روح القدس نازل شده و آن ها را تایید کرده است و آن ها با تایید روح القدس فقط چهار انجیل را درست دانسته اند.

سوال ما این است که روح القدس کیست؟ ویا چیست؟ و چرا نباید امروزه نازل شود چرا اجازه نداشته باشيم یک بار دیگر انجیل ها رابررسی کرده و تعداد دیگری به این منظومه چهارتایی بيفزاييم ؟ واین بارنیز بر ما  نازل شود و ما را هم تایید کند؟ چرا اجازه این نزول را به روح القدس نمی دهید!!! و اصلا بگویید بر طبق کدام آیه انجیل می گوید روح القدس دیگر بر ما نازل نخواهد شد و اصلا طبق کدام سند تاریخی ادعامی کنید بر آن ها روح القدس نازل مي شده است؟

روح القدس فرشته است یا خدا؟وچگونه مي تواند

گذشته از تفاوت و تضاد فراوانی که در مورد اصل تثلیث وجود دارد، مسئله قابل توجه دیگر این است که این چه خدایی است که بر یک امت در گذشته نازل می شد (یا فرشته نازل می کرد) و آن ها را معصوم می کرد ولی ما را به عصمت نمی رساند؟ البته عصمت دادن به آن ها هم بر طبق شایستگی خاصی از طرف آن ها نبوده و دلبخواهی بوده است .

سوال: آیا انجیل مثل قرآن نازل شده است؟ جواب: از نظر مسلمانان بلی ولی از نظر آن ها خیر و انجیل همان سنت شفاهی، رفتاری و گفتاری عیسی مسیح است که او را خدا می دانند. در این زمینه کتابی تحت عنوان «خداوند ما مسیح» در فارسی وجود دارد. اعتقاد به خدایی عیسی جدی است. با مردی مسیحی که صحبت می کردم از او پرسیدم آیا تثلیث مورد اعتقاد مسیحیان است. گفت: کی می گه این حرف ها را. گفتم: کتاب مقدس از چنین تعابیری آکنده است و در جای جایش این نکته را اشاره می کند و می گوید خدای پدر که در آسمان است چنین و چنان و... از قول حضرت یسوع یعنی عیسی نقل می کند که( اسم عیسی در کتاب های انجیل یسوع یعنی عیسی نقل شده؛ از قول یسوع ناصری یعنی عیسی اهل ناصریه ) مدام این را نقل می کند خدای پدر که در آسمان هست این طور خوشحال می شود و... و اعتقادشان به این که مسیح خداست قطعی است و بالا خره او پذیرفت که عیسی را خدا می دانند، البته اعتقاد به خدایی عیسی از اول نبوده است بلکه در مورد این که عیسی کیست در قرن های اول و دوم بینشان اختلاف نظر افتاد که در شورای نیقیه در سال 325 قرار بر این گذاشتند که بگويند عیسی خداست.

خوب صحبت در مورد انجیل های آپوکریفا بود و این که بدون هیچ ملاک و معیاری کتاب های فراوانی را مسیحیان فعلی انکار می کنند و در حالیکه آن کتاب ها نیز انجیل هستند و برخی از آن ها به اندازه انجیل های چهار گانه شان قدمت دارند و زمان نگارش آن ها مربوط به قرون اولیه است. بعضی از این انجیل ها عبارتند از انجیل عبریان، انجیل مصریان، انجیل پطروس قدیس که اتفاقا آنها در فضای انجیل های چهارگانه است.

انجیل مرقیون یا مرکیون، انجیل توماس فیلوپوس نوشته گنوسیان. بعضی از انجیل ها هم مثل انجیل کودکی نوشته توماس است. انجیل داستان یوسف نجار، انجیل کودکی به زبان عربی، صعود مریم، این ها کتاب هایی هستند که بعضی هاشان از بین رفته اند، بعضی هاشان هم موجود است. چهار کتاب مورد پذیرش مسیحیان است و متاسفانه بقیه نامقدس نامیده می شوند اعم از کتابهای فوق.

سوال: روح القدس یا خداست یا بشر است یا فرشته. آن هایی که عیسی را خدا می دانند، روح القدس را چه می دانند؟

جواب: آن ها اعتقاد دارند که روح القدس خداست و در عین حالی که خداست موجودی غیر از خداست. جنبه الوهی دارد جنبه الوهی تعارفی نیست بلکه جدی است و اگر از آن ها بپرسی روح القدس کی بوده و کجا نازل شده؟ می گویند: نزول روح القدس موجب مصونیت است حتی کاتولیک ها حدود 660 میلیون نفرند ادعا می کنند روح القدس هنوز هم بر پاپ نازل می شود و پاپ وقتی سخن خدا را تفسیر می کند، معصوم است چون که بر او روح القدس نازل می شود ولی در عین حال که نازل می شود و نزول کار فرشته است، روح القدس خداست و یکی از اقانیم سه گانه (پدر- پسر- روح القدس) اوست.

اعتقادات تعارض در تکلیف است. غیر از انجیلها بعضی از کتابهای آپوکریفا یا غیر قانونی وغیرشرعی هم اعمال رسولان هستند. گذشته از اعمال رسولانی که مورد پذیرش مسیحیت است، اعمال رسولان دیگر هم وجود دارد که آن ها را نمی پذیرند و در مورد آن ها اختلاف نظر جدی دارند، یعنی انکار می کنند و به عنوان یک کتاب مقدس قبول ندارند[2]. مثل کتاب توماس میشل که متکلم بسیار قوی مسیحی است و یکی از کتاب هایش هم به اسم "کلام مسیحی" ترجمه شده است. وی یک متکلم کاتولیک متعصب است.عمده مسیحیان اسامی تعدادی از رساله های رسولان را که آپوکریفا هستند، ذکر کرده اند.

 

اعمال پطروس، اعمال پولس، اعمال یوحنا، اعمال      ، اعمال توماس که به احتمال قوی در اواخر قرن 2 نوشته شده است. رساله کلمه، رساله برنابا، دو رساله منصوب به پولس رسول(غیر از رساله های قانونی او). رساله هایی که قانونی دانسته شده اند فراوان دارد ولی رساله سوم پولس رسول به غلاطیان و رساله پولس رسول به لادکیان غیرقانونی اند!

و کتاب های مکاشفه به غیر از کتاب مکاشفات یوحنا (که آخرین کتاب از 27 کتاب مقدس مسیحیان بود) هم بصورت متعدد وجود دارد.

سوال: آیا همه مسیحیان این کتاب های آپوکریفا را رد می کنند یا عده ای هم قبولشان می کنند؟

جواب: توماس میشل می گوید که همه مسیحیان امروزی کتاب های آپوکریفا را رد می کنند بعد عجیب است که آورده اند در این کتب افکار بسیار بلندی هم پیدا می شود و وجود دارد. ضمنا تعالیمی در این کتاب ها نقل می شود که تعالیم واقعی است.(ر ک کلام مسیحی: توماس میشل ترجمه: حسین توفیقی)

سوال: تعداد کتاب های آپوکریفا چقدر است؟

جواب: تعداد کتاب های آپوکریفا تا مدت ها پیش 120 عنوان کتاب اعلام می شد و الان حدودا 160 کتاب است و مدام به تعداد آن اضافه می شود. این 160 کتاب برجامانده حدوداً از زمان حضرت عیسی است ولی دقیقا از زمان حضرت عیسی نیست. از قرون اولیه میلادی 160 کتاب بر جامانده است که فقط چهار کتاب انجیل از بین آن ها رسمی شناخته شد و بقیه انکار شدند و 23 کتاب دیگر هم از رساله ها و مکاشفات گزینش شدند.

سوال: چرا تعداد کتاب ها رو به افزایش بوده است؟

جواب: برای این که "باستان شناسی کتب مقدس" بطور جدی دنبال می شود. باستان شناسی کتب مقدس یعنی نسخه شناسی کتاب هایی که تقدس دارند. هم یهودی ها و هم مسیحی ها به دلایل متعدد در ویرانه ها ی شهرهایی که مربوط به قرن اول و دوم میلادی است، جستجو می کنند و بین آن ها بعضا کتاب هایی پیدا می شود که بیش از 1500 سال قدمت دارند و درجه اعتبار آن ها به اندازه  درجه اعتبارانجیل مرقس یالوتا یا یوحنا است یا حداقل در حد رساله های پولس قدیس است، ولی با این وجود انکارمی شود. چون هر آن چه که پیدا می شود آپوکریفا خواهد بود.

و جالب اینجاست که علاوه بر کتاب های جدید که مدام افزوده می شود، بر کتاب های عهد عتیق نیز افزوده می شود. چون یهودیان هم مدام کتاب پیدا می کنند. بعضی از آن ها را به مردم جهان نشان می دهد، البته به همان میزان که خودشان می خواهند و بعضی از آن ها رسما کتمان می شوند و می گویند هست ولی بیان نمی کنیم. از جمله کتاب های آپوکریفا و غیرقانونی مسیحیان کتابی است به اسم انجیل برنابا منتسب به فردی است به اسم برنابا که جزء حواریون عیسی(ع) بوده است. پولس رسول فردی است که الان مسیحیت به او منتسب است، یعنی بعد از این که عیسی(ع) از دنیا رفت و به تعبیر آن ها کشته شد[3].

بین دوازده حواری حضرت عیسی فردی بنام پطرس قدیس بوده که جانشین واقعی حضرت عیسی(ع) بود.  پترس قدیس با فردی به نام پولس دشمنی فراوان داشت. به خاطر این که پولس اصلا مسیحی نبوده، بلکه یهودی متعصب بوده که با مسیحیان سر ناسازگاری داشت و یک مسیحی ستیز به تمام معنا بود. بعد از این که مدتی از تصلیب حضرت عیسی(ع) گذشت، پولس ادعا کرد که من مسیحی شدم. سوال کردند که تو خیلی با مسیحیان مخالفت می کردی و دشمنی داشتی، چه شد که مسیحی شده ای؟  بیان می کرد که عیسی را در مکاشفه دیدم که من را به دین خویش دعوت می کرد و من هم قبول کردم و من از این به بعد مسیحی هستم. به مرور زمان پولس قدیس (فرد مقدس مبلغ ) شده و ارکان مسیحیت را در دست گرفته و به  مرور زمان مسیحیت غیر پولسی(پترسی) از بین رفت و تمام مسیحیت باقی مانده مسیحیت پولسی است، که دشمنی آن با یهودیت مسلم است.

کم کم مسیحیت پترسی از بین رفت و آخرین رگه های مسیحیت واقعی را هم در قرن 5 و 6 پیدا می کنیم که بعد از آن هم دیگر خبری از آن نیست و این همان زمانی است که پیغمبر اکرم(ص) مبعوث شد. ( بر طبق اعتقاد ما وقتی که دین حق با تمام مذاهبش از بین برود یا دین حقی که مذهب راستین دارد و دارای مذاهب انحرافی هم هست، اگر این مذهب راستین هم از بین برود، بر خداوند واجب و لازم است که بندگانش را هدایت کند و الا بر خلاف حکمت و عدالتش عمل کرده و این بر خداوند متعال محال است. به هر صورت انجیل برنابا منتسب هست به فردی به نام برنابا که مثل پتروس قدیس با پولس قدیس دشمنی داشت. در انجیل باقی مانده از برنابا که الان هم موجود است، دشمنی وی با پولس قدیس محرز است، یعنی علیه پولس نسبت های صریح فراوان در برنابا منعکس شده است. مسیحی ها که با نگاه خوش بینانه به تاریخ شان نگاه می کنند، می گویند

بايد ذكر كنيم كه قديميترين نسخه هاي برجا مانده از انجيل هاي چهارگانه فعلي همگي مربوط به قرن چهارم ميلادي است و مهمتر آنكه همگي به زبان يوناني هستند در حاليكه حتي يك مورخ ننوشته كه عيسي به يوناني سخن مي گفته است و مسلما يا به عبراني ويا به زبان آرامي صحبت مي كرده است  ولي مسيحيان متعصب مي گويند با اين وجود ما مطمئن هستيم كه  در قرن اول ميلادي نوشته شده اند و اولین کسی که مطالب بر جا مانده از عیسی را نوشته مرقس بوده و اولین انجیل از اناجیل چهارگانه را مرقس در سال 60  میلادی نوشته و انگیزه خودش را هم البته در این کتاب نوشته و بیان می کند که این کتاب برای اعلام بشارت است.

آنها براي اناجيل ديگر هم اين  تعصب را اعمال مي كنند و مي گويند انجیل متی هم توسط یک مسیحی فلسطینی اندکی بعد از سال 70 تقریبا حدود سال 72 تا 73 هم نوشته شده همينطور

انجیل لوقا توسط لوقا که یک یهودی الاصل بوده و یار پترس هم بوده(و از یاران دوازده گانه حضرت عیسی(ع) هم نبوده است) نوشته شده و در نوشته جات خودش اندیشه ها و اعتقادات را یعنی مسائل کلامی را مطرح می کند. این مسائل، مسائلی هستند که در انجیل متی و مرقس نیستند، این که از کجا آمده و در لوتا منعکس شده نمی دانیم ولی می دانیم که لوقا از حواریون حضرت عیسی(ع) نبوده است.

اما درباره انجیل یوحنا مسیحیان می گویند که یوحنا این کتاب را در شهر افسس نوشته و جای به صلیب کشیدن حضرت عیسی در اورشلیم خیلی فاصله بوده. تاریخش هم به شدت مورد تردید است. تاریخ تالیف آن از ديد افراد خوشبين و متعصب نيز به شدت مورد ترديد است و تاريخ احتمالي آن را سال 95 مي دانند.

شرح حال متی را به عنوان نمونه یک یا چند نکته اش را بیان می کنیم. گفته می شود که متی از شاگردان حضرت مسیح بوده که از شروع بعثت حضرت مسیح تا صعودش ملازمش بوده است و به قرعه برای خلافت او انتخاب شده و دیگر هیچ اطلاعاتی از تاریخ زندگی او در دست نیست، فقط یک کتابی مانده که مربوط به قرن چهارم است و گفته می شود از روي کتاب وی نوشته شده است. آیا این همان متی معروف بوده؟ اگر این طور باشد، چطور می تواند زندگی نامه فردی به آن مهمی این قدر مبهم شده که هیچ چیز از زندگی او در دست نیست.

سوال دانشجو: آیا زبان انجیل ها مثل زبان قرآن است؟

جواب: زبان مخاطب ومحاوره ای انجیل ها مثل زبان قرآن نیست. مثلا قرآن می گوید:"قل هو الله احد " بگواو خدای یکتاست. از طرف خدا دارد صحبت می کند. "یا ایها الذین امنوا کتب علیکم القصاص" بر شما قصاص واجب است. اما زبان کار انجیل ها این طور نیست. انجیل ها زبانشان، زبان گزارش است. مثلا می گویند یسوع در روز یکشنبه بیرون آمد و چنین گفت، یک ناظر خارجی است که زندگی عیسی(ع) را نقل می کند.

سوال: آیا حضرت عیسی(ع) از خودشان کتابی نوشته اند؟

جواب: از نظر ما حضرت عیسی(ع) کتاب داشته و این کتاب را تعلیم می داده بر اطرافیانش و این کتاب هایی که الان وجود دارد، هیچکدامش از آن کتاب های واقعی نیستند. ما معتقدیم که کتاب مقدس بوده، کتابش هم بشارت بر آمدن نبی اکرم(ص) به شکل دقیق دارد. اتفاقا این بشارت ها و نشانه های دقیق به پیغمبر اکرم(ص) هم اکنون در برخی آمده ولی رانده شده اند به حوزه آپوکریفا. از نگاه مسیحی ها عیسی(ع) هیچ کتابی ننوشت، فقط مجموعه تعالیمی داشت که شفاهی بود و دیگرانی که زندگی آن حضرت را می دیدند، می نوشتند؛ اما با این حال مقدس هستند.

سوال: یعنی هیچ آثاری نمانده است؟

جواب: مسیحیان در این مورد باستان شناسی می کنند ویکی از مهمترین آثار بر جا مانده، انجیل برنابا است؛ که مسیحیان قبول نمی کنند. به این دلیل که برنابا بشارتی بر وجود پیغمبری به نام محمد(ص) می دهد می گوییم به چه دلیل؛ مگر خدا حق ندارد نسبت به آمدن پیغمبر بعدی توسط پیغمبر قبلی بشارت بدهد؟ می گویند خوب، چون این مضامینش به اسلام نزدیک است، یک مسلمان نوشته است و می بینیم که سخنشان غیر قابل دفاع است. چون به این صورت مبنا را چنان می چینند که به خداوند حق نمی دهند در کتابی بشارت به فرد دیگری داده باشد.

سوال: آیا در کتب مورد قبول فعلی آن ها بشارت بر نزول پیامبر هست؟

جواب: در کتاب های دیگر هم بصورت اشاره هست. در انجیل متی و ایلیا هم بصورت اشاره آمده است. معرب علی در این کتاب ها ایلیا است؛ همان طور که معرب حسن، شبر می شود، و یا داود که دیوید می شود. نام علی که در آن کتاب ها ایلیا است. این را یادآور می شوم که انجیل حضرت عیسی(ع) در حق ما حجتی داشته باشد. ما می گوییم که خدا این نسخه موقت را برای بشر فرستاده بود و فرمانش هم موقت بود و تا آن زمان هم تمام کسانی که به انجیل عمل می کردند، بهشتی و هدایت شده اند.(حتی بعضی از آن ها پیغمبر می شدند.) بعد از حضرت عیسی(ع) یعنی دین جدید حقیقت داشته و دین قدیم نفی می شود. مثل این که شما بروید پیش پزشک و او بگوید من نسخه ای برای کنترل بیماری شما می نویسم. شما باید به این نسخه عمل کنید تا بیماری تان کنترل و مهار شود و بعد برای مداوا دوباره مراجعه کن تا نسخه جدیدی بنویسم. و ما نمی توانیم به دکتر بگوییم که شما اشتباه می کنید و من با همین نسخه کنترل کننده قبلی مداوا می شوم. خدای متعال برای بشر تا رسیدن به عقلانیت، نسخه موقت 1300 ساله به نام دین موسوی (دین حضرت موسی(ع) فرستاد) و بعد دین متعالی و جدیدتری آمد، بسیاری از یهودیان مسیحی شدند. ما به مسیحیان می گوییم که چه اشکالی دارد که نسخه جدیدتری بیاید، که این مسئله دلیل و توضیح فراوان دارد، که این جلسه جای شرح آن نیست. به هرحال، مسیحی ها چون عهد عتیق را هم قبول دارند، تمام ایرادهای عهد عتیق بر آن ها هم وارد است. از این جا کم کم می خواهیم وارد بررسی مسیحیت شویم. ایرادهای ما بر یهودیت، که با آن ایراد ، مسیحیت هم نقض می شود، خیلی زیاد است و بعضی از آن ها را ذکر می کنم.

خوب؛ ان شاء الله ادامه بحث را در شماره آینده خواهیم داد.



[1]  نویسنده این کتاب مسترهاكس آمریکایی هست که کشیش بوده است .وی دراصل این کتاب را به انگلیسی نوشت و بعد به فارسی بازگرداند.    

[2] مثل کتاب توماس میشل که متکلم بسیار قوی مسیحی است و یکی از کتاب هایش هم به اسم "کلام مسیحی" ترجمه شده است.

[3]  که ما قبول نداریم ما می گوییم اشتباه شده بر آن ها و عیسی(ع) زنده و به آسمان رفت و هنوز هم زنده است. اتفاقا تعبیراتی از انجیل متی در این زمینه وجود دارد که یهودا اسخر يوطی که حضرت عیسی را لو داد و آن حضرت دستگیر شد به شکل حضرت عیسی(ع) در می آید و او را گرفته می برند. اما مسیحیان می گویند که عیسی را به صلیب کشیدند و عیسی بود که کشته شد و سپس دفن شد و سه روز بعد از دفن برخاست و به آسمان رفت.

پایان بررسی یهودیت ،آغاز ارزیابی مسیحیت

 

 

خواندن این مطالب ممکن است چند دقیقه از وقت شما را بگیرد ولی در صورتی که همراه با تفکر باشد ممکن است بر  همۀ زندگیتان تاثیر گذارد. 

موضوعات :

  آیا یهودیان تورات را معجزه می دانند؟                                             

  مگر ما موسی را پیامبر نمی دانیم؟                                       

  تلمود چیست؟

 آیا تلمود برتر از تورات است یا تورات ارزش بیشتری دارد؟

 آیا یهودیان احکام دارند؟

 آغاز ارزیابی مسیحیت

آیا حضرت عیسی به صلیب کشیده شد؟

بسمه تعالی

در جلسات قبل به بررسی دین یهود با استفاده از تورات پرداختیم اگر دربارۀ موارد مطرح شده سوالی دارید ، بفرمایید.

سوال یک دانشجو: آیا یهودیان تورات را معجزه می دانند؟

جواب استاد : یهودیان معجزاتی چون تبدیل عصا به مار و ... را معجزه حضرت موسی می دانند اما اگر از آنها بپرسیم که اگر حضرت موسی همان فردی است که شما با معجزات زیاد از او یاد می کنید قطعاً فردی به نام عیسی معجزات بیشتری داشت. چرا او را انکار می کنید و پیغمبر نمی دانید (عیسی قطعاً مرده زنده می کرد و بیماران لاعلاج را شفا می داد.) چرا او را نمی پذیرید. جوابی برای گفتن ندارند. ضمن اینکه هیچ کدام از کتب آسمانی بجز قرآن به عنوان معجزه معرفی نشده اند.

سؤال: مگر ما موسی را پیامبر نمی دانیم؟

- جواب: چون در دین اسلام موسی بنام پیامبر معرفی شده است پذیرفته ایم وگرنه، ما نه دین یهود و نه مسیحیت بلکه هیچ دینی الآن معجزه ای برای اثبات اینکه دین هستند و بنیانگذار آنها واقعاً پیامبر الهی بوده (و به دروغ ادعای پیامبری نکرده) ندارند. بودائیان و زرتشتیان هم دلیلی بر وحیانی بودن «اپانیشادها» ، «وداها» و نیز «اوستا» ندارند.

ولی خداوند مسئله را اینطور حل کرده چون می دانست هر معجزه ای که برای اثبات آخرین دین بفرستد تاریخی خواهد بود. تدبیری دیگر بکار برده است مثلاً پیغمبری که نه تنها یک مرده بلکه مردگان قبرها را زنده کند معجزهایش واقعه های تاریخی هستند و مردم صد سال بعد، آن را نخواهند دید و باید از قدیمی تر ها پرسید و به مرور زمان به عالم تردید می رود و انسان ها در وقوع آنها شک می کنند. یا اگر بجای اینکه  دریا شکافته شود، پیغمبر اقیانوس را می شکافت و این معجزه او بود ممکن بود همه ایمان بیاورند ولی پدیده ای تاریخی (مرتبط با زمان و مکان ) می بود و آیندگان آن واقعه را نمی دیدند خداوند برای اینکه آخرین دینش به این مشکل دچار نشود و معجزه ای جاوید برای پیغمبر خاتم فرستاده باشد کتاب آسمانی اش (قرآن) را همراه اعجازی که قابل احراز در همه زمان هاست فرستاد یعنی کسی که به بررسی آن بپردازد به اعجاز آن پی می برد ولی معجزات تاریخی دو ایراد عمده داشتند. اولاً فقط در آن زمان قابل رویت بودند. ثانیاً فقط در آن مکان قابل رویت بوده اند. ایرانیان و هندوان باستان معجزات عیسی و موسی را ندیده اند چون معجزات آنها محدودیت مکانی داشتند و ساکنان فعلی فلسطین هم معجزات آنها را نمی بینند چون معجزات آنها محدودیت زمانی داشتند. لذا خداوند برای دین جاوید خود کتابی فرستاد که خود کتاب معجزه باشد. این کتاب یک معجزه هنری است و اسلام تنها دینی است که بزرگترین معجزه اش هنری است البته پیامبر اکرم (ص) معجزات فراوانی داشت. مثل شق القمر یا سخن گفتن ریگ های بیابان و شهادت دادن آنها به رسالت پیامبر اکرم و البته عده ای هم با دیدن آن معجزات مسلمان گشتند (که البته اینها همان محدودیت ها را دارند). ولی قرآن یک معجزه جاوید است که همه اقوام در همه زمان و مکان توانایی بررسی آن را دارند. البته مسلم است نمی توان کتابی را به هر 5000 زبان دنیا فرستاد و محال است. خداوند به همین دلیل در یک زبان فصیح و بلیغ پیام خود را فرستاد.

اما در مورد یهود؛ اگر به عنوان یک ناظر آزاد و بی طرف (و نه به عنوان یک مسلمان) بخواهیم در مورد یهودیت بررسی کنیم. نمی توانیم به این نتیجه برسیم که موسی پیامبر بوده است. یهودیان مکتوباتی را منتسب به موسی جمع کرده و به نام تورات ارائه دادند. تورات الآن آکنده از مسائلی است که وحیانی بودن آن را مخدوش می کند و زبانی تاریخی دارد نه دعوت به حق، اقوام را توضیح می دهد و داستان خروج بنی اسرائیل و نحوه تکثیر نسل حضرت آدم را بیان می کند و در قسمت آخر، احکامی هم دارد و مشکلات زیادی دارد.کتاب هایی که در این زمینه بحث کرده و مورد سفارش انجمن کلیمیان تهران است را بنده تهیه کرده ام.         اینها را بخوانید: کتابهای سیری در مذهب یهود، فرزندان استر، آئین قبالا(کابیسم عرفان یهودی)، اندرز پدران، فلسفه یهودی در قرون وسطی، یهودیت (نوشته محقق مسلمان آقای سلیمانی در رابطه با یهودیت)، اسفار و گنجینه ای از تلمود.

تلمود[1]: مجموعه روایت هایی که یهودیان ادعا می کنند از حضرت موسی مانده است و همراه با شرح آن گردآوری شده، شرح بر آن از علمای یهود است که به آنها خاخام یا دبی گویند. تلمود از دو بخش مشناه و جمارا تشکیل شده است.

بخش مشناه بخش اصلی تلمود بوده و روایات است و جمع آوری آن مربوط به سال 190 تا 200 میلادی است که حدود 1500 سال بعد از حضرت موسی بوده است ولی جمارا شرح مشناه است و دو جمارای اورشلیم و بابل وجود دارد که هر دو شرح بر مشناه هستند و مسلماً بعد از قسمت مشناه نوشته شده اند. نویسنده جمارای اورشلیم احبار اورشلیم اند و نویسندگان جمارای بابل احبار بابل و ربیون هستند. جمارای اورشلیم در سال 400 میلادی و جمارای بابل هم در سال 500 میلادی گردآوری شده است. تلمود با جمارای اورشلیم معروف است به «تلمود اورشلیم»، و تلمود با جمارای بابل معروف است به «تلمود بابل» و . . .

سؤال: آیا تلمود برتر از تورات است یا تورات ارزش بیشتری دارد؟

- یهودیان دو مذهب عمده دارند به نام ربانیون و قراؤن و اختلاف عمده آنها در این است که کدام یک از تلمود و تورات از دیگری برتر است؛ ربانیون بزرگترین فرقه یهودی هستند و کتاب اصلی شان تلمود است کتاب تلمود آکنده است از عصیان ها، قصه ها، حکمت ها، دستور به قتل و غارت یهودیان، نژاد پرستی ها و حتی کفر گویی ها و بسیار کتاب مضطربی است از نظر ربانیون برتر است. این تفکر به صهیونیسم منجر می شود در تلمود اعتقاد به کشتن غیر یهودی ها و جایز بودن غارت اموال غیر یهودیان لزوم سفر به سرزمین مقدس- منزلت حیوانی داشتن غیر یهودیان و . . . موج می زند.

علت اینکه معمولاً دولتها با قوم یهود جنگ داشتند و مخالف بودند و یهودیان در گذشته مورد اذیت قرار می گرفتند این نیست که کسی به آنها خصومت نژادی داشته باشد. بلکه عمدتاً علت اصلی نزاع حکومت ها با آنها برسر آموزه های دینی شان است. بخاطر اینکه سایر اقوام و ملیت ها به راحتی نمی توانند مسائل تلمود را تحمل کنند.

خوب، مشناه شامل 6 بخش است. آموزه های آن با نگاه خوش بینانه عبارتست از:

1- مسائل مربوط به کشاورزی شامل 11 رساله

2- مسائل روزها، اعیاد، روزه داری است و شامل 12 رساله

3- ازدواج طلاق نذرو نیاز شامل 7 رساله

4- در مورد امور مدن و جنایی شامل 10 رساله

5- در مورد نماز 11 رساله

بخش بعدی هم در مورد طهارت بحث می کند.

سؤال: آیا یهودیان هم به طهارت و نجاست قائلند؟

- نه تنها قائلند بلکه احکام تورات و یهودیت درباره عبادات، طهارت و نجاست، احکام ویژه بانوان و . . . بسیار مشکل تر از احکام اسلام است و در بعضی جاهای آن خرافه گرایی و نیز نژادپرستی بسیار مشخص است و برای اطلاع بیشتر می توانید به کتاب سیری در تلمود و نیز کتاب با ارزش نقد و نگرشی بر تلمود مراجعه کنید ما به عنوان نمونه به چند اشکال تلمود بصورت گذرا اشاره می کنیم:

یکی از اشکالات تلمود اعتقاد به طالع بینی است کتابی مقدس که طالع بینی دارد و معتقد است که نقش اساسی در زندگی انسان دارد. بعضی از خاخام ها صراحتاً نوشته اند که مثلاً ستارگان انسانها را ثروتمند کرده اند و نیز کسوف خورشید را بدشگون می داند. البته ممکن است کسی بپرسد ما هم موقع کسوف نماز آیات می خوانیم. جواب آنست که هرگز اسلام کسوف و خسوف را بد شگون نمی داند. اسلام به علم نجوم اهمیت می دهد ولی این اهمیت دادن بخاطر تعیین روزهای اول ماه، انجام امور حج، تعیین اوقات نماز و این استفاده های مفید است و ابداً به پیش بینی امور آینده از طریق ستارگان، و شگون نحس یا سعد ستارگان که طالع بینی و خرافات است اعتقاد ندارد.

دومین مطلب عجیب در تلمود جادو است. مثلاً نقل کرده اند انسان در آخر هفته می تواند با شیطان مشورت کند و هزار فرشته در اطراف انسان وجود دارد. در اسلام جادو یک ضد ارزش است و حرام است تا جایی که روایت داریم که کاهن و جادوگر کافرند. اما در تلمود بر آن توصیه می شود. از دیگر از خرافات مورد تأکید در تلمود رمالی است. در تلمود ذکر شده که بعضی از انسان ها قادر به خلق انسان و خربزه بودند، رمالی از قرعه شروع می شود ولی جادو از محاسبات و کارهای مرتبط به هم شروع می شود و خطاهای کوچک در آن اشتباه برانگیز است. 99% از کتابهای سحر و جادو و وردها و ذکرهایی را بخوانید و فلان کار می شود و جن ها را می بینید و . . . دروغ هستند و نویسندگان آنها بیشتر اهداف مادی دارند.

سؤال: آیا در اسلام تعداد ذکرها و وردها در رسیدن به نتیجه تأثیر دارد؟

- اگر چه این مطلب خارج از موضوع بحث ماست ولی آن را اشاره وار بررسی می کنیم. ختم ها، اوراد و اذکار شرعی در اسلام داریم و در کتاب های اقبال سید بن طاووس یا مفاتیح الجنان وجود دارند. و در ختم های شرعی جایی که می گویند 100 مرتبه یک دعا را بگو حتماً باید به همین مقدار باشد و در این 100 مرتبه ویژگی خاصی وجود دارد و کم و زیاد کردن آن رسیدن به آن هدف را غیر ممکن می کند.

علاوه بر موارد پیش گفته در تلمود افسانه ها و معجزاتی درباره خاخام ها آورده شده، قصه های مربوط به افعی ها و قورباغه ها، مرغابی ها و ماهی ها وجود دارد که شبیه به کلیله و دمنه است و حکایات عجیب و غریب که مثلاً شیری به 400 مایلی فلان شهر که رسید غرشی کردکه دیوارهای شهر ریختند و به 300 مایلی شهر که رسید غرش کرد که مردم ترسیدند و دندان هایشان روی زمین ریخت و یا مثلاً نوعی گاو وحشی وجود دارد که در ابتدای عمر به بزرگی کوه طور است و حتی حضرت نوح درمانده شده بود که این گاو را چطور با خود ببرد و مجبور شد شاخ او را به کشتی ببندد و ببرد و قصۀ دیگر اینکه خدا انسان را در دو چهره مردانه و زنانه خلق کرده است و طول آن به گنبد کبود (آسمان) می رسید و خدا این آفریده را از وسط دو نیم کرد و فشار داد و به دو موجود زن و مرد تقسیم شد. در تلمود کفریات زیادی هم وجود دارد تا آنجا که می گوید: بعضی مطالب تلمود باارزش و بعضی نازیبا و برخی دیگر کفر است. (چنان علیه خدا صحبت کرده که باعث تعجب است.) وی در ادامه می گوید: ولی با همان شکل به هم آمیخته تشکیل دهنده اثری خارق العاده درباره تلاش انسان، خرد انسان و حماقت انسان است.

تلمود هیچ وقت به پایان نرسید و پایان آن هم خبر داده نشده است. تلمود متنی است که دائماً بر آن شرح افزوده می شود و شرح آن مقدس شمرده می شود.

کلیاتی در مورد عهدین

عهد عتیق و جدید از 66 کتاب تشکیل شده اند، 39 کتاب موسوم به عهد قدیم و مورد اعتقاد یهودیان و مسیحیان هستند و 27 کتاب موسوم به عهد جدید بوده و فقط مورد اعتقاد مسیحیان است. (مسیحیان تلمود را کتاب مقدس نمی دانند.) علت اینکه عهد قدیم یا عهد جدید را عهد گفتند اینست که می گویند خداوند در زمان قدیم از انسان عهد گرفت که بر شریعت او استوار بماند و عمل کند. (شریعت یعنی مجموعه دستورالعمل ها)

حال مسیحی ها می گویند دوران عهد شریعت در 20 قرن پیش تمام شده و خداوند عهد دیگری با انسان بست. اگر عهد حضرت موسی و یهودیت عهدی برای انجام شریعت بود این عهد جدید بر اساس محبت است و پیمانی است که خدا با عیسی بر سر محبت ورزی داشته است.

بنابر این تعبیر عهد جدید فقط مربوط به مسیحیان است و یهودی ها به عهد جدید اعتقاد ندارند و کتاب های عهد جدید را مردود می دانند. عهد عتیق دو ترجمه از متن عبری و یونانی دارد یک ترجمه معروف به سبعینیه است که می گویند 70 مترجم آنها را ترجمه کرده اند این دو ترجمه با هم در 7 کتاب اختلاف دارند. کتاب های مقدس عهد عتیق در اصل به زبان های غیر یونانی بودند و بعداً به یونانی ترجمه شدند. اما از همۀ کتاب های عبری خبری نیست فقط تعدادی از آنها موجود هستند. البته بگویم که مسیحیان در تبلیغات خود اصلاً این گونه مسائل را مطرح نمی کنند مثلاً در جلساتی که در مشهد تشکیل می دهند و مسلمان ها را دعوت می کنند و کتاب های تبلیغی خود را به آنها می دهند یا در نیشابور که مراکزی تبلیغی داشتند و تا حدی شُبهه را بین دانشجویان زیاد کردند در استان های مختلف بخصوص در تهران و بویژه در دانشگاه تهران که کتاب های رایگان تبلیغی می دهند این کتاب هایشان با کتب اصلی شان تفاوت های زیادی دارد و در موارد فراوانی به صراحت کتابی را که مثلاً به عنوان انجیل متی دهها بار چاپ کرده اند و نقاط ضعفی در آنها بود تحریف کرده اند و مطالب مخالف افکار فعلی خود را از آن کتابها به کلی حذف کرده اند و در برابر این همه ریا و دروغ آنها هم کسی قد علم نمی کند و افشاگری نمی کند. همان بازی ای که بهایت در آورند و دستورالعمل هایی را نشر می دهند که در کتاب های اصلی شان خبری از آنها نیست همان ترفند را هم مسیحی ها بکار می برند به هر حال آرایه های ادبی کتب مسیحیت زیاد است.

خوب بدیهی است که ما نگاه کنیم به مسیحیت و ببینیم چه چیزهایی دارد و جای پذیرش دارد یا نه. این جلسه، جلسه شروع نگاه به انجیل و مسیحیت است. بنابراین اول نگاهی به عهد جدید داشته باشیم و اینکه عهد جدید چند کتاب است. مجموعه کتاب های مورد توافق 66 کتاب است که از اینها 39 تا عهد عتیق بوده و عهد جدید 27 تا هستند که 4 تای آن مربوط به انجیل های 4 گانه است. انجیل های متی، مرقس، لوقا و یوحنا مورد پذیرش مسیحیان است. غیر از این ها کتاب مقدس هستند مانند اعمال رسولان و الرسائل (نامه ها).

ولی فرد محقق باید بتواند از بزک ها و آرایه های مسیحیان که به دین خود می بندند بگذرد و متن این دین را مورد بررسی قرار دهد با این مقدمه ما ارزیابی مسیحیت را شروع می کنیم:

ارزیابی مسیحیت

کتاب مقدس مسیحیان عهد جدید است عهد جدید از 4 انجیل و 23 کتاب دیگر که عمدتاً نامه های رسولان و حواریان عیسی است تشکیل شده است که اسامی آنها عبارتست از: انجیل های متّی، مرقس، لوقا و یوحنا- نامه های پولس به رومیان- 2 نامه به فرنتیان نامه به غلاطیان، افسسیان، فیلپیان، کولیسان 2 نامه به تسالونیکیان- 2 نامه به تیموتاؤوس- و نیز رساله تیتوس- فلیمون نامه به عبرانیان نامه یعقوب 2 نامه از پطرس- 3 نامه از یوحنا- رساله یهودا- مکاشفه یوحنا.

همانطور که می بینید 10 کتاب عهد جدید نامه های پولس قدیس است اما به راستی پولس کیست که مسیحیان این قدر به او بها می دهند. پولس فردی بوده که بسیار مسیحی ستیز بوده و با مسیحی ها سر جنگ داشته اما پولس قدیس بعد از اینکه ستیز بسیار با مسیحیان به جرگه مسیحی ها آمده و دست از یهودیت برداشت و مسیحی شد و گفته است من در خواب بودم و عیسی به خوابم آمده تا مسیحی شده اما وقتی مسیحی شد کم کم تشکیلات مسیحی ها را به دست خود گرفت و به مرور زمان مسیحیت پطرسی، (که پطرس نماینده ی واقعی حضرت عیسی(ع) بود) از بین رفت. الآن هیچکدام از مکاتب مسیحیت از تعالیم پطرس استفاده نمی کنند. کاتولیک، پروتستان و . . . هیچکدام نمی گویند پطرسی هستیم همه آنها پیروان پولس هستند در حالیکه دشمنی پولس و پطرس در تاریخ مسلم است و از طرف دیگرنیز مسلم است که جانشین واقعلی عیسی پطرس بوده است. و جالب اینجاست حتی خودشان می نویسند[2] که حداقل 3 تا از 4 انجیل مستقیماً تحت تأثیر پولس نوشته شده است جالب اینجاست که پولس قدیس نه تنها با پطرس قدیس دشمنی داشت بلکه با بَرنابا هم دشمنی داشت. بَرنابا یکی از نزدیکان به حضرت عیسی بوده است.[3]

سؤال: آیا حضرت عیسی به صلیب کشیده شد؟

- بنابر نظر مسیحیان حضرت عیسی به صلیب کشیده شده و کشته شد ولی بنا بر آیات قرآن کریم مسئله برای یهودیان مشتبه شد و آنها کسی دیگری را بجای عیسی به صلیب کشیدند و عیسی زنده به آسمان عروج کرده و زنده است.[4]

گفتیم که انجیل ها مدت ها پس از به صلیب کشیده شدن عیسی (به قول خودشان) نوشته شده است. فردی هست به نام توماس میشل، که هفته پیش (از این جلسه) در مشهد بود و کشیش هست و بسیار پر استعداد است. کتابی به نام کلام مسیحیت دارد که ترجمه ی حسین توفیقی است. در آنجا آمده که انجیل متی را یک فرد فلسطینی نوشته و پس از سال 70 میلادی نوشته شده است. حضرت عیسی در 30 سالگی به عروج رفت و این کتاب در سال 70 نوشته شده، انجیل لوقا را یک یار یهودی الاصل پولس قدیس نوشته که با مسیحی ها هم مشکل داشت. یوحنا از یاران عیسی نبود و او را هم ندیده است و در نوشتن این انجیل از انجیل متی و مرقس استفاده کرده است. ام انجیل مرقص که در سال 60 میلادی نوشته شده(که البته این تاریخ ها چندان واقعیت ندارد) و پس از آن هم لوقا نوشته شده که از دو انجیل متی و مرقص استفاده کرده اما انجیل یوحنا که مسیحی ها می گویند فردی به نام یوحنا نوشته و بین سال 65 تا 90 میلادی نگارش آن بوده با توجه به لحن یوحنا می گویند که حضرت عیسی را دیده. هیچ کدام از کتابهای چهارگانه الآن نسخه اصل نیستند نسخه ای اصلی از بین رفته اند بلکه کتابهایی هستند که گفته می شود از روی نسخه های قدیمی تر نوشته شده اند و میزان تغییر و تحولی که در هنگام نوشتن و نسخه برداری اعمال می کردند بسیار می تواند باشد این مطلب را به این دلیل می گوییم که حتی امروزه با وجود آنکه چاپ های قدیم و قبلی انجیل ها در بین مردم پخش شده اند ولی با جرأت و گستاخی فراوان در چاپ های جدید بخش هایی از انجیل ها را تغییر داده و حتی حذف می کنند.

با یک حساب سر انگشتی می توانیم بگوییم از آنجا که تا 160 انجیل در تاریخ ثبت شده که وجود داشته اند و شما از بین آنها 4 انجیل را برگزیده اید و کسر  را اگر ساده کنیم  می شود و  برابر با دو و نیم درصد است لذا اگر کسی به تمام آموزه های موجود در همه مذاهب و مکاتب مسیحی ایمان بیاورد و عمل کند. (البته غیرممکن است ولی ما فرض می کنیم که شدنی باشد) در این صورت تنها و تنها 2.5% احتمال دارد که به دین مسیح واقعی عمل کرده باشد و 2.5% احتمالی نیست که هیچ عاقلی به آن بها دهد و اهمیت قائل باشد.

شما وقتی از خانه بیرون می آمدید آیا 2.5% احتمال تصادف نمی دادید. جواب: بله. وقتی دیشب در منزل می خوابیدید 2.5% احتمال وقوع زلزله نمی دادید. قطعاً جواب ها مثبت هستند ولی شما به این میزان احتمال بها ندادید هیچ انسانی به چنین احتمال ضعیفی حاضر نیست اهمیت بدهد ولی می بینیم که در صورت عمل بر طبق کل سفارشات کاتولیک و ارتدکس و پروتستان و مذاهب متروک مسیحی فقط 2.5% احتمال دارد که به دین عیسی مسیح واقعی عمل کرده باشیم.

ادامه مبحث انشاء الله در جلسه بعد

 



[1] . کلمه ای عبری که از کلمه عربی تلمیذ (شاگرد) گرفته شده است.

[2] .مستر هاکس آمریکایی در کتاب قاموس کتاب مقدس

[3] . انجیلی به نام انجیل برنابا موجود است که در آن با صراحت تمام مژده پیامبری حضرت محمد (ص) ذکر شده است ولی مسیحیان به همین دلیل آن را رد می کنند و آپوکریفا می دانند.

[4] . سؤال: آیا این مسائل اعتقادی در آرایش سیاسی یهودیان و مسیحیان هم نقش دارد؟

دعوای بین مسلمانان و یهودی ها و مسیحی ها در اصل اعتقادی است. یکی از نمودهای آن این است که به اعتقاد همه ما و آنها عصر فعلی عصر ظهور منجی است و آخر الزمان است و یهودی ها منتظر ظهر ماشیع هستند و مسیحی ها منتظر پسر انسان(که همان حضرت عیسی می باشد) هستند که برگردد. ما هم منتظریم بعد از ظهور حضرت مهدی، فلسطین بدست حضرت عیسی که از یاران حضرت مهدی (عج) است فتح شود. شاهد دیگری بر اعتقادی بودن منازعات این است که پرچم اسرائیل یک نوار آبی در بالا و یک نوار در پایین دارد که نماد دو رودخانه هستند. رودخانه نیل و فرات وستارۀ 6 پر وسط پرچم ستاره داوود است که می گویند نماد سرزمین مقدس است و می گویند از رود نیل در مصر تا رود فرات در عراق سرزمین مقدس یهودیان است . علاوه بر آن معتقدند که باید بیت المقدس را خراب کنند و هیکل (معبد) سلیمان را در آنجا خراب کنند و قربانی بکشند تا ماشیع ظهور کند. می بینیم اختلافاتی که به نظر می رسد سیاسی باشد بیشتر از سیاسی بودن اعتقادی است.

بررسی و نقد یهودیت با استفاده از تورات ! (2) - تورات چه مي گويد؟ تلمود چيست؟ معارف يهوديان چيست و چه

 خواندن این مطالب ممکن است چند دقیقه از وقت شما را بگیرد ولی در صورتی که همراه با تفکر باشد ممکن است بر  همۀ زندگیتان تاثیرگذارد.           

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

در شماره قبلی مطالبی کلی در رابطه با تورات گفتیم و خدای مطرح شده در تورات را مورد بررسی قرار دادیم حال ببینیم این خدا از کجاهای تورات و عهد عتیق برگرفته می شود. 

در داستان اولی که تورات نقل می کند در سفر پیدایش باب 2 آیۀ سوم آمده است که : "خداوند آدم را خلق کرد و از پهلوی چپ آدم حوا را درآورد؛" اینکه در بعضی از مقالات و نشریات در هفت یا هشت ساله گذشته مدام می نوشتند در دیدگاه دینی زن از دنده چپ مرد خلق شده است، این داستان تماماً یهودی است که ظاهراً یهودیان مسلمان شده وارد دین اسلام کردند و داستان، یک داستان اسلامی نیست. تورات می گوید که خدا آدم را آفرید و از دنده چپ او حوا را خلق کرد و بعد به آنها گفت در بهشت باشید، ( البته بهشتی که تورات می گوید باغی از باغ های دنیاست.) آدم و حوا آنجا بودند و خدا برای آنها حُکمی گذاشت و گفت به این درخت نزدیک نشوید (همان چیزی که ما در اسلام به اسم شجره ممنوعه داریم)که اگر به این درخت نزدیک شوید می میرید.(قرآن می گوید  :«فتشقی». ما در اینجا نمی خواهیم بحث قرآن را وارد کنیم. اما قرآن می گوید اگر این کار را بکنید به مشقت می افتید ولی تورات می گوید که خدا به آدم و حوا فرمود اگر به این درخت نزدیک شوید می میرید.) آدم و حوا هم مشغول لذت بردن از بهشتی شدند که باغی از باغ های دنیایی بود و تورات حدود جغرافیایی آن را هم مشخص می کند. خدا به آدم و حوا گفت از اینجا لذت ببرید اما به این درخت نزدیک نشوید و از آن نخورید که می میرید و آنها هم عمل می کردند تا اینکه حیوانی به نام مار پیدا شد و گفت می دانید خدا چرا گفته است که از این درخت نخورید؟ آنها گفتند چون می میریم، مار گفت نه، خدا می خواهد شما به این درخت نزدیک نشوید و از آن نخورید تا مثل خودش نشوید و چشمتان باز نشود. آدم حاضر نشد از میوه بخورد ولی وقتی حوا از میوه درخت کند و خورد به آدم هم از آن داد و او از آن خورد. همین که خوردند چشمشان باز شد. (تا اینجا از نقل تورات معلوم می شود که خداوند دروغ گفت چون وعدۀ مرگ بعد از خوردن میوه را داده بود. ولی وعدۀ مار درست از کار درآمد که گفته بود اگر بخورید چشمتان باز می شود و باز شدن چشم آنها به این معنی است که دیدند برهنه هستند. یعنی چیز جدیدتری را دریافتند. تا اینجا معلوم شد که بنا بر نقل تورات خدا هم دروغ گفت و هم اغواگری کرد و کمالی را از آدم و حوا دریغ می کرد.) بعد وقتی خدا در بعد از ظهر آمد که در باغ بخرامد، آدم و حوا را نیافت. گفت نکند از این میوه خورده اند و چشمشان باز شده است. (یعنی خدا نمی دانست و بعد دانست).(توصیفی کاملاً بشری) و آدم و حوا هم فوری پنهان شدند. خدا خطاب کرد که آدم کجایی؟ آدم گفت: من اینجا پنهان شده ام، خدا گفت: برای چه؟ گفت: بنده ای که به نام حوا خلق کرده بودی مرا اغوا کرد. بعد خدا از حوا پرسید حوا هم تقصیر را به گردن مار انداخت. خدا هم مار را نفرین کرد که تا ابد روی شکمت راه خواهی رفت و خاک خواهی خورد و حوا را نفرین کرد که درد زایمان تو را زیاد می کنم و تو را مقهور مرد می گردانم. (دیگر نپرسید که گناه حوا چه ربطی به زنان دیگر دارد که درد زایمانشان زیاد شود چون یهودیت قائل است که ما همگی گنهکار هستیم به گناه ازلی چون پدر و مادر ما گناه کردند و هر کس که به دنیا می آید گنهکار است و بر مبنای همین آموزه در مسیحیت افراد را غسل تعمید می دهند تا او را از گناه آبا و اجداد هزاران سال پیش او پاک کنند.) و البته خدا بین مار و زن هم دشمنی انداخت به این صورت کرد که از آن به بعد مار پاشنه پای زن(ها) را نیش بزند و زن(ها) هم با پاشنه بر سر مار بکوبند!! حال این قصه را کلمه به کلمه از تورات می خوانیم:

« سفر پیدایش باب 2 آیۀ 3 : خدا روز هفتم را برکت داده و آن را مقدس اعلام فرمود زیرا روزی بود که خدا پس از پایان کار آفرینش آرام گرفت به این ترتیب آسمان ها و زمین آفریده شد. هنگامی که خداوند آسمان ها و زمین را ساخت هیچ بوته و گیاهی بر زمین نروییده بود، زیرا خداوند هنوز باران نبارانیده بود و همچنین آدمی نبود که روی زمین کشت و زرع نماید اما آب از زمین بیرون می آمد و تمام خشکی ها را سیراب می کرد. آنگاه خداوند از خاک زمین آدم را سرشت سپس در بنی آدم روح حیات دمیده به او جان بخشید و آدم موجود زنده ای شد. پس از آن خداوند در سرزمین عدن، واقع در شرق، باغی بوجود آورد و آدمی را که آفریده بود در آن باغ گذاشت. خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوه های خوش طعم دهند. او در وسط باغ، درخت حیات و همچنین درخت شناخت نیک و بد را قرار داد. از سرزمین عدن رودخانه ای به سوی باغ جاری شد تا آن را آبیاری کند، سپس این رودخانه به چهار رود کوچک تر تقسیم گردید. رود اول «فیشون» است که از سرزمین خویله می گذرد. در آنجا طلای خالص، مروارید و سنگ جزع یافت می شود، رود دوم «جیحون» است که از سرزمین کوش عبور می کند. سومین رود «دجله» است که به سوی شرق آشور جاری است و رود چهارم «فرات» است.

خداوند آدم را در باغ عدن گذاشت تا در آن کارکند و از آن نگهداری نماید و به او گفت: از همه میوه های درختان باغ بخور بجز میوه درخت شناخت نیک و بد زیرا اگر از میوه آن بخوری مطمئن باش که خواهی مرد. خداوند فرمود شایسته نیست که آدم تنها بماند؛ باید برای او یار مناسبی بوجود آورم. آنگاه خداوند تمام حیوانات و پرندگانی را که از خاک سرشته بود، نزد آدم آورد تا ببیند آدم چه نام هایی به آنها خواهد گذاشت. بدین ترتیب تمام حیوانات و پرندگان نام گذاری شدند. پس آدم تمام حیوانات و پرندگان را نام گذاری کرد اما برای او یار مناسبی یافت نشد. آنگاه خداوند آدم را به خواب عمیقی فرو برد و یکی از دنده هایش را برداشت و جای آن را با گوشت پر کرد و از آن دنده زنی سرشت و او را پیش آدم آورد. آدم گفت: این است استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم نام او نساء باشد. چون از انسان گرفته شد. به این سبب است که مرد از پدر و مادر خود گرفته می شود و به همسر خود می پیوندد و از آن پس آن دو یکی می شوند. آدم و همسرش هر چند برهنه بودند ولی احساس خجالت نمی کردند. مار از همه حیواناتی که خداوند بوجود آورده زیرکتر بود. روزی مار نزد زن آمد و به او گفت: آیا حقیقت دارد که خدا شما را از خوردن میوه تمام درختان باغ منع کرده است؟ زن در جواب گفت: ما اجازه داریم از میوه همه درختان بخوریم به جز میوه درختی که در وسط باغ است. خدا امر کرده است که از میوه آن درخت نخوریم و حتی آن را لمس نکنیم و گرنه می میریم.» مار گفت: مطمئن باش نخواهید مرد. بلکه خدا خوب می داند زمانی که از میوه آن درخت بخورید چشمان شما باز می شود و می توانید خوب را از بد تشخیص دهید.

آن درخت در نظر زن زیبا آمد و با خود اندیشید: « میوه آن درخت دلپذیر می تواند خوش طعم باشد و به من دانایی ببخشد.» پس از میوه درخت چید و خورد و به شوهرش هم داد و او نیز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند، پس با برگهای درخت انجیر پوششی برای خود درست کردند. عصر همان روز آدم و زنش صدای خداوند را که در باغ راه می رفت شنیدند و خود را بالای درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: « ای آدم چرا خود را پنهان می کنی؟» آدم جواب داد:« صدای تو را در باغ شنیدم و ترسیدم زیرا برهنه بودم پس خود را پنهان کردم.» خداوند فرمود:« چه کسی به تو گفت  که برهنه ای؟ آیا از میوه درختی خوردی که به تو گفتم نخوری؟» آدم جواب داد:« این زن که یار من ساختی از آن میوه به من داد و من هم خوردم.»

آنگاه خداوند از زن پرسید:« این چه کاری بود که کردی؟» زن گفت:« مار مرا فریب داد.» پس خداوند به مار فرمود:« به سبب انجام این کار از تمام حیوانات وحشی و اهلی زمین ملعون تر خواهی بود. تا زنده ای روی شکمت خواهی خزید و خاک خواهی خورد. بین تو و زن و نیز بین تو و نسل زن خصومت می گذارم. نسل زن سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنه وی را خواهی زد.» آنگاه خداوند به زن فرمود:« درد زایمان تو را زیاد می کنم و تو با درد فرزند خواهی زایید. مشتاق شوهرت خواهی بود و او بر تو تسلط خواهد داشت.» سپس خداوند به آدم فرمود:« چون گفته زنت را پذیرفتی و از میوه آن درخت خوردی که به تو گفته بودم از آن نخوری، زمین زیر لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ایام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهی کرد. از زمین، خار و خاشاک برایت خواهد رویید و گیاهان صحرا را خواهی خورد. تا آخر عمر به عرق پیشانی ات نان خواهی خورد.»

و اما اشکالاتی که از لحاظ منطقی به این متن وارد است:

1- خداوند به آدم و حوا گفته بود که اگر از میوه آن درخت بخورید خواهید مُرد. اما آنها خوردند و نمردند. پس خداوند به دروغ گفته بود که می میرید.

2- مار که یک حیوان بود از خدا راستگوتر بود و انسان را هدایت کرد هر چند بعداً مشکلاتی برای انسان پیش آمد اما در حرف مار اشکالی وجود نداشت چون گفت چشمتان باز می شود و این طور هم شد.

3- خدا هم مار را نفرین کرد و هم زن را: به گونه ای می توان گفت جنس درجه دوم بودن زن از این متن برداشت می شود. اینکه "دین زن را جنس دوم می داند." مغالطه و اشتباهی است که افراد زیادی را به ضدیت با دین کشاند و باعث انحرافات زیادی علیه ادیان شد هر چند که این اشکال فقط به یهود و مسیحیت بر می گردد و اسلام از آن مبراست. ( مثلاً سیمون دوبوار که بنیانگذار فمینیسم است کتابی را به نام «جنس دوم» نوشت و همانطور که گفته شد عبارت جنس دوم که بعضاً در نشریات ما عنوان می شود.  اصطلاحی نیست که در بستر فرهنگ اسلامی ساخته شده باشد بلکه در فرهنگ و دین غربی شکل گرفته است.)

4- ذریه ای که بخاطر خطای مادر قرار است مجازات شوند.

5- خرامیدن خداوند در باغ به هنگام وزش نسیم.

6- طرح مسائل عوامانه ای مثل اینکه مار پاشنه زن را نیش بزند و او با پاشنه بر سرش بکوبد.

7- طرح مسائل غلط مثل آنکه مار محکوم است که خاک بخورد.

 

سؤال: چه اشکالی دارد این داستان تورات نمادین و به اصطلاح مجازی باشد؟

 جواب: برداشت مجازی و کنایه ای از تورات نادرست است چون شرایط برداشت مجازی را ندارد. البته کتابی مثل دیوان حافظ را به راحتی می توان تفسیر مجازی کرد چون مؤیدات فراوانی برای این گونه تفسیر در آن وجود دارد[1].

نمونه ای از رفتار خدای تورات با بشر: سفر پیدایش باب 32 آیۀ 22

« شبانگاه یعقوب برخاست و دو همسر و کنیزان و یازده فرزند و تمام اموال خود را برداشته به کنار رود اروند آمد و آنها را از گذرگاه یبوق به آن طرف رود فرستاد و خود در همانجا تنها ماند. سپس مردی به سراغ او آمد و تا سپیدی صبح با او کشتی گرفت. وقتی آن مرد دید که نمی تواند بر یعقوب غالب شود بر بالای ران او ضربه ای زد و پای یعقوب صدمه دید. سپس آن مرد گفت: بگذار بروم چون سپیده دمیده است. اما یعقوب گفت: تا مرا برکت ندهی نمی گذارم از اینجا بروی. آن مرد پرسید نام تو چیست؟ جواب داد: یعقوب. به او گفت پس از این نام تو دیگر یعقوب نخواهد بود. بلکه اسرائیل (خواهد بود) زیرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پیروز شده ای. یعقوب گفت در اینجا من خدا را رو به رو دیده ام و با این وجود هنوز زنده هستم. پس آن مکان را فنی ئیل(یعنی چهره خدا)  نامید.»

یعقوبی که شب تا صبح با خدا کشتی می گیرد بر او غالب می شود و خدا مجبور می شود به او ضربه ای وارد کند تا او کمی سست شود و خدا بتواند به او بگوید مرا رها کن. بروم که صبح نزدیک است و من باید کار خدائیم را بکنم و یعقوب هم از او باج می گیرد که تو را رها نمی کنم تا مرا برکت دهی.(اگر او برکت دهنده است و این برکت گیر نیرو هم برکتی است.) خدا هم به او گفت تو از این به بعد اسرائیل باش. اسرا در عبری به چند صورت معنی شده است بعضی گفته اند اسرائیل یعنی بنده خدا (اسرا = بنده ، ئیل= خدا) اما قاموس کتاب مقدس می گوید اسرائیل یعنی کسی که بر خدا ظفر یافت.

سه مطلب که نشان می دهد کسی که با یعقوب کشتی گرفت و یعقوب بر او پیروز شد، خدا بود بیان می کنیم:

1- یعقوب در نهایت می گوید خدا را روبرو دیدم.

2- برکت گرفتن یعقوب از او

3- لقب یعقوب که اسرائیل است و در قاموس کتاب مقدس آمده است که اسرائیل به معنی کسی است که بر خدا ظفر یافت.( اصل کتاب مقدس به زبان عبری است اما نسخه عبری بسیاری از کتاب های آن از بین رفته است و ترجمه یونانی آن باقی مانده است.)

 

نمونه ای که در آن خدا از کرده خود پشیمان می شود.       سموئیل اول باب 15 آیۀ 10

« به همین سبب خداوند به سموئیل فرمود:« متأسفم که شائول را به پادشاهی برگزیدم چون از من برگشته و از فرمان من سرپیچی کرده است.»

سؤال یک دانشجو: وقتی خداوند به ما نعمتی را می دهد و ما از آن نعمت استفاده نمی کنیم و خدا آن نعمت را از ما پس می گیرد آیا این پشیمانی خدا نیست؟

جواب: نه، خداوند متعال در علم خود می داند که تا سن 35 سالگی به شما نعمت جوانی را می دهد. خدا از قبل می داند که شما را از راحتی بیرون خواهد کشید و به سختی خواهد  انداخت اما متن تورات می گوید که خدا گفت من پشیمان شدم که این کار را کردم یعنی خدا از آینده خبر نداشت و حالا که دید پشیمان شد.

پیامبرانی که تورات معرفی می کند چه کسانی هستند؟

نسبت شراب خواری و انجام اعمال فسق و فجور به داوود پیامبر:                          کتاب دوم سموئیل باب 11 آیۀ 2

« یک روز هنگام عصر داوود از خواب برخاست و برای هوا خوری به پشت بام کاخ سلطنتی رفت. وقتی در آنجا قدم می زد چشمش به زنی زیبا افتاد که مشغول حمام کردن بود. داوود یک نفر را فرستاد تا بپرسد آن زن کیست. معلوم شد که اسمش بتشبع دختر الیعام و زن اوریای حیتی است. ( اوریاء سرباز مجاهدی بود که به نفع داوود و با کافران می جنگید.)  پس داوود چند نفر را فرستاد تا او را بیاورند. وقتی بتشبع نزد او آمد داوود با او همبستر شد. سپس بتشبع خود را با آب طاهر ساخت و به خانه برگشت. وقتی بتشبع فهمید که حامله است، پیغام فرستاد و این موضوع را به داوود خبر داد پس داوود برای یوآب که فرماندۀ شوهر این زن در جبهه های جنگ بود این پیغام را فرستاد: اوریای حیتی را نزد من بفرست.» وقتی اوریا آمد داوود از او سلامتی یوآب و سربازان و اوضاع جنگ را پرسید. سپس به او گفت: « حال به خانه برو و استراحت کن.» بعد از رفتن اوریا، داوود هدایایی نیز به خانه او فرستاد. اما اوریا به خانه خود نرفت و شب را کنار دروازه کاخ پیش محافظین پادشاه بسر برد. وقتی داوود این را شنید اوریا را احضار کرد و پرسید: چه شده است؟ چرا پس از این همه دوری از خانه دیشب به خانه نرفتی؟ اوریا گفت: صندوق عهد خداوند و سپاه اسرائیل و یهودا و فرمانده من یوآب و افسرانش در صحرا اردو زده اند، آیا رواست که من به خانه بروم و با زنم به عیش و نوش بپردازم و با او بخوابم؟ به جان شما قسم که این کار را نخواهم کرد.

داوود گفت: پس امشب هم اینجا بمان و فردا به میدان جنگ برگرد. پس آن روز و روز بعد هم در اورشلیم ماند. داوود او را برای صرف شام نگه داشت و او را مست کرد. با این حال اوریا آن شب نیز به خانه اش نرفت بلکه دوباره کنار دروازه کاخ خوابید. بالاخره صبح روز بعد داوود نامه ای برای یوآب نوشت و آن را بوسیله اوریا برایش فرستاد. در نامه به یوآب دستور داده بود که وقتی جنگ شدت می گیرد اوریا را در خط مقدم جبهه قرار بدهد و او را تنها بگذارد تا کشته شود. پس وقتی یوآب در حال محاصره شهر دشمن بود، اوریا را به جایی فرستاد که می دانست سربازان قوی دشمن در آنجا می جنگند. مردان شهر با یوآب جنگیدند و در نتیجه اوریا و چند سرباز دیگر اسرائیلی کشته شدند. وقتی اوریا گزارش جنگ و شکست خوردن لشکر خود را برای داوود می فرستاد به قاصد گفت: وقتی این گزارش را به عرض داوود پادشاه برسانی ممکن است او عصبانی شود و بپرسد: چرا سربازان تا این اندازه به شهر محاصره شده نزدیک شدند. مگر نمی دانستند که از بالای حصار به طرفشان تیراندازی خواهد شد مگر فراموش کرده اند که ابیملک در تاباص به دست زنی کشته شد که از بالای حصار به طرفشان یک سنگ آسیاب دستی روی سرش انداخت؟ آن وقت بگو اوریا هم کشته شد.

پس آن قاصد به اورشلیم رفت وبه داوود گزارش داده و گفت افراد دشمن از ما قوی تر بودند و از شهر خارج شده و به ما حمله کردند ولی ما آنها را تا دروازه شهر عقب راندیم. تیراندازان از بالای حصار ما را هدف قرار دادند. چند نفر از سربازان ما کشته شدند که اوریای حیتی هم در میان ایشان بود. داوود گفت: بسیار خوب به یوآب بگو که ناراحت نباشد چون شمشیر فرقی بین این و آن قائل نمی شود. این دفعه سخت تر بجنگید و شهر را تسخیر کنید در ضمن به او بگو از کارش راضی ام. وقتی بتشبع شنید شوهرش مرده است عزادار شد. بعد از تمام شدن ایام سوگواری داوود بتشبع را به کاخ سلطنتی آورد و او نیز یکی از زنان داوود شده از او پسری به دنیا آورد. اما کاری که داوود کرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.»

در جای دیگر دارد که چون داوود این کار را کرده بود، خداوند پسران داوود را بر زنان داوود مسلط کرد که در جلوی آفتاب (تعبیر مجازی یعنی جلو چشم همه مردم) به زنان داوود (یعنی به نامادری های خودشان) تجاوز کردند.

در جای دیگر دارد که لوط پیامبر از شهری که در آن ساکن بود با دو دختر فرار کرد و در غاری ساکن شد و سالها گذشت و پیر شد. دختران او با هم گفتند که پدر ما پیر شده است و ما هم خواستگار نداریم پس پدرمان را مست کنیم و با او همبستر شویم و هر دو این کار را کردند و همبستر شدند وحامله شدند و دو پسر زائیدند. یکی سرآمد بنی عمون شد و دیگری سرآمد قبیله موآب.

 

فهرست نسبت های کذبی که در تورات به پیامبران خدا وارد شده است:

1- فسق و فجور داوود  سموئیل 2 باب 11 از آیۀ 2

2- خدا پسران داوود را بر زنان داوود مسلط کرد. سموئیل 2 باب 11 آیۀ 11 و 12

3- فسق لوط با دخترانش  سفر پیدایش باب 19 آیۀ 30

4- ارتباط یعقوب پیامبر با یک زن  سفر پیدایش باب 19 آیۀ 11

5- دختر یعقوب مورد تجاوز عده ای قرار گرفت  سفر پیدایش باب 34 آیۀ 1 و2

6- سلیمان کار مورد نهی خدا را انجام داد و قلبش به بتها متمایل شد و بتکده درست کرد و قلب او از خدا رجوع کرد.  کتاب اول پادشاهان باب 11 آیۀ 1

7- خدا خواست موسی را بکشد ولی صفه زن موسی، موسی را اینکه توسط خدا کشته شود نجات داد.  سفر خروج باب 4 آیۀ 21 و 24

8- موسی ستمکار است و به قتل کودکان و افتادگان فرمان می دهد و به آتش زدن خانه ها امر می کند.   سفر اعداد باب 31 آیۀ 9

9- خدا به اشعیا نبی دستور می دهد که سالهای متمادی بین مردم پای برهنه و لخت راه برود.  سفر اشعیا باب 20 آیۀ 2

10- ارمیای نبی باید زنجیر و یوغ بسازد و به گردن خود اندازد سفر ارمیا باب 27 آیۀ 1

 

و انبیای دیگری نظیر خرفیان نبی، هوئع نبی، هارون نبی، ابراهیم و یوشع نیز در عهد عتیق مورد اتهامات نا بجا قرار گرفته اند. برای بررسی وجه انبیا در کتب مقدس می توان به کتب زیر مراجعه کرد.

- الرحله المدرسیه (مدرسیه سیار)

- الهدی الی دین المصطفی

- انیس الاعلام

- خلاصه الکلام

چهره خدا در تورات

1- خدا از کرده خود پشیمان می شود. سموئیل اول باب 15 آیۀ 10

2- خدا پیمان شکن است.  سموئیل اول باب 2 آیۀ 2

3- خدا نادان است و بدون نشانه در خانه مؤمنین از کافران را تشخیص نمی دهد.                      سفر خروج باب 12 آیۀ 12

4- خدا با انسانی کشتی می گیرد.  سفر پیدایش باب 32 آیۀ 24

5- خدا دروغ می گوید و دروغ او را حیوانی چون مار بر ملا می کند  سفر پیدایش باب 3 آیۀ 3

6- خدا از آسمان می آید تا بین کلام مردم تفرقه اندازد و آنها را به تشویش اندازد.      سفر پیدایش باب 11 آیۀ 1

7- خدا چیزی می گوید و بعد آن را به نحو دیگری تغییر می دهد.                          سفر پیدایش باب 3 آیۀ 6

8- خدا دستور به قتل عام تمام موجودات دارای روح حتی حیوانات می دهد. 20-18

9- خدا به صورت بشر است.  1-26

10- خدا گیسوان دارد. دانیال 7-9

11- خدا دو پا دارد. سفر خروج 24-10

12- خدا فرشته است و فرشته خداست. سفر پیدایش 16-1

13- خدا راه می رود. سفر پیدایش 3-8

14- خدا به مکان فرود می آید. سفر خروج 19-20

15- خدا مسکن دارد. فرامیر 132-13

16- خدا به میان ابر ها فرود می آید و جلوی روی کسی می خرامد. سفر خروج 34-5

17- خدا جای کسی را که پنهان شده است را نمی داند. سفر پیدایش 3-9

18- خدا بر عملش تأسف می خورد.    سفر پیدایش 6-6

19- خدا فرشته می شود و فرشته خدا می شود.  سفر پیدایش 18- 1سفر پیدایش 19-1

20- نادانی خدا بیشتر از نادانی مردم است. قرنتیان 1-25

معرفی چند کتاب برای بررسی بیشتر دین یهودیت و مسیحیت

1- چهار مقاله درباره مسیحیت و عهدین

2- راهنمای یهود و نصاری

3- حقیقت مسیحیت

4- اعاجیب الاکاذیب (شاخ دارترین دروغ ها)

5- محضرالشهود فی ردالیهود- حاج بابای قزوینی یزدی (یک یهودی الاصل مسلمان شده) کتاب به زبان فارسی است

6- سیف المؤمنین فی القتال المشرکین (ترجمه، شرح و نقد سفر پیدایش)- پدر آنتونیو دوجزو (با نام اسلامی جدید الاسلام)

7- اقامه الشهود فی رد الیهود نقد تورات از یک یهودی مسلمان شده (کتاب به زبان فارسی است)

8- ماذا فی کتب النصاری انیس الاعلام

9- نضج التلمود

10- نقد و نگرشی به تلمود

در پایان این مطلب را اضافه می کنیم که ساحت انبیاء بنی اسرائیل از این اتهامات به دور است.

               



[1] . برای اینکه بتوانیم مطلبی را تفسیر مجازی کنیم باید مؤید داشته باشیم در علوم مربوط به بلاغت، مثل علم معانی، بدیع و بیان یکی از مباحث این است که چطور می توان از مطلبی استفاده مجازی کرد. در یک مطلب دارای اصطلاحات مجازی باید برای برداشت مجازی قرینه داشته باشیم برای مثال اگر کسی بگوید که «من صبح در صف شیر ایستادم» در صف ایستادن نشان می دهد که منظور از شیر در اینجا نه شیر جنگل است و نه شیر آب، بلکه شیر خوراکی است. اما اگر کسی بگوید «روز جمعه سوار اتوبوس شدم و رفتم شیر دیدم.» مشخص می شود که منظور از "شیر" در اینجا شیر جنگل است و نه شیر پاکتی و یا شیر آب. در هر دو مورد با استفاده از قرینه فهمیدیم که منظور از شیر چیست. اما بیانات تورات کاملاً صریح است و قرینه ای برای تفسیری و قرائتی دیگر وجود ندارد، لذا نمی توان این قصه را تفسیر مجازی کرد.

بررسی و نقد یهودیت با استفاده از تورات ! (1)    نگاهي به كتب و معارف پيغمبران عهد باستان (سليمان(ع)

خواندن این مطالب ممکن است چند دقیقه از وقت شما را بگیرد ولی در صورتی که همراه با تفکر باشد ممکن است بر  همۀ زندگیتان تاثیر گذارد.

 

 

عوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم‌الله الرحمن الرحيم

همان طور که عرض کرديم مجموعه اي موسوم به عهد عتيق در دست يهوديان است عهد عتيق شامل 39 کتاب است که ادعا مي شود از کتابهاي کاملاً مقدس و مورد استناد يهوديان است. اين کتاب شامل "يک تورات است (که خود تورات شامل 5 کتاب است.) 12 مکتوب از مکتوبات مورخان و همين طور 17 کتاب از کتابهاي پيغمبران سابق" است.

سوال:آيا يهوديان بخش مورخان را هم مقدس مي‌دانند؟

استاد: بله.آنها را هم مقدس مي‌دانند و به آنها استناد مي‌کنند.

سوال: آيا کل مجموعه همين است يا انجيل هم داخل آنها است؟

جواب: " تورات، مکتوبات مورخان و کتابهاي پيغمبران" را به نام « عهد عتيق» مي‌شناسند. عهد عتيق يعني پيماني که خدا در گذشته‌هاي دور از انسان گرفته است. آنرا « عهد » مي‌گويند چون معتقدند که اين پيماني است که خدا از انسان گرفته است و آنرا « عتيق » مي‌گويند زيرا زمان اين پيمان مربوطه به گذشته‌هاي دور است(عتيق يعني گذشتۀ کهنه و دور).   

بنابراين عهد عتيق شامل کتاب‌هاي متعددي است که يهوديها به آن اعتقاد دارند. اما ليست کتابهايي که يهوديها به آنها به عنوان کتاب مقدس اعتقاد دارند اينها هستند:

1.      تورات که خود تورات شامل پنج کتاب (سِفر) در درون خودش است:

1) سفر آفرينش يا تکوين    2) سفر خروج                3) سفر لاويان                   4) سفر اعداد                           5) سفر تورات مثنی يا تثنيه.

سوال: سفر يعني چه؟  

 جواب: کتابهاي ضخيم و حجیم را سفر مي‌گويند.

اما مکتوبات مورخان که 12 کتاب است:

 (که تا شمارۀ 8 به تاریخ تثنیه معروف است و از 8 تا 13 به تاریخ روز شمار ایّام و از 13 تا آخر به کتب حکمت معروفند. [1])

1) کتاب يوشع ابن نون                        2) کتاب قضات بني اسرائيل (داوران)  

3) کتاب روت (روث)                        4) کتاب اول سموئيل (شموئيل)  

5) کتاب دوم سموئيل(شموئیل)              6) کتاب اول پادشاهان (ملوک) 

 7) کتاب دوم پادشاهان (ملوک)            8) کتاب اول تواريخ ايام 

 9) کتاب دوم تواريخ ايام                   10) کتاب عزرا   

11) کتاب نحميا                              12) کتاب استر(استير)   13) کتاب ايوب   

 14) کتاب مزامير(معروف به زبور داود) 15) کتاب امثال سليمان  

 16) کتاب واعذ سليمان (جامعه)          17)کتاب سرود سليمان (غزلهاي سليمان)

اما يهوديان 17 کتاب ديگر هم قبول دارند که اين 17 کتاب به « مکتوبات پيامبران» معروف شده اند که به قرار زير است:

1. کتاب اشعيا     2. کتاب ارميا     3. کتاب مراثی ارميا     4. کتاب حزقيال نبي      5.کتاب دانيال(این5کتاب به کتب انبیاء بزرگ معروفند چون کتب حجیمی هستند)  6. کتاب هوشع  7. کتاب يوئيل   8. کتاب عاموس   9. کتاب عوبديا              10. کتاب يونس   11. کتاب ميکاه    12. کتاب ناحوم   13. کتاب حبقوق       14. کتاب صفنيا    15. کتاب حجي        16. کتاب زکريا      17. کتاب ملاکي

سوال يک دانشجو: آيا ما به عنوان مسلمان اينها را پيامبر مي‌دانيم و کتابهاي آنها را قبول داريم؟

جواب: اگر اينها پيغمبر بوده باشند ما به عنوان مسلمان کتابهاي آنها را می پذیرفتیم؛ امّا دو مشکل در اينجا وجود دارد. اول: از کجا معلوم است که اين افراد پيغمبر بوده‌اند؟ و دوّم از کجا معلوم به فرض پیغمبر بودن کتاب داشته اند؟ جواب مبهم است و تاريخي وجود ندارد که به ما بگويد که «عوبديا»پيغمبر بود يا غير پيغمبر بود. کتابي هست که يهودي ها آنرا مقدس دانسته‌اند و الآن مي گويند وی پيغمبر است. هيچ مستندي هم وجود ندارد که ثابت کند که پيغمبر بوده است.

ضمن اينکه اگر پيغمبر بوده ما بايد در درجه دوم بحث کنيم که از کجا معلوم که اين کتاب به او مي‌رسد؟ به عنوان مثال شايد شما بدانيد که در عالم اسلام دو قبر وجود دارد به اسم قبر علي ابن ابي‌طالب: يکي علي‌ابن‌ابيطالب(ع)  شهر نجف اشرف است و يکي علي‌ابن‌ابي طالب شهر مزار شريف افغانستان است. مزار شريف را به اين دليل مي‌گويند مزار شريف که قبر علي‌ابن‌ابي‌طالب آنجا است ولی چه تاریخی و کدامین کتاب یا شاهد می تواند ثابت کند قبر حضرت علی (ع) آنجا باشد؟

 شاید يک فردي بوده که اسمش علي و اسم پدرش ابوطالب بوده است و معروف بوده به علي‌بن‌ابيطالب شده؟ البته در این مورد خاص  معلوم شده فرد مدفون در "مزار شریف" شيعه دوازده امامي بوده است و شيعه علي‌ابن ابيطالب(ع) بوده است.ولی خود امیرالمومنین نیست.امّا اگر دلایل جانبی بر اثبات این مطلب بدست نمی آمد، مطلب مبهم می ماند.

ما می گوییم: از کجا معلوم که کتاب سرود سليمان، اولاً مربوط به سليمان مشهور باشد و ثانياً اگر منظور سليمان است از کجا معلوم سلیمان مولف کتاب، همان سلیمان نبی باشد؟

در مورد بعضي از اين کتابهاي قرينه قطعي وجود دارد که نشان دهد کتاب سراسر جعلي است مثلاً کتاب سرود سليمان (غزل غزلهاي سليمان)، از اول تا آخرش آکنده است از توصيف بدن دختران اورشليم !

قبل از شروع بررسي کتب عهد عتیق بايد از مخاطبان به خاطر بعضي از تعابير و بي‌عفتي‌هاي کلام عذرخواهي کنم. چه کنيم کتاب مقدس آنهاست. البته شرم‌آور است کتابی که از اول تا آخر آن، حتّی چند سطر آن را نمي‌شود خواند و خجالت نکشيد ! به هر حال به يک پيغمبر نسبت می دهند. چطوري مي‌شود آنرا مقدس دانست؟ نمی دانم. به هر حال اين طور بررسي‌ها در همان قدم اول کتب اهل عتيق را طرد مي‌کنند. ولي ما براي اينکه قطعي‌تر تحقيق کنيم و مطالعه‌مان دقيق‌تر باشد اين کتب را بررسي مي‌کنيم.کتابي که الان به عنوان عهد عتيق آورده‌ايم چاپ سال 1856 ميلادي است و روي آن هم نوشته شده:

" الکتاب المقدس و هو کتب العهد العتيق که آنرا ويليام گلن قسيس آگوستینی اکوتر و معلم علم الهي از اصل زبان عبراني به زبان فارسي ترجمه نمود[2]. به استعانت زبده العرفا فاضل خان همداني و علماي معلي القاب ايراني ........ به.......... به فرمان ........... در دارالسطنه                       پايتخت لندن به دارالمطبعۀ ویلیم واتلس مطبوع  گرديد. (يعني در چاپخانه وليام واتس چاپ شد). سنه 1856 المسيحيت مطابق سنه 1272 الهجري قمري). "

خوب حالا ما چرا اين کتاب را آورده يم که جلد آن هم از پوست است و وقتي مسيحيت حيوان را سربريده باشند، حتي اگر حيوان حلال گوشت باشد، اگر دست خيس به آن بزنيم دستمان نجس مي‌شود و کلي دردسر دارد؟ چرا؟ چون کسي نتواند بگويد اين کتاب بعد از انقلاب چاپ شده و تورات بعد از انقلاب است. همان‌طور که خيلي از مسيحيان، به راحتی بهانه مي‌آورند که اين کتاب چاپ خودتان است والا کتاب ديگري هم داشتیم از انتشارات اساطير دقيقاً با همين چاپ (منتهي ابتداي آن فرق مي‌کند). و  ترجمۀ هنری ماتين است که هنری ماتين مبلغ رسمي مسيحيت در ايران بوده و مدتهاي طولاني مسيحيت را در ايران تبليغ کرده است اما چون آن کتاب چاپ بعد از انقلاب بود، آنرا نياورديم. به هر حال اين چاپ که ما آورده‌ايم نه مال ايران است و نه چاپ بعد از انقلاب بلکه چاپ لندن است و آن هم در 150 سال پيش.

خوب حالا يکي اين کتاب را بگيرد و آدرس‌هايي که من مي‌گويم را بخواند.

حال بررسي خود را شروع مي‌کنيم:

بررسي اول ما مربوط به خدا در يهوديت است.

خدايي که در يهوديت است، خدايي که مطلق باشد نيست؛ خدايي که کامل باشد نيست؛ خدايي که واجب الوجود باشد و ملتزم به لوازم واجب الوجودي‌اش باشد هم نيست. بلکه خدايي است که:

 دستور به قتل عام می دهد. (خدایی است که می تواند به صورت یک بشر در آید در حالی که در خداشناسی عقلی چنین چیزهایی محال است، چون خداوند کامل است و با قتل عام وحشیانۀ ذکر شده در تورات سنخیت ندارد. خدا اگر نامحدود است نمی شود در کالبد محدود بگنجد؛ نامحدود در محدود نمی گنجد.) خدایی که دو پا دارد از ویژگی های خدای یهودی هاست، خدایی که گیسوان دارد. خدایی که فرشته می شود و فرشته ای که خدا می شود. خدایی که راه می رود. (تک تک اینها متناقض هستند؛ یعنی در آنها تناقض منطقی وجود دارد. مثلاً خدایی که راه می رود باید در جایی حضور نداشته باشد و بعد وارد شود. اینکه حضور نداشته باشد و بعد وارد شود به معنای محدودیت اوست. نامحدود جا برای غیر خود نمی گذارد. اگر نامحدودی وجود داشته باشد در همه جای دنیا حضور دارد.) خدای یهودیت خدایی است که به مکان فرود می آید، خدایی است که به میان ابرها فرود می آید، خدایی است که نادانی دارد ، خدایی است که مسکن دارد، خدایی است که پیمان خود را می شکند، خدایی است که از کرده اش پشیمان می شود ، خدایی است که تأسف می خورد، خدایی است که با یک انسان شب را تا صبح کُشتی می گیرد، خدایی است که در عین حالی که یکی است دو تاست و در عین حالی که دوتاست سه تاست، خدایی است که دروغ می گوید و دروغ او را یک حیوان افشا می کند، خدایی است که به بشر خیانت می کند، خدایی است که از آسمان می آید تا تفرقه بین کلام مردم بیاندازد ، خدایی است که چیزی می گوید و بعد آن را عوض می کند، خدایی است که حتی حیوان از او نسبت به انسان دلسوزتر است.

 

در شمارۀ آینده می ببینیم این خدا از کجاهای تورات و عهد عتیق برگرفته می شود.

                                                                    ان شاء الله

 

 

    

 

 

                   



[1] - ر.ک : کلام مسیحی نوشته توماس میشل و ترجمۀ حسین توفیقی

 

[2] - البته مي‌دانيد که در قديم در ايران فارسي و عربي به هم مخلوط بود.

از بین هزاران دین زندۀ دنیا ، چطور  دین حق را پیدا کنیم؟

بسم الله الرحمن الرحیم

در مطالب گذشته گفتیم:

 اگر خداوند موجودی بی نهایت است و تمام خوبی ها و کمالات را داراست پس منطقا نباید از راهنمایی بندگان خودش بخل ورزد یا از آن عاجز باشد، یعنی نباید در برابر او در مورد راهنمایی بندگانش مانعی وجود داشته باشد و چون خداوند با مانع درونی و بیرونی مواجه نیست یعنی این طور نیست که بخیل باشد از هدایت کردن (مانع درونی) و نیز چنین نیست که کسی بتواند جلوی اراده ی او را بگیرد (مانع بیرونی)، بنابر این قطعاً و حتماً باید پدیده ای به نام ارسال نبی یعنی فرستادن پیامبر را در دنیا شاهد باشیم اگر خداوند به همان صورتی که برهان ها اثباتش می کنند وجود داشته باشد، که غیر از این هم نمی تواند باشد (چون برهان ها کامل بودند و ما در مورد قطعیت برهان ها زیاد صحبت کردیم) اساساً محال و غیر ممکن است که نبی نفرستد چون خداوند کمال مطلق است و از آنجا که هدايت نكردن ایراد و نقص است و قبلاً با برهان های عقلی ثابت کردیم که هیچ نقص و ایرادی در خدا نیست بنابر این نمی توان تصور کرد خدا باشد و در عین حال پیغمبر نفرستد؛(حکمت کامل و تام خدای متعال با فرستادن پیغمبر ملازم هم هستند مثل عدد 10 و زوج بودن آن، همان طور که زوج بودن عدد 10 را نمی توان از او جدا کرد0 چون تلازم ریاضی دارد و تلازم ریاضی گونه ای از تلازم منطقی است ؛ به همان صورت جود و بخشش، سخاوت و هدایت کننده بودن یک موجود کامل مطلق را هم نمی توان از او جدا کرد. چون کامل و مطلق بودن با صفات گفته شده تلازم منطقی دارد.)

پس خداوند جواد و سخی است و عبارت «سخاوتمندی که سخاوت نداشته باشد» دچار تناقض است و دو فرض متناقض هرگز (با همدیگر) صورت تحقق نمی گیرند. بنابراین خدای کامل مطلقی که تحقق (وجود) دارد، نمی تواند در عین حال بخیل از هدایت و یا مبتلا به مانع بیرونی باشد.

اگر درمورد مسائل طرح شده سوالي دارید بفرمائيد:

یک دانشجو: به نظرمی رسد خیلی وقت ها هست حکمت خدا دلیل می شود که در بعضی موارد از بخشندگی امتناع کند مثل والدینی که یک چیزی را از بچه پنهان می کنند و این یک حکمتی دارد، مثلاً باریدن باران که یک مشیت الهی برای بشر است ولی همیشه نمی بارد و حتماً حکمتی دارد.

استاد : اینکه ما سعی کنیم نسبت به لطف بودن پدیده های طبیعی داوری کنیم، خطاپذیر است، زیرا داوری های ما در این قبیل موارد نسبی است مثلاً ممکن است بگوییم باریدن غذا و مرغ بریان از آسمان لطف باشد. در حالی که ممکن است این لطف نباشد و یا ممکن است غذای چرب از آسمان نازل شود ولی من نسبت به چربی حساس باشم در آن صورت در حق من لطف نیست یا باریدن باران برای کشاورزان لطف است؛ اما برای کسی که در بیابان گیر افتاده، باعث زحمت بوده و لطف نباشد. بنابراین تعیین کردن مصداق های مادی با توجه به نسبی بودن داوری ما، قطعی و حتمی نیست. اما موضوع صحبت ما غیر از این است می خواهیم در مورد پدیده ای غیر مادی داوری کنیم که تابع زمان و مكان نيست و مي توان درمورد آن حکم قطعی و خطا ناپذیر صادر کرد (که آن فرستادن پیامبر است برای اینکه پیام خدا را به بندگان برساند و الگو و اسوه برای مؤمنان باشد و از ظلم و ستم طاغوت ها جلوگیری کند و شئون دیگری که همگی به نفع بندگان است) را انجام دهد آیا فرستادن چنین فردی لطف و تفضل در حق بندگان نیست؟ قطعاً چنین است. اما در این زمینه که آیا خداوند هدایتگر ممکن است بخاطر مصالحی بندگان را هدایت نکند پاسخ اینست که از آنجا که هدایت شدن بندگان بنا بر حکم عقل حسن ذاتي دارد و حتی بر جان عده ای از مردم که کشته شوند برتری دارد و مسئله ای مهمتر از آن وجود ندارد پس مانعی نمی تواند داشته باشد و در مجموع سه یا چهار دلیل وجود دارد که ارسال نبی ملازم با هیچ مشکلی نیست.

 بعضی ها مثل برهمن ها (درگذشته های دور) ادعايشان این بود که " اگر خداوند بخواهد با پیامبرش مسائلی را برایمان بیان کند که معقول هستند بیان آنها لزومی ندارد چون معقولند و ما آن را می دانیم و اگر می خواهد مسائلی را به ما بفهماند که معقول نیستند، نمی توانیم آنها را بپذیریم و عمل کنیم." این اشکال را این گونه جواب داده اند وگفته اند که مسائلی وجود دارد که نه معقول است و نه در حیطه ی عقل ماست، این ها ریشه شان معقول است ولی خودشان معقول نیستند،(یعنی عقل بر آن ها راه ندارد.) مثلاً ما می دانیم 4= 2+2 ، ولی من هرچه عاقل باشم نمی توانم بدانم که در تک تک جیب آدم ها چقدر پول است و حکمت آن در این است که گزاره ی 4= 2+2 کلی، ضروری و دائمی است؛ اما اینکه حسن آقا 100 تومان پول دارد جزئی است و در تیررس حکم عقل نیست. در موضوع دین هم با عقل، کلی ها در تیررس عقل اند، مثلاً می فهمیم عدالت چیز خوبی است؛ اما اینکه آقای امیری عادل است یا نیست ممکن است کسی بگوید: به او سلام کردم،ولی او جواب سلامم را نداد، پس عادل نیست؛ و من بگویم نه او احتمالاً نشنیده و الا جواب سلام می داد پس عادل است. قضاوت های جزئی عقلی نیستند. پس ما در زندگی با مسائلی روبرو هستیم که جزئی اند و حکم عقلی ندارند لذا دین آنها را توضیح می دهد به طور کلی مسائلی را که دین مطرح می کند:

- برخی از آنها را بدون دین هم می فهمیم: مثل راستگویی خوب است، خیانت بد است؛ در این قبیل موارد دین بر حکم عقل تأکید می کند.

- برخی از آنها را با عقل نمی فهمیم: مثل اینکه نماز صبح 2 رکعت است، هر رکعت دو سجده دارد ، ميزان خمس و زكات و احکام جزئی فراوان دیگر. پس نکته مهم و اصلی اینجاست که قسم دوم مطالب ضد عقل نیستند که برهمائیان بگویند چون ضد عقل است قابل پذیرش نیست بلکه مسائل خارج از تیررس عقل هستند.(خرد گریزند و نه خرد ستیز)

سؤال: (پیامبران در مجموع در دنیا چه کارهایی باید انجام دهند؟)
- پیامبران شئون و مناصب مختلفی دارند. یکی از آنها ابلاغ وحی از خدا به مردم است و دیگری تعلیم و تربیت بندگان خدا. چون علاوه بر آنکه اسوه های اخلاق و تقوی بودند و همگی سرآمدان تخلق به اخلاق حسنه بوده و هیچ پیغمبری نبوده است که بد اخلاق، کینه توز، اهل حرص و حسد یا اهل دوز و کلک باشد، با توصیه های اخلاقی نیز هدایت می کردند منصب بعدی پیامبران انجام اصلاحات اجتماعی بود. موسی (ع) بنی اسرائیل را از یوغ ستم فرعونیان رهانید نوح پیروان خود را با کشتی نجات داد، عیسی حواریین را همراه خود برد تا نزد صادوقیان و فریسیان نباشند، نبی اکرم(ص) مؤمنان را به حبشه و مدینه فرستاد و همه پیامبران نسبت به انحرافات اجتماعی مثل بت پرستی و . . . جهاد می کردند (مثل ستیز با بت پرستان و یا حتی بت شکنی)، موردی هم در تاریخ گزارش نشده که پیغمبري یک عده ای را جمع کرده و برده باشد در یک جایی به هلاکت رسانده یا دچار مریضی یا مشکل کرده باشد. (البته در داستان حضرت موسی داریم که وقتی با موسی رفتند به رفاه رسیدند، آرام آرام کفران نعمت کردند، روزی آمدند و گفتند: خدایا ما تو را باور نداریم. برای ما از آسمان سفره ای بفرست که غذا باشد. مدام بهانه گیری های قدیمیانشان و کفریاتشان عود کرد تا جایی که به تعبیر قرآن کریم بر آنها « دَم» نازل شد یعنی هر جا که می رفتند خون می دیدند. وقتی متنبه نشدند عذاب قورباغه نازل شد، مدام همه جا قورباغه بود ولی همه این ها بخاطر کفران نعمت آنها و برای تنبّه آنها انجام می شد.) و در هر حال پیامبران رسالت های اجتماعی داشتند که این رسالت ها اصلاحی بود، از طرف دیگر پیامبران معلمان بشریت و پاسخگو به پرسش های آنان بودند. و تا به حال کسی، گروهی، فرقه ای، مذهبی پیدا نشده که بگوید تعلیم کار بدی است. با جستجو در حول و حوش زندگی پیامبران نمی توان هیچ مفسده ای که مترتب بر وجود آنها باشد یافت.

یک دانشجو: اگر خداوند حکیم است و کمال مطلق است چرا شر را آفرید؟

-جواب : اول بايد بدانيم شر چیست؟

دو نوع شر وجود دارد: اخلاقی و طبیعی.

اخلاقی مثل دروغگویی، کینه توزی، جنگ، قتل و غارت، فساد بوده

و شر طبیعی هم مثل سیل، وبا، طوفان های سهمگین، سونامي، زلزله، طاعون و آن چیزی که برای انسان مشکل طبیعی به وجود آورده است.

در مورد شر اخلاقي روشن است كه سبب آن فقط انسان است و نه آفريننده جهان . حال به جواب فلسفی این سؤال می پردازیم.

جواب فلسفی: خدای متعال برای خلق جهان در یک تقسیم عقلی با 5 جور مفروض مواجه بود و آنچه را كه مقتضاي كمال است خلق كرده است یعنی اگر بخواهیم نسبت کمال و نقص را در مورد هر جهان بسنجیم به این نتیجه می رسیم که خدا 5 با نوع جهان متفاوت فرضی مواجه بود. (این بررسی، بررسی دینی نیست بلکه، فقط به فرض عقلی است.)

1- جهان تماماً خیر و بدون شر

2- جهان تماماً شر و بدون خیر

3- جهان با شر زیاد و خیر کم

4- جهان با خیر زیاد و شر کم

5- جهان با خیر و شر مساوی

سعی کنید شکل های دیگر هم به این تعداد اضافه کنید آیا می شود یا نه؟

دانشجو: نه خیر و نه شر

استاد: جهانی که نه خیر دارد و نه شر نبايد وجود داشته باشد، ولی اگر باشد حتماً بين پديده هاي آن ارتباطاتی وجود دارد، اگر ارتباط هست یا خیر است یا شر، اگر به فرض خودش نه خیر باشد نه شر حتما در ارتباط پديده هايش با یکدیگر جنبه ی خیر و شر پیدا می کنند.

دانشجو: کلمه خیر و شر را تعریف کنید.

استاد: خیر و شر را احاله ی به درک عمومی و فهم متعارف کرده اند البته تعريف هاي زيادي از آنها ارائه شده كه با هم مغايرند ولي با وجود اختلاف نظر در تعريف ها، غالبا اختلافي در مصداق ها نيست لذا فيلسوفان دين در مسئله تعريف آنها چندان دقيق نمي شوند، مثلا « جان هيك » كه از سرآمدان در اين زمينه است در كتاب فلسفه دين خود بعد از رد تعريف كلامي شر نهايتاً با ذكر مصداقها وارد اصل بحث مي شود(فلسفه دين ترجمه سالكي صص 95-97)و نيز نويسندگان كتاب معتبر عقل و اعتقاد ديني به اختلاف نظر ها در تعريف شر اشاره مي كنند و بدون ارائه تعريفي از آن وارد مصداقها مي شوند و در يك تقسيم بندي كلي شرور را به دو دسته اخلاقي و طبيعي تقسيم مي كنند (عقل و اعتقاد ديني ترجمه نراقي و سلطاني صص 175-178)و عمدتا قائلند خیر هر چیز آن چیزیست كه انسانها آن را مطلوب مي شمارند مانند لذّت ها، خوبی ها،رفاه وحتي شرايط مطلوبي كه خودشان براي خود ايجاد مي كنند. خير و شر آن چيزي است كه زشتي ، پليدي، بدی و ناخوشایندی می پنداریم حتي جنايت ،آدم سوزي، قتل و غارت و... شر هستند.

دانشجو: خیر و شر نسبی اند؟

استاد: بله، نسبی است كه از اين طريق نيز پاسخي به اشکال شر داده شده است.

دانشجو: جهانی که خیر و شرش متغیر است در کدام قسم جای می گیرد؟

استاد: مثلاً پدیده ای خاص در شرایطی شرش زیاد باشد و در شرایط دیگر کم و در شرایط دیگر مساوی با خیرباشد . به هر حال در مجموع و در برآیند نهايي این جهان، یا خیر بیش از شر است و یا شر بیش از خیر و یا مساوی. حال می گوییم خیر بودن جهان خلق شدن آن را رجحان می بخشد و شر بودن جهان باعث می شود ترجیحی براي حكيم در خلقت آن نباشد حال با این مقدمه کوتاه جواب دهید:

1- آیا خداوندی که دارای کمال مطلق و بدون نقص است، جهانی بدون شر می آفریند؟

جواب این است که بله چون او خیر مطلق است و صدور خیر از خدای خیر محال نیست بلکه لازم است.

دانشجو: اگر شر نباشد خیر معنی ندارد.

استاد: این طور نیست؛ اگر شر نباشد خیر می تواند موجود باشد ولی فهمیده نمی شود، یک مشکل وجود شناختی (آنتولوژیک) نیست بلکه یک مشکل معرفت شناختی (اپیستمولوژیک) است یعنی درون ذهنی و متعلق به فهم انسان است مثل اینکه همه جای دنیا سفید باشد و هیچ جایی سیاه نباشد در این صورت نمی توان گفت سفیدی وجود ندارد، بلكه سفیدی وجود دارد ولی ما نمی توانیم سفیدی را تشخیص بدهیم، نیاز به دیدن رنگهای دیگر داریم تا سفیدی را فهم کنیم و الا نمی توانیم متوجه جنبه ی سفیدی او بشویم.

پس اگر جهان تماماً خیر باشد و شری نباشد ، ذهن ما در فهم خیر دچار مشکل می شود ولی در هر حال آن جهان واقعاً خیر است. حال می گوییم: جهان تماماً خیر و بدون شر از خدای کامل مطلق بایستی خلق شود چون از کوزه همان برون تراود که در اوست اگر خداوند خیر مطلق است پس محال نیست جهان خیر مطلق خلق بکند.

2- اما جهان دوم جهان تماماً شر بدون خیر. چه ترجیحی در خلقت این جهان هست؟

ترجیح دادن شر و خلق کردن جهان تماماً شر حکیمانه نیست و از خداوند حكيم نبايد سر بزند.

سؤال: در جهان ما، جهنم تماماً شر است. چرا خلق شده است ؟

 استاد: این طور نیست؛ جهنم هم خیر است، در جهنم عده ای فراواني از جهنمیان به اين دليل عذاب می شوند که رد شوند و به بهشت بروند. یعنی یک جور زندان است. زندان در واقع برای زندانی نامطبوع نيست بلكه براي كساني كه قرار است آزاد شوند، خير است علاوه بر آن برای شهر خوب است و برای هر شهری مفید و لازم است خلاصه آنکه هم براي اكثر جهنميان و هم براي جهان خير است (در مورد افراد نادري از جهنميان كه مخلد مي شوند البته شر است ولي آنهاخودشان با عناد و اصرار جهنم را براي خود برگزيده اند و مسئوليت اين انتخاب غلط به پاي خودشان است ضمنا تعداد اين افراد بسيار بسيار كم است.)

-                           و امّا خداوند، جهان تماماً شرّ بدون خیر را الزاماً نباید خلق کند. چرا؟

چون آفریدن موجوداتی که هیچ خیری نبینند و همه اش شر ببینند با حكمت و رحمت خدا منافات دارد.

دانشجو: چون خیر و شر را تعریف نکردیم نمی توانیم بفهمیم که جهنم تماماً شر است یا خیر و بهشت تماماً خیر است حتی در مسائل فلسفی هم حتماً باید اصطلاحات تعریف شوند، آیا تعریف جامع و کامل این دو کلمه ی خیر و شر وجود دارد؟

استاد: در فضایی که این بحث مطرح شده برای خیر و شر تعاریف جامع و مانع فلسفی ارائه نشده است چون اساسا اين بحث كلامي است نه فلسفي علاوه بر آن برخي مسائل در علوم به خاطر بداهت تعريف نمي شونددر مورد اين واژه هم فقط توضیح لفظ شده است. در علم فلسفه دین هم که فیلسوفان تعریف کرده اند گفته هر چیزی که انسان را به زحمت، سختی، بیماری، مشقّت و فقر بیاندازد (چیزهای نامطبوع) شر است و هر چه که انسان را به رفاه، کمال، خیر، تعالی و . . . بکشاند؛ خیر است. برای اطلاعات بیشتر خوب است به كتابهايي كه آدرسش را ذكر كرديم مراجعه فرماييد.

3- آيا جهانی که شرش زیاد است و خیرش کم است بايد توسط موجود کامل مطلق و خیر محض خلق شود یا نه؟

قطعاً نباید خلق شود چون وقتی 70% شر (رنج و سختی و بیماری و فلاکت) در آن جهان است، 30% آسایش و رفاه را نیز که چسبیده به 70% شر است نباید خداوند خلق کند چون جنبه ای که عدم خلقت آن را الزام می کند از جنبه ای که خلقت آن را الزام می کند بیش تر است.

ما خودمان هم همین طور هستیم. ما اگر بخواهیم کاری انجام دهیم، اگر خیرش را زیاد بدانیم مثلاً هزینه اش را نسبت به سودش بسنجیم و ببینیم هزینه اش کم است و سودش زیاد) قبول می کنیم اما اگر شر (هزینه) را زیاد بدانیم قبول نمی کنیم.

4- در مورد جهان با خیر زیاد و شر کم چه طور؟ آیا خدا جهان را با خیر زیاد و شرکم خلق می کند؟

جواب آنست که وقتي اين جهان داراي مثلا 70%خير ولي ملازم با 30%شر است ، از نظر عقل خلقت چنین جهانی بر عدم خلقتش ترجیح دارد و خداوند حکیم باید این کار حکیمانه را انجام دهد و چنين جهاني را خلق كند .

5- جهان با خیر و شر مساوی را نباید خلق کند چون 50% خیر انگیزه برای خلقت است ولی بر 50% شر برتری ندارد لذا دلیلی وجود ندارد که چنین جهانی خلق شود و موجودات آن مبتلا به این میزان از شر بشوند.

در جهان تماماً خیر، هیچ شری رخ نمی دهد اما در جهان دارای خیر زیاد و شر کم عرض کردیم که لازمه ی وجود آن رخ دادن برخی شرهاست مثلاً در عالم مادی چاقو تیز است. اگر چاقو را برای سر بریدن مرغ استفاده کنیم خیر است، اما اگر برای زدن به شکم کسی استفاده کنیم، به عبارت دیگر از آن سوء استفاده کنیم، شر است. تیزي چاقو نمي تواند در عالم ماده سیال و متغیر باشد یعنی وقتی استفاده مشروع می کنیم، بِبُرَد وقتی استفاده نامشروع کنیم نَبُرَد. چون ماده چنین ویژگی ندارد. اگر عالم مادی است، این از ویژگی های ذاتی اش است که یک حالت فیزیکی ثابت داشته باشد و با مکانیزم خودش کار کند.

سؤال: آیا نمی شود خدا شرهای جهان دارای خیر زیاد و شر کم را بردارد و تماماً خیر شود؟

جواب: در این صورت فوری برمی گردد به جهان تماماً خیر؛ باز فرض عقلی برای خلقت جهانِ" دارای خیر زیاد و شر کم" حذف نمی شود. چون تقسیم، تقسیم عقلی است. یعنی از آنجا که این تقسیم بندی را از عقل به دست آوردیم به هیچ وجه نمی توان قسمی از اقسام آن را حذف کرد. نمی توان منحل کرد؛ باید حل کنیم. باید جواب بدهیم نه اینکه صورت مسئله را پاک کنیم. چون باز هم سؤال مطرح می شود که: آیا خداوند جهانِ دارای خیر زیاد و شرکم را باید بیافریند يا نه و اگر كسي بگويد نه، حكمت او را مخدوش كرده است زيرا منطقا نبايد 70% ترجيح آفرينش را(كه ناشي از همان ميزان خير است ) به خاطر 30% اقتضاي عدم آفرينش (كه ناشي از همان ميزان شر است )ترك كرد.

سؤال: آیا خدا واقعاً نمی تواند شرهای جهان را از خیرها جدا کند و جهان را تماماً خیر کند؟

- علاوه بر جوابی که قبلاً گفتیم (که چون تقسیم بندی عقلی است اقسام آن منطقاً قابل حذف نیستند) باید بگوییم فرض مي كنيم خداوند شرهای جهان را از خیرهای آن جدا کند ولی در صورتی اين كار شدني است که این جهان را غیر مادی بکند، یعنی اگر قرار باشد همه وزن داشته باشند، زمین جاذبه داشته باشد و بتوانیم خانه هم بسازیم و برویم بالای خانه ممکن است از بالای خانه بیفتیم زمین، پایمان بشکند یا بمیریم. اینکه اگر به اشتباه پایم در پشت بام بلغزد ولی از بام نیفتم شدنی نیست یعنی اینجا استثنا بردار نیست اگر قانون است و کلیّت دارد باید بدون استثنا صادق باشد. پس تا وقتی که جهان مادی است این شر جزء لاینفک و جدایی ناپذیر جهان است. این جواب بعضی از فیلسوفان است که سعی کردیم با پاسخ به اشکالات آن را تقریر کنیم .

جواب دیگر این است که خیر و شر نسبی اند و نسبت به افراد مختلف متغیر هستند. مثلاً اگر باران ببارد و سیل راه بیافتد، اما محل سيل کویر باشد کسی به آن شر اطلاق نمی کند، اما اگر سیل در جنگل گلستان راه بیفتد همه می گویند شر اتفّاق افتاده است؛ چون درختان را نابود می کند. یا اگر در محل زندگیمان اتفاق بیفتد به آن شر اطلاق می کنیم.

اگر طوفان در مناطق مسکونی رخ دهد همه می گویند شر است اما اگر در اقیانوس هند باشد جایی که سکنه ای وجود ندارد کسی نمی گوید شر است. پس پديده هاي جهان صامت هستند و در عين حال امور عادي در جهان هستند و اینکه شر یا خیر بناميم با توجه به رفاه خودمان قضاوت كرده ايم و ممکن است با توجه به حال و روز دیگران و کل مجموعه ی جانوری و انسانی خیر باشد ولي انسان آن را شر بداند يا باران که می بارد نسبت به ما خیر است و ما خوشحال می شویم اما به نظرتان مورچه های توی بیابان خوشحال می شوند؟ یا عزا می گیرند و با سیل مواجه می شوند برای آنها ضرر است پس این چیزی را که ما شر تلقی می کنیم با توجه به منافع خودمان می گوییم و الا برای کل مجموعه خیر است پس جواب بعدی این است که وقتی ما یک واقعه را محدود و نسبی تفسیر می کنیم ممکن است آن را شر محسوب کنیم؛ اما در کلِ مجموعه، هر واقعه ای خیر است.

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست           که هر چیزی به جای خویش نیکوست

ما برخی شرهای نسبی که برای کل زندگی ما لازم هستند را حتی بعضاً تأسیس می کنیم مثل تاسيس زندان که برای زندانیان شر است ولی برای کل شهر ضامن اجرای قانون است لذا باید باشد و تأسیس می کنیم و مثل دستشویی كه جای بدبو و بدی است اما برای خانه لازم است لذا آن را می سازیم يعني اگر یک مهندس پیدا کنیم و بگوییم بهترین خانه ی دنیا را بساز و او بهترین خانه را بسازد ولی دستشویی نداشته باشد می گوییم ناقص است.

 اینکه خداوند هم مجموعه ای خلق کند مادی باشد و همه راضی شوند شدنی نیست. چون ارتباطات در عالم ماده به شکلی است که منافع بعضی ها در گرو مضرات دیگران است یعنی اگر گربه بخواهد غذا بخورد باید موش بخورد، به ضرر موش است. در تغذیه ی یک حیوان هم می بینیم که برای یکی خیر است و برای دیگری شر. نمی شود .که موش هم خورده شود که گربه لذت ببرد و هم خورده نشود که شري برايش رخ ندهد. پس شر نسبی است این هم جواب دیگری بود.

 یک جواب دیگر هم هست که بعضی ها می گویند:

"شری در دنیا وجود ندارد اما ما به خاطر اینکه چیزی را از دست می دهیم، می گوییم شری اتفاق افتاده است، مثلاً وقتی با چاقو گردن کسی را می بُرَد و می کشد اگر چاقو تیز باشد برای چاقو کمال است یا شر؟مسلما كمال است یعنی خوبی برای چاقو این است که تیز باشد نه اینکه کند باشد کمال چاقو این است. این که قاتل دستش را حرکت برای بریدن سر مقتول حركت مي كند، حرکت کردن دست براي دست خير است نه شر دست. اینکه مقتول گردنش قابل انعطاف باشد خیر گردن است نه شر او. چون اگر گردن خشک باشد خیلی مشکلات پیش می آید خوب سه تا خیر وقتی با هم جمع شدند به یک چیزی که شر است منجر شدند یعنی بی جان شدن یک جاندار و از آنجا که یک جاندار بی جان شد می گوییم پس شری رخ داده است لذا در قتل هم تمام پدیده هاي دخیل در جریان، خیرند فقط چون یک چیزی از دست رفت ما می گوییم شری رخ داده است.

سؤال: می شود گفت وقتی شری اتفاق می افتد در آن خیری نهفته است؟

-              بله آن هم جواب دیگری است یعنی مسأله این است که مگر خداوند ما را برای امتحان نفرستاده است؟ مگر می شود کنکوری برگزار شود که هیچ سؤالی نداشته باشد؟ بالاخره باید در کنکور سؤال باشد که کنکور، کنکور شود، امتحان، امتحان باشد. اگر قرار است که ما بیاییم برای امتحان دنیا بایستی با خیر و شر مواجه شویم که بتوانیم بین خیر و شر انتخاب درستمان را انجام بدهیم. مثلاً بین خیر مادی یعنی رفاه و بین شر مادی که منجر به خیر معنوی می شود بتوانیم انتخاب کنیم مثلاً در روزه داری، اگر کسی روزه نگیرد، گرسنگی را هم تحمل نمی کند. اما اگر روزه بگیرد با آنکه سختی می کشد ولی خیر معنوی در آن است خوب بایستی رنج گرسنگی را انسان ها تحمل كنند تا قدرت و قوت ایمانشان محک بخورد و خير معنوي آن را بدست آورند. اگر این نباشد درست مثل امتحان بی سؤال است.

در مجموع جوابهاي زيادي به اين اشكال داده اند كه تنها در سنت مسيحي با سه دسته مختلف از جوابها مواجه مي شويم : جوابهاي معروف به آگوستيني جوابهاي معروف به ايرنائوسي و جوابهاي متعدد از الهيات پويشي (رك فلسفه دين: هيك/سالكي ص97)برخي از اين جوابها اعم از اسلامي و مسيحي را آقاي هادي صادقي در مقاله شماره 17 نشريه كيان و كتاب درآمدي بر كلام جديد خود آورده اند.

سؤال: بهشت که تماماً خیر است مادی است ولی شرهایی در این جهان مادی هست که در آن جا نیست آیا امکان پذیر هست که بهشت مادی تماماً خیر باشد؟

- در مورد بهشت، بهشت قطعاً جسمانی است اما مادی بودن(به معنايي كه در دنيا با آن مواجهيم) نه. یعنی بدن هست، خوردن هست، اما لوازم این بدن و این نوع اثرات را ندارد مثلاً درست است که بدن وجود دارد اما دچار پیری نمی شود، اما اگر دقیقاً این بدن باشد و با اين لوازم دنيايي دچار پیری می شود. درست است که خوردن وجود دارد، اما در خوردن کسی سیر (دلزده) نمی شود، چگونه می شود در معده غذا تلنبار شود ولی انسان دلزده نشود؟ ما همین قدر می دانیم که این لوازم که برای بدن ما در این جهان هست در بهشت نیست.

غذا خوردن هست اما دفع غذا، دلزدگي، آزردگي و... نیست اینها نشان دهنده این هستند که این ماده با این لوازم موجود در بهشت نیست.

سؤال: ممکن است نوع دیگری از ماده باشد مثلاً در علم بشر ممکن است این اتفاق بیافتد که کسی غذایش را نخورد و زنده بماند و . . .!

- البته نمی گوییم که به هیچ وجه من الوجوه جهان آخرت اصلاً مادی نیست بلكه مي گوييم مادي اين جهاني و با اين اثرات نيست ولي قطعا جسمانی هست. قرآن هم می گوید جسمانی است اما اینکه مادی باشد باید دید کلمه مادی را با چه تعریفی بکار می بریم

سؤال: آیا هر قتلی شر است که مثال به آن زدید؟

- نه منظور ما از شر بودن قتل، کشتن هر قاتلي نیست اتفاقاً کشتن برخي براي جامعه خیر هم هست منظور از" قتل شر" كشتن بي گناهان بود.

سؤال: آیا جمله کشتن بد است اساسی دارد؟

استاد: بد بودن قتل افراد بي گناه چيزي است كه همه انسانها بدان معترفند. البته برخي از به اصطلاح فيلسوفان كه مكتبي بنام پوزيتويسم منطقي ساخته بودند اين مسئله بديهي را انكار مي كردند.

نتيجه اي كه از مباحث گذشته گرفته بوديم اين است که خدای متعال و مطلق بایستی نبی بفرستد چون اگر نبی نفرستد مشکلات زیادی پیش می آید لازم می آید که خدای کمال مطلق، کمال مطلق نباشد. آکنده از نقص باشد یا حداقل نواقصی داشته باشد و این بر خلاف برهان های عقلی است.

       و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 

چرا خدا باید برای ما نبی بفرستد؟(ضرورت ارسال نبی) به همراه پرسش و پاسخ

بسم الله الرحمن الرحیم

در بحث گذشته ثابت کردیم خداوند دارای همۀ صفات کمالی است، در این شماره به بحث در مورد دلایل لزوم نبوت می پردازیم.

اثبات ضرورت نبوت:

استدلال اثبات لزوم نبوت این است که:

نبوت لطف است + لطف بر خدا واجب است = نبوت بر خدا واجب است.

توضيح كلمه واجب : منظور از واجب این نیست که اگر خداوند خلاف آن عمل کند، موجود فرادستی او را مؤاخذه می کند، به خاطر اینکه خداوند قاهر تر از خودش را ناظر بر خود ندارد . خدا کاملترین موجودی است که می شود وجود داشته باشد. لذا چنین موجودی را كسي نمي تواند مؤاخذه کند. یعنی اگر نبی نفرستاد نمی شود یقه اش را گرفت ولی خدای متعال چون حكيم است و فقط در چهارچوب عقل کار می کند حتما نبي مي فرستد چون اگر این کار را نکند در حالی که فرستادن نبی به صلاح جامعه بشری باشد از جهت عقلی محکوم خواهد بود. و این کار برای خداوند محال است؛ انجام قبیح اخلاقی و عقلی برای خداوند محال است. قبیح یعنی کاری که عقل انسانی آن را محکوم کند. غیر ممکن است خداوندی که کامل است کار ناپسند و قبيح انجام دهد؛ چون اگر چنين كند ديگر كاملترين موجود نخواهد بود و در این صورت برهان هاي فراواني كه او را به عنوان كاملترين موجود ثابت مي كنند تماماً غلط هستند در حالي كه صحيح و منطقي بودن آن براهين پيشتر معلوم شده است.

مقدمه اول: نبوت لطف است؛ چون نبی منافع ما را برایمان توضیح می دهد. مثلاً توضیح می دهد که ربا به ضرر شماست پس به دنبالش نروید.( به اين صورت برای کل جامعه عدالت و رفاه بیشتری بدست می آید) و همین طور توضیح می دهد که اگر عباداتی را که بيان مي كنم انجام بدهید، در قیامت به فوز و فلاح واقعی می رسید. پس نبي منافع ما را توضیح می دهد و ما را از خطرات معنوی و مادی آگاه می کند.

از طرف ديگر وجود نبي از نظر ادای رسالت های اجتماعی مفيد است. اگر حضرت موسی (ع) نبود بنی اسرائیل هیچ وقت از دست فرعون نجات پیدا نمی کردند. اگر حضرت عیسی (ع) نبود، فریسیان و صادوقیان هر جنایتی را که می خواستند در حق سایرین انجام می دادند و اگر پیغمبر اکرم (ص) نبود، اصلاحات اجتماعی وسیع مثل حذف برده داری و . . . یا اتفاق نمی افتادند یا با تاخیر زیادی انجام می شدند.

و نيز انبياء در گسترش و تعميق علوم نقش بسزايي داشتند. پیامبران معارف و علوم را به مردم آموزش می دادند. (یک نظریه قوی در پیدایش علوم این است که کلیه علوم میراث انبیاء هستند. قرآن در مورد هود می فرماید که :« وعلمناه صنعه لبوس» ما صنعت زره سازی را به او یاد دادیم و همین طور برای بعضی از انبیاء دیگر هم در آیات و روایات مهارتها و علومی ذکر شده که خدای متعال به آن ها داده بود و مردم از آنها فرا مي گرفتند، پس نقش ديگر انبیاء اين بود كه علوم را در میان مردم مطرح می کردند و گسترش می دادند.)

سؤال یکی از دانشجویان : یعنی اگر پیامبران نبودند، بشریت به این علوم دست پیدا نمی کرد؟

استاد: به بخش علوم عادی و مادی دسترسی پیدا می کرد اما نه به این سرعت. مثلاً امام صادق(ع) اگر تدريس طبيعيات نمي كرد و شاگردش جابر بن حیان اسید سولفوریک را کشف نمی کرد، آیا بشر هیچ وقت به آن نمی رسید؟ البته می رسید اما شايد 400 ،500 سال دیرتر ولی با تعالیم امام صادق (ع) در طبیعیات این کار زودتر انجام شد. اما در باب مسائل مهمتر که مسائل معنوی هستند، اصلاً بشر با عقلش به آن نمی رسد.

 بنابراین، نبوت لطف است و این مقدمه اول استدلال ماست.

مقدمه دوم : اما مقدمه دوم که گفتیم لطف بر خداوند واجب است، یعنی خدایی که از هر جهت کامل است و می تواند نبی بفرستد، برایش مانعی از فرستادن نبی نیست (نه مانع بیرونی و نه مانع درونی) بایستی نبی بفرستد. چون به صورتی که توضیح دادیم لطف برای خدا محال نیست (و ممکن است ) و ما عرض کردیم که هر چیزی که انجامش برای خداوند ممکن باشد برايش ضروری است و باید انجام دهد از طرف دیگر اگر خدا کمال مطلق است و برهان های عقلی، خدا را به عنوان کمال محض ثابت کرده اند، این کار کمالی را هم باید انجام دهد.

نتیجه این می شود که فرستادن پیامبر بر خدای متعال واجب است.

یعنی اگر خدای متعال می تواند بشر گمراهي كه به دنبال آدرس هدايت است را راهنمایی کند، باید راهنمایی کند و گرنه لازم می آید که ناقص باشد. در حالیکه ما کامل بودن (ناقص نبودن) خدا را به صورت منطقي ثابت کردیم و حال كه همه خوبيها در او جمع هستند، از تفضل و انجام كار شايسته هم نه مانع دروني (مثل بخل، حسد... ) دارد و نه مانع بيروني (مثل قدرتي بالاتر كه او را از اين كار منع نمايد) لذا هيچ دليلي و علتي براي امساك از لطف وجود ندارد. به عبارت ديگر ما با كمي دقت در مي يابيم كه خداوند در عالم آفرينش لطفهايي كرده است كه اگر نمي كرد زندگي ما با خطر و تهديد خاصي  مواجه نمي شد و ما نياز جدي به آنها نداشتيم. مثل روياندن ابرو و گود كردن كف پا و...  . او كه تا اين حد به فكر بندگان خود است، طبعاً و حتماً براي كمك به نحوه زندگي او و نجات او از گمراهي ها و ندانستن راه و روش زندگي بايد اقدام كند مگر آنكه، قدرت او توسط قدرت قاهر و بدخواه ديگري محدود شده باشد كه ما محال بودن آن را قبلا اثبات كرده ايم .

نتيجه اين دو مقدمه اين است كه فرستادن پيامبر برخداوند لازم است. يعني ذات و صفات خداوند به گونه اي است كه حتما اين كار از خداوند سر مي زند.

اين استدلال تنها يك دليل بر لزوم لطف خداست. دلايل ديگري نيز مطرح هستند كه مي توانيد در كتابهاي مربوطه ببينيد.(شرح تجريد الاعتقاد علامه حلي ص324و325 سرمايه ايمان لاهيجي ص79-گوهر مراد لاهيجي ص250 و...)

 خوب ما بحث اثبات اصل نبوت را در این جا خاتمه می دهیم.

 اگر کسی سوالی دارد می تواند آن را مطرح کند.

سوال: در مورد رسالت اجتماعي پيامبر اكرم(ص) به موضوع برده داري اشاره كرديد، مگر اسلام برده داری را جایز ندانسته است؟

- خير. اسلام برده داري را محكوم مي كند ولي در مورد برخورد اوليه اسلام لازم است بگوييم نجات بشر از یک مشکل (بسته به نوع مشکل) ممکن است یکباره یا چند مرحله ای باشد. مثلاً نجات بنی اسرائیل از مصر در یک روز انجام شد ولی نجات آنها از بيابان مدتها طول كشيد.

 حل مسأله برده داری با یک دستور و یک فرمان انجام نمی شد و اسلام نمی توانست بگوید: برده داری، از این به بعد حرامست. چون اگر این دستوررا صادر می کرد افرادی که هنوز دلشان در برابر امر الهی خاضع نشده بود، آشوب به پا می کردند بنابراین باید برایش نسخه چند مرحله ای می نوشت.

لذا اسلام آمد و گفت: سعی کنید تا جایی که می توانید برده آزاد کنید که ثواب فراوان دارد. کسانی هم که برده شان را آزاد نکنند، باید قوانین خاصي را مي پذیرفتند که آن قوانین منجر به آزادی بردگان در آينده مي شدند. مثلاً اگر کنیز بچه دار می شد با شرایط خاص، خود به خود آزاد می شد. اسلام شکلهای آزادی فراوانی برای بردگان گذاشت . از طرف دیگر به عنوان کفاره گناهان متعدد، دستور داد برده آزاد كنند. مثلاً گفت اگر روزه را خوردی یک برده آزاد کن تا جبرانی برای گناهت باشد، یا اگر نذر خود را شکستی، برو برده آزاد کن تا گناهت بخشیده شود.

اسلام آرام آرام و خیلی دقیق و زیرکانه، برده داری را حل کرد. مسئله ی برده داری را هم جهان  غرب و هم دين اسلام حل کردند. اما اسلامی که در ابتدای کار کاملاً دفعی برخورد نکرد، صدها سال زودتر از غربی ها آن را حل کرد. غربی ها تا همین قرون 17 و 18 برده داری داشتند، ولی اسلام در همان قرون اولیه مسأله را تمام کرد.

سؤال: آیا با تجربه درونی نمی توانیم خدا و حقانیت ادیان را اثبات کنیم؟

استاد: ما در مورد اثبات خداوند می توانیم با تجربیات درونی برهان بياوريم و غربی ها برای اثبات خدا برهانی درست کردند به نام "تجربه دینی" که در کتاب های کلام جدید و فلسفه دین، می توانید مطالعه کنید و همین چیزی است که شما به آن اشاره مي كنيد. ما با تجربه درونی می توانیم خدا را ثابت کنیم اما در مورد حقانیت ادیان نمی توانیم، مگر اینکه در دین مورد نظر شرایط اعجاز باشد البته با تاكيد عرض مي كنيم كه احكام دين حق، بايد مطابق فطرت باشد و مطابق بودن با فطرت "تاييد "بر حقانيت آن مي تواند باشد، اما به عنوان برهان نمي توان از آن ياد كرد.

از اينكه خدا مي بایست نبی بفرستد نتيجه مي گيريم که قاعدتاً در جهان پيرامون ما بايد دين يا ادياني (برنامه هايي) موجود باشند. بالاخره راه هدایتی باید در دنیا باشد. چون به محض اینکه کسی بگوید راه هدایتی نیست او در حکمت خدا خدشه می کند و ما با دلیل عقلی ثابت کردیم که خدا دارای همه کمالات (و نیز حکمت) است اگر یکی را نداشته باشد ناقص می شود و اگر ناقص باشد باید پدیده باشد نمی تواند خداي علت العلل باشد.

بنابراین کسی که منکر نبوت است، در ظاهر منکر نبوت است ولی در اصل، منکر صفات لطف و حکمت خداست و انکار صفات لطف و حکمت خدا، انکار کامل بودن خداست و انکار کامل بودن خدا، انکار دلالت های عقلی است و انکار عقل، افتادن به وادی سفسطه و شكاكيت است و علاوه بر آن خلاف همه ادراکات ماست.

سؤال: اگر خدا دو تا بنده روی زمین خلق بکند، آیا لازم است برایشان هزینه بکند و نبی بفرستد؟

- جواب: بله. چون بشر(اگر عقل داشته باشد) متحیّر است و نبوت در حق او لطف است؛ لطف هم بر خدا واجب است. لذا اعتقاد شیعه آن است که، اگر دو نفر روی کره زمین باشند حتماً یکی از آنها باید نبی باشد. (یا هر دو نفر نبی باشند) و اگر صد نفر در دنیا هستند حداقل یکی باید پیامبر باشد و برنامه ای برای زندگی داشته باشد. ممکن است سؤال کنید در اروپای صدر باستان هم پیغمبر بود؟ در آمریکای لاتین، شیلی، ماداگاسکار، آفریقای جنوبی، قطب جنوب یا شمال هم پیغمبر بود؟

جواب: اگر انسان هایی بوده اند که عقل و شعور داشته اند حتماً پیغمبر هم فرستاده شده قرآن هم می گوید «لکل قوم هاد» برای هر قومی هدایت گر داشته است .

انسان های نژاد هاي قبل چه؟ وآیا در نژاد های قبلی هم دین بوده است؟

 -از نظر علم آنتروپولوژی اسم علمی انسان فعلی "انسان هوشمند" است. انسانی که از آدم شروع شده "هموساپینس" نامیده می شود. ولی انسان های دیگری هم بوده اند که ساپینس نبودند و هوشمند و فرزانه نبودند. بنا بر يافته هاي علم ديرينه شناسي، انسان هایی بودند به نام «پکن» انسان های پکن که یک میلیون سال قبل در آنجا زندگی می کردند یا انسان های نئاندرتال انسان های آزیلی و کرومانیون و... انسانی که 45 هزار سال پیش زندگی می کرد. انسانی که 120 هزار سال پیش زندگی می کرد. الان هم فقط سنگواره هایشان هست آیا باید دین داشته باشند؟

جواب اینست که اگر عقل داشته اند حتماً دین هم داشته اند و شواهدی برای دینداری آنها هم هست. چند وقت پیش در محوطه یک بیمارستان در فرانسه بقایای فراوانی از انسان های نئاندرتال کشف شد. نکته ای که خیلی جالب است این بود که مشخص شد این انسان ها همه به شکل دینی دفن شده اند. یعنی اولاً دفن شده اند نه اینکه زیر آوار رفته باشند. ثانیاً همراه این افراد مدفون اشیاء مقدس یا گرانبها هم گذاشته شده است. مثل گذاشتن سر نیزه یا ابزار شکار کنار یک مرد شکارچی که دفن کرده اند. چه دلیلی دارد نزد مرده یک سرنیزه با ارزش بگذارند؟ با توجه به اینکه برای آنها سر نیزه و ابزار شکار مهم و با ارزش بوده اند تنها به این دلیل می تواند باشد که این فرد در زندگی بعدی خودش از آن استفاده کند. ببینید قدرت تفکر انتزاعی داشته اند تا حد اعتقاد به معاد پس بنابر این دین هم داشته اند. البته بشر هر چه کم عقل تر باشد زودتر دین را تحریف می کند کما اینکه در مورد تورات که مطالعه کنیم می بینیم خیلی سریع دین حضرت موسی را تغییر داده و تحریف کردند.

سؤال: عقل خود مخلوق خداوند است پس چرا خداوند باید در چهارچوب مخلوق خود کار کند؟

استاد: عقل ما مخلوق خداوند است ولی عقل مخلوق از حکمت خداوند ناشی می شود. بنابراین خداوند لباسی بنام عقل نیافریده که خود هم آن را پوشیده باشد. و در چهارچوب مقررات مخلوق خود عمل کند. بلکه او بر طبق حکمت درون جوش خود عمل می کند او حکیم علی الاطلاق است و حکیمانه عمل می کند و ما با نیروی مخلوق عقل آن را عاقلانه می یابیم.

سؤال: گفتید خدا نباید کاری کند که عقل انسان آن را محکوم کند. انسان ممکن است خیلی چیزها را محکوم کند آیا این معیار برای ارزش گذاری کارهای خداوند صحیح است؟

استاد: اینکه محکوم کردن یا قضاوتی که ما انجام می دهیم کار عقل ماست یا کار ذوق و سلیقه و پند ها و یا حتی آداب و فرهنگ ما مسئله مهمی است و ما زمانی می توانیم بگوییم قضاوت ما عقلی است که با معیارهای بیان شده در علم منطق سازگار باشد.(مثل این معیار که: احکام عقل کلی، دائمی و ضروری هستند.) و اگر چنین نباشند محکوم کردن یا قضاوت ما عقلی نیست. اما اگر با معیار علم منطق، عقلی شناخته شد بر خداوند واجب است، چون خدا حکیم است.

سؤال: ببخشید استاد، اگر فردی مسیحی باشد و به دستورات دین خودش هم عمل کند، اما به قدری در روزمرگی گرفتار باشد که همان انجیل خودش را هم به زور بخواند، یعنی اگر تحقیق کند شاید به حقانیت اسلام ایمان بیاورد اما این قدر گرفتار کارهای روزانه خود شده باشد که خودش را درگیر این مسائل نکند ولی در دین خودش آدم مؤمنی باشد. این چه می شود؟ آیا بازخواست می شود که چرا نرفتی و راه درست را پیدا کنی؟

استاد: این دقیقاً مثل کسی است که بگوید من تومور سرطانی دارم و وقت ندارم شیمی درمانی یا پرتودرمانی بکنم، حالا که وقت ندارم آیا خودبخود درمان می شود یا به من ضرر می زند؟!  فکر نمی کنم درمان بشود !

سؤال: مثلاً یک کارگری که صبح بلند می شود و می رود دنبال کار اصلاً به این فکر ها نمی افتد که برود دنبال حق بگردد ...  .

استاد: خوب مسأله را خیلی هم از این غلیظ تر فرض کنیم فرض کنیم علاوه بر این مشکلات 20 نان خور هم دارد، شغل دوم هم دارد و از صبح تا شب مجبور است برود دنبال نان بگردد. مسئله اين است كه آیا حتي یک لحظه هم به ذهنش خطور نمی کند که ممکن است دین من بر حق نباشد؟ اگر یک لحظه هم خطور نکند، مثل این است که هیچ آدرسی ندارد اما اگر خطور کرد باز دو حالت دارد، اینکه اقدام کند برای به دست آوردن جواب در همان توان خودش مثلاً اگر در زابل هست شیعیانی هم زندگی می کنند و اگر در ایرانشهر است 2 مسجد شیعه هم وجود دارد؛ می تواند از آنها تحقیق کند اگر تحقیق کرد مأجور است و اگر تحقیق نکند فردای قیامت مذهبش پذیرفته نیست.

اديان/

در بین ادیاني که داریم، دینی وجود دارد به نام یهودیت که خودش را موحد می داند. کتاب یهودی ها کتابی است به نام تورات. علاوه بر آن، کتابهاي دیگری را به نام کتب عهد عتيق قبول دارند. البته در درجه اعتبار پايين تر، تلمود را (كه ادعا مي كنند مجموعه روایات بر جای مانده از حضرت موسی ع است )معتبر مي دانند. کتابی را که من اینجا آورده ام تورات است.اين نسخه در 150 سال پیش در لندن چاپ شده مصمم بودم که کتابی را بیاورم که ترجمه و چاپ خود يهودي ها يا مسیحی ها باشد.

موضوع جلسه بعدی ما بررسی تورات و کتاب های عهد عتیق مثل کتاب یوشع بن نون (حضرت یوشع) کتاب اول سموئیل، کتاب دوم سموئیل، کتاب ملوک، تواریخ ایام و  کتاب های حضرت ایوب، حضرت داوود، حضرت سلیمان، اشعیاء، حضرت ارمیاء، دانیال، صفنیاء نبی و ... خواهد بود.

ان شاء الله

         والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

از کجا معلوم خدا همۀ صفات کمالیه را دارد؟  به همراه پرسش و پاسخ



بسم الله الرحمن الرحیم
مروري اجمالي بر بحث هاي پيشين:
عنوان جلسه، کاوش های عقلی در حوزه دین است. تنها معیاری که ما آن را در برخورد با ادیان موثق دانسته و خالی از اشکال تشخیص دادیم، عقل بود و اشکالات روش شهودی و روش تجربی و نقلی را در دین شناسی برشمردیم.
در مباحث گذشته به این نتیجه رسیدیم که عقل تنها معیار دين شناسي، شناخت مبانی دین و ارزيابي ادعاهاي اديان است. از طریق عقل اقدام کردیم و خدای متعال را اثبات کردیم. اثبات ما به این گونه بود که هم از طریق فطرت (استدلالی که در واقع برهان نبود اما بیدار کننده بود.) و سپس از طریق عقل، برهان های عقلی را یادآور شدیم و بین برهان های عقلی تجربی، برهان نظم را به عنوان نمونه تقریر کردیم و از بين برهان هاي عقلي محض، برهان وجوب و امكان را توضيح داديم و در مورد آن عرض کردیم که این برهان ها غیر قابل تشکیک اند و به شکلی هستند که حتی قوی ترین تشکیک هایی که از سوی پوزیتویست های منطقی یا ماتریالیست ها به آن ايراد شده را به راحتی پشت سر می گذارد و عزیزاني كه حضور نداشتند، می توانند به آنها مراجعه کنند.
مباحث صفات خدا را نيز با توجه به اینکه شما دروس معارف دانشگاه را طی کرده اید مختصر عرض کردیم.
برای تکمیل بحث صفات، می خواهیم بگوییم اگر چه خدا یک موجود بدون صفت نیست، ولی افرادی را داشتیم در اسلام به نام معتزله که می گفتند خدا صفت ندارد. این فرقه در قرون 7 و 8 هجری در شیعه هضم شدند و آخرین باقی مانده های آن ها هم شیعه شدند. در غرب هم افرادی وجود دارند که به اصطلاح تئیست (خداباور) هستند ولی منکر نبوت اند. زیرا صفاتی از خدای متعال را که مشرف به اثبات نبوت است، انکار می کنند. ولی فقدان صفت برای خداوند واضح البطلان است زیرا:
اولاً تک تک برهان های اثبات خدا، او را همراه با صفتی خاص ثابت می کنند، مثلاً برهان نظم را که برای خدا اقامه کردیم خداوند را به عنوان ناظم بودن اثبات می کند و یا برهان حدوث را وقتی برای اثبات خدا اقامه مي كنيم، خداوند را به عنوان قدیم بودن ثابت می کند. برهان تدبير و هدايت به عنوان مدبر و هادي، برهان حركت به عنوان محرك، برهان اخلاقي به عنوان پشتوانه اخلاق، برهان حاد و محدود به عنوان محدود كننده و اندازه بخش، برهان ضرورت و وجوب به عنوان ضروري، برهان وجوب و امكان به عنوان واجب الوجوب و به همين صورت هر برهاني خداوند را با صفتي خاص اثبات مي كند. به برهانی که خداوند را بدون هیچ صفتی بتواند اثبات کند اساساً برنخوردیم و بین حدوداً 30 برهانی که برای اثبات وجود خداوند اقامه شده است، دلیلی که خداوند را بدون هیچ صفتی به اثبات برساند وجود ندارد.
پس برخی از صفات خدا در ضمن اثبات وجود خدا اثبات می شوند.
ثانیاً ما چند برهان قاطع داریم مبنی بر آنکه خداوند دارای همۀ صفات کمالیه است. اینجا دیگر وارد تک تک صفات نمی شویم بلکه از طریق نزدیکتری که زودتر به مقصد خود برسیم برهان اقامه می کنیم.
برهان اول :
مقدمۀ اول: صفاتی مثل علم، قدرت و حیات، کمالی هستند (نه حاکی از نقص)يعني دارا بودن آنها كمال مي باشد. پس جسدي كه حیات دارد نسبت به كالبدي كه مرده است از برتری در وجود برخوردار است. همينطور قدرت و علم را انسان ها کمال می دانند، نقص نمی دانند این صفات زاییدۀ ذهن بشر و توهمات نیستند؛ چون توهمات اثر خارجی ندارند ولی علم و قدرت و حیات اثر خارجی دارند. با قدرت، كار انجام می شود و موجود زنده اثراتی دارد که موجود مرده آن ها را ندارد و مي دانيم كه صفات کمالی واقعیت مند هستند(چون وجودي اند).
مقدمۀ دوم: اتصاف هیچ موجودی به این کمالات محال نیست. یعنی این طور نیست که چیزی که دارای هستی است دارای حیات شدنش به محال منطقی منجر شود. دارای قدرت شدنش محال منطقی باشد. یک موجود می تواند که متصف به کمال شود يعني تناقض منطقي بين هستي و دارا بودن كمال نيست.
از طرف دیگر ثابت کردیم که واجب حد ندارد و واجب الوجود است، وجود محض است یعنی، بی نهایت است.
مقدمۀ سوم: هر چیزی که برای خدای متعال ممکن باشد برایش ضروری خواهد بود، یعنی واجب الوجود، هر صفتی که بتواند داشته باشد ( اتصاف به آن محال نباشد)، به نحو ضرورت آن را خواهد داشت و می توانیم حکم کنیم: ضرورتاً باید متصف به این صفت باشد. هر چه که برای خداوند ممکن باشد برایش ضروری است.
سوال: نقایص چه آیا صفات نقص برای خداوند ضروری است؟
جواب: خیر وجود صفات نقصی برای خداوند ممکن نیست و محال است. چون برهان های اثبات خدا، خداوند را به عنوان کامل ترین موجود اثبات می کنند. بنابر این نمی تواند دارای ذره ای نقص باشد.
مقدمۀ چهارم: اتصاف صفاتی که برای خداوند ممکن (و در نتیجه ضروری ) نیستند برای او محال هستند. مثلاً متحرک بودن برای خداوند ممکن نیست پس برایش محال است و مادی بودن و جوهر بودن (جوهر منطقی) همین طور است. وجود خداوند نمی تواند متحرک باشد، البته ساکن هم نمی تواند باشد. خداوند نه ساکن است و نه متحرک.
سوال: چطور ممکن است؟
جواب: چون ساکن بودن و متحرک بودن منشأ تقسیمی دارند به نام «در معرض حرکت بودن» شئی که می تواند متحرک باشد در هر حالی یا ساکن است یا متحرک. ولی خداوند اساساً در معرض حرکت نیست لذا ساکن و متحرک بودن برای او محال است.(یعنی ثبات دارد) بنابراین استدلال چنین شد:
1- صفاتی مثل علم، قدرت و حیات کمال اند.
2- محال نیست موجودی دارای این صفات بشود.
3- ثابت کردیم واجب الوجود حد ندارد و بی نهایت است.
4- اتصاف به هر صفتی که برای خداوند محال نباشد برای او قطعی و حتمی است.
نتیجه: خداوند همه صفات کمالیه را داراست.
برهان دوم :
دومین دلیلی که ذکر می کنیم، به قاعده اَتَم و اکمل معروف است. در برهان علیت ثابت کردیم که خداوند علت ایجاد همه موجودات است. بنابر این موجودی که علت ایجادکننده همه موجودات فرودست است، باید همه کمالاتی که در این موجودات فرودست پدید می آید را داشته باشد. مثل اینکه کسی رادیویی ساخته است. تمام مهارتی که در آن دستگاه بکار رفته است آن چینش دقیق و استفاده از فرمول ها و . . . تماماً باید در ذهن این مهندس وجود داشته باشد. یعنی باید طرح اولیه اش باشد. غیر ممکن است چیزی که کمالاتی در خود ندارد به دیگری کمالات بدهد.
این دقیقاً مثل این است که شما یک ریال به همراه نداشته باشید اما وقتی که از دانشگاه خارج می شوید به یک فقیر 1000 تومان بدهید. وقتی پول ندارید نمی توانید صدقه بدهید و انفاق کنید.
الهی دانهای مسلمان از این قضیه تعبیر می کنند به: «فاقد الشئی لا یعطیه» یعنی کسی که چیزی ندارد نمی تواند اعطا کند. البته قبلاً گفتیم که اگر کسی بگوید اصلاً صفات کمالی وجود خارجی ندارند و تصورات ما هستند. جواب این است که اگر این صفات وهمی و خیالی باشند باید اثری در خارج نداشته باشند، در حالی که ما می بینیم از قدرت، کار صادر می شود. از حیات، کار صادر می شود حالا موجودی ثابت شده که وجود دارد و بی نهایت است و همه صفات کمالی را داراست.
مسئله بعدی این است که آیا باید دین بفرستد یا نه؟ تا اینجای بحث اگر سؤالی مطرح است بفرمایید.
سؤال: این استدلال های عقلی که می گویید آیا برای همه مقدور است؟ کسانی که با این معارف آشنا نیستند عاقبت آنها چه می شود؟
جواب: خداشناسی و دین شناسی با عقل برای همه مقدور است. یعنی کسی که عاقل است در هر جای دنیا که باشد و عقل داشته باشد و ندای درونی عقل و وجدان را سرکوب نکند به این مسائل می رسد. عقل باعث می شود که هر فردی مکلف باشد. اگر انسان با عقلش اقدام بکند، دو صورت دارد یا به حق می رسد یا به آن نمی رسد. اگر به حق رسید و به آن عمل کرد که طبعاً اهل سعادت است. اما اگر به حق نرسید و در طریق رسیدن به حق عمرش تمام شد، او در طریق هدایت مرده و اهل صواب است. ولی اگر فهمید که خدایی وجود دارد ولی هیچ تحقیقی نکرد و ندای عقلی را سرکوب کرد، قطعاً اهل دوزخ است مسئله دیگر آنست که اگر این استعداد ها هیچ وقت شکوفا نشد، مثلاً چوپانی که در صحرای مغولستان زندگی می کند ممکن است هیچ وقت عقلش به این مسئله نرسد که ممکن است دینی هم باشد. آن وقت به همان عقائدی که دارد (البته نه به معارف غلط آن ها، بلکه به معارف صحیح همان عقائدش در فردای قیامت مؤاخذه می شود.)
خدای فلاسفه و خدای ادیان
بحثی است در فلسفه به نام خدای فلسفی و تفاوت آن با خدای ادیان؛ در اين بحث سوال این است که آیا خدایی که فلسفه و همین استدلالها اثبات می کنند همان خدایی است که دین معرفي می کند؟
علت آن که این بحث به وجود آمد این بود که فیلسوفان با عقلشان دین را اثبات می کردند ولی خدایی که آنها اثبات می کردند با خدایی که ادیان بیان می کردند یک مقدار متفاوت بود. مثلاً با خدایی که یهودیت اثبات می کند و خدای نژاد پرست است فرق می کرد؛ خدای سه گانه، مثل خدای مسیحیت نبود؛ حالِ عدمی که مورد اعتقاد بودائیت است نبود؛ خدای درگیر با شر مثل خدای زرتشتی ها نبود. چون خدایی که آنها با عقل اثبات می کردند با خدای ادیان تفاوت داشت، این بحث پیش آمد. به هر حال پاسخ اين است كه اگر به ديني كه حق است معتقد شويد خواهيد دید كه در دين حق تفاوتي بين خداي فلسفه و خداي دين نيست.
ضمناً پیدایش این بحث نشان دهنده این است که عقل به تنهایی قادر است به وجود خداوند پی ببرد. نمونه های بارزي هم در باب شناخت دين با عقل در تاریخ داشته ایم. مثلاً دکارت فیلسوف قرن 17 فرانسه که مسائلش را از شکّاکیت شروع کرد و با استدلال، بررسی ها و کاوش های عقلی را ادامه داد؛ خدا، صفات خدا و لزوم دین را هم ثابت کرد و نهايتاً به این نتیجه رسید كه گفت:
بین ادیانی که من تا به حال شناختم، مسیحیت بهترین دین است. اما من نمی دانم شاید دین کاملتری در دنیا باشد که من دستم به آن نرسیده است. فردای قیامت اگر خدا به من بگوید: چرا به سراغ آن دین حق نرفتی؟ من به او خواهم گفت آن دین را به دست نياوردم؛ بنابراین من معذورم.
اتفاقاً این فیلسوف یک تمثیلی هم دارد که فوق العاده عجیب است. نوشته است که:
« نمی دانم شاید در ایران دینی باشد که از مسیحیت من بهتر باشد ولی من به آن دین دست نیافته ام.»
بنابر این اگر کسی تنها با عقل هم کار بکند باز هم می رسد به دین و حقانیت دین.
سؤال: ببخشید استاد یکی ممکن است پدر و مادرش مسیحی باشند و حقانیت اسلام را بفهمد ولی نتواند به آن عمل کند، یعنی اینکه خیلی برایش سخت باشد. او باید چه کند؟
جواب: اگر مشکلات دينداريش زیاد باشد می تواند تقیه کند . در قرآن هم هست كساني كه بعد از ايمان آوردن سينه شان را بر كفر بگشايند، بجز آنهايي كه مجبور مي شوند و قلبشان آكنده از ايمان است (الّا من اکرهَ و قلبُهُ مطمئن بالایمان)غضب و عذاب عظيم خدا براي آنهاست (106نحل) کسی که سنی بوده آمده است و شیعه شده ولی نمی تواند مثل شیعه نماز بخواند. او باید به طريق اهل تسنن نماز بخواند ولی اعتقادات شیعه را داشته باشد و نيز اگر اعلام مسلمانی برای كسي مشقت آور باشد می تواند تقیه کند.
(عقيده تقيه درآيه شريفه الا ان تتقواتقاه... (28 آل عمران) نيز به صراحت آمده است ). نهایتاً اینکه تقیه جزء ارکان دین ما است.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته


هدف از مطرح کردن اینجور موضوعات چیست؟!  رسی صفات خداوند متعال  به همراه پرسش و پاسخ

به نام خدا
سوال یک دانشجو : هدف از این جلسه چیست ؟
استاد: هدف را جلسه اول توضیح دادیم و گفتيم كه شناخت دين و مذهب حق به صورت كاملا استدلالي هدف ماست.
دانشجو: خوب ما این مطالب را می دانیم .
- چرا خدا را می پرستید ؟
دانشجو: چون پدرانمان خدا را می پرستیدند .
- اين نحو دين داري درست نيست چون قرآن كريم مي فرمايد چرا تقلید از پدرانشان میکنند شاید پدرانشان لا يعقلون شيئاو لا يهتدون
دانشجو: آن آيه مربوط به کافران است.
- بالا خره آيه کلی است و شامل همه مصاديق مي شود علاوه بر آن فهميده مي شود كه آنقدر خداوند دين حق را منطقي مي داند كه همه را به مطالعه اسلام دعوت مي كند
و علاوه برآن تقلید درمسائل اعتقادی حرام است.تقلید یک حکم ارفاقی برای شاگرد تنبل های کلاس جهان است یعنی همه تشویق شدیم برویم مجتهد و دين شناس شویم و حتي احکام رساله ای مان را هم خودمان بفهمیم .و براي اين كار اجر وثواب فوق العاده اي هم در نظر گرفته است تا جائيكه اگر شما در راه آمدن به اين جلسه و برگشت اگربمیرید شهید هستید یا در شب قدر بیشترین ثواب را به مطالعه در دين اختصاص داده اند.
و در روايت داريم كه الکمال کل الکمال التفقه في الدین می فرمايد بالاترین کمال های دنیا دین فهم شدن است .پس ما موظفیم برویم در همه موارد دین فهم و مجتهد شویم اما چون بايد در جامعه یک نفر شاطر شود و یکی شوفر يكي بقال شود و يكي نقال و... نمی توانند همه درس بخوانند، به عنوان اینکه حکم ارفاقی داده باشد تقليد رابراي غير مجتهد ها جائز دانسته است.
اما در باب اعتقادات همین مقدار هم ارفاق نداریم دراعتقادات همه باید مجتهد باشند
دانشجو: اما ما در رابطه با ائمه علي الخصوص امام زمان (عج) مشکلات عدیده ای داریم که باید به آنها بپردازیم.
استاد: اتفاقا ما به دغدغه شما احترام می گذاریم و بنا بر آن است و تصميم داريم بسرعت به امامت برسیم و اگر قبل از ثبوت خدا و صفات و برخي مسائل به بحث امامت بپردازيم مثل آنست كه بدون اثبات ريشه به برگ و شاخه بپردازيم.
صفات خداوند
آیا خدایی که اثبات شده صرفاً یک واجب الوجود است یا خدایی است که کارآیی هم دارد، یعنی آیا خدایی که برهان ها آن را اثبات می کنند، یک موجود صرفاً متعالی و مقدس است ولي توان و اراده و دانایی بر انجام هیچ کاری ندارد؟ یا کاری هم می تواند انجام دهد و اگر توان انجام کار دارد آیا ضرورتاً باید انجام دهد؟يا نه ؟و آيا كارهاي زشت و ناپسند هم انجام مي دهد يا نه؟
با این سؤالات بحث صفات را شروع می کنیم.
ما قبلاً توضیح دادیم عقل می تواند صفات را بشناسد و برهان آن را هم ذکر کردیم اگر چه به عمق صفات نمی توانیم برسیم و ضرورتی هم ندارد که برسیم اما صفات او را می توانیم بشناسیم. سؤال و اشکالی که در اینجا ممکن است مطرح شود این است که متدینان می گویند عمق صفات خداوند متعال را نمی توان درک کرد. اگر ما نمی توانیم عمق صفات خداوند متعال را درک کنیم چگونه می توانیم چیزی را که مورد درک ما نیست و در فضای ذهن و فهم ما نمی گنجد بپذیریم و بدان معتقد شویم؟ اصلاً چطور می تواند چنین چیزی برهان هم داشته باشد ما که از آن تصوری نداریم؟ مثلاً مثال "X وجود دارد" را نمی توانیم تأیید یا تکذیب کنیم چون نمی دانیم منظور از X چه هست اگر منظور از X این خودکار باشد قابل تأیید است ولی اگر منظور از X یک سیمرغ باشد جمله باید تکذیب شود وقتی تصوری از X نداریم نمی توانیم بگوییم جمله مذكور صحيح است یا نیست و هیچ داوری درباره گزاره ای که حاکی از وجود آن است نمی توانیم داشت. اگر تصوری از صفات خدای متعال نداریم پس بنابر این نمی توانیم به او نسبت دهیم که او عالم هم هست، حیات هم دارد، قادر هم هست؛ اشکال اینجاست چه کسی می تواند جواب دهد؟
یکی از دانشجویان جواب داد: اکثر صفات خداوند در وجود انسان تجلی پیدا کرده، اگر انسان در وجود خودش یک سری صفات خاص را یافت به این نکته می رسد که کسی که او را بوجود آورده هم این صفات را داشته است و صفات آفریننده در وجود آفریده تجلی یافته است.
استاد: شما دارید برهان می آورید مبنی بر آن که خدا صفت دارد ولی من می خواهم بگویم خدا در صورتی می تواند صفت داشته باشد که صفت داشتن برایش محال منطقي نباشد ولی اگر صفت داشتن خدا غیرممکن و محال منطقی باشد، هر دلیلی که بیاورید خطا و اشتباه خواهد بود. بنابر علم منطق ما قبل از اینکه «دلیل اثبات» بیاوریم باید «امکان ذاتی داشتن» مدعای خود را تبیین کنیم یعنی ثابت کنیم که مدعای ما دچار محال ذاتی نیست. مرحله بعد «امکان وقوعی» مدعاست در این مرحله باید ثابت کرد که واقع شدن ادعای ما محال نیست و امکان دارد: بعد از این دو مرحله دلیل اثبات کننده باید آورد آن هم دلیل کامل و بر اساس اصول منطق.
شبهه ای را که ذکر کردم وقتی کسی طرح کند شما نمی توانید بگویید که با براهین چنین و چنان خداوند صفاتي دارد چون این براهین در صورتی کارآیی دارد که آن مشکل اول را ما حل کنیم آنجا گلوگاه مسأله است. ادامه این شبهه به این صورت است که چیزی را که ما نمی توانیم تصور کنیم بنابر این نمی توانیم هم در مورد آن قضاوت کنیم یعنی نمی توانیم بگوییم که خدا قادر است یا عاجز، خدا عالم است یا جاهل، خدا زنده است یا مرده.
دانشجویی گفت: درست است که عمق صفات خداوند را نمی توانیم درک کنیم ولی وجود آنها را می توانیم درک کنیم.
استاد: احسنت. اصل مسأله همین جاست. ما برای اثبات یک ادعا نیاز به داشتن اطلاعات تفصیلی نداریم و درک اجمالی و تصور اجمالی کافیست. مثلاً اگر شما در شبی تاریک دستتان را به درون آبی فرو ببرید و از قبل هیچ اطلاعاتی در مورد ظرف آب نداشته باشید و نتوانید جلویتان را ببینید، نمی توانید قضاوت کنید که دست من درون بشکه ای پر از آب است یا چاله ای از آب است یا برکه ای یا اقیانوسی از آب است. اگر چه شما نمی دانید که ابعاد آب چقدر است اما یقین دارید که الآن دست شما در آب است. یا به عنوان مثال اگر شما عملیات ضرب را بدانید می توانید یک عدد 500 رقمی را هم در یک عدد 200 رقمی ضرب کنید حاصلضرب بدست آمده عددی بسیار بزرگ است. نمی توانید از آن عدد بسیار بزرگ درک تفصیلی و عمیق پیدا کنید چون نمی دانید اگر به تعداد آن عدد، معدود داشته باشید ابعاد آن چقدر می شود اما اگر ضرب را با دقت و با دانستن فرآیند آن انجام داده اید می توانید بگویید جواب من یقینی است و اشتباه نیست.
ما در جواب این شبهه بین درک اجمالی و درک تفصیلی فرق می گذاریم و می گوییم: درک تفصیلی صفات خداوند متعال غیر ممکن است. چون خدا نامحدود است. صفات ذاتیش هم که عین ذاتند، یعنی خود ذاتند نامحدودند و نامحدود اصلاً در ذهن محدود منعکس نمی شود و نمی گنجد. (قرآن هم می گوید: لا یحیطون به علماً. احاطه علمی به او پیدا نمی کنند. ما در اینجا از قرآن نمی خواهیم استفاده کنیم به این دلیل آیه آوردیم که اگر کسی تعصب دارد و می خواهد بگوید حرف های شما اشتباه است به او می گوییم که نه اتفاقاً این حرف با قرآن هم منطبق است. قرآن هم می گوید که شما نامحدودیاب نیستید و نمی توانید خدا را درک کنید.) اما درک اجمالی از موضوع در هر قضیه و گزاره منطقی کافی است و اگر در هر گزاره منطقی درک تفصیلی از موضوع لازم می بود آوردن هر محمولی برای آن موضوع بی فایده می شد و همه گزاره های علمی به اصطلاح قضایای تحلیلی می شدند.
پس ما می توانیم صفات را بشناسیم بدون اینکه عمق صفات را بشناسیم. ما در بحث صفات می خواهیم اتّصاف خدا به صفات را فهم کنیم نمی خواهیم عمق صفات را فهم کنیم. و همین میزان که ادعای ما امکان ذاتی و وقوعی داشته باشد و برهان هایش هم کامل باشد کفایت می کند که نتیجه برهان را بپذیریم ولو اینکه نتیجه برهان را نتوانیم به صورت تفصیلی و عمقی درک کنیم.
مطلب دیگر: بسیاری از برهان هایی که برای اثبات خداوند متعال اقامه کردیم و اقامه می کنیم در ضمن آنها بعضی از صفات خداوند متعال هم اثبات می شوند مثلاً برهان وجوب و امکان خدا را به عنوان موجود واجب الوجود اثبات می کند و این یک صفت است و برهان نظم خدا را به عنوان خدای ناظم اثبات می کند. ناظمیت یک صفت برای خدا است برهان حرکت خدا را به عنوان محرک اول اثبات می کند، برهان حدوث خدا را با صفت قدیم اثبات می کند، برهان ضرورت و امکان خدا را با وصف ضروری اثبات می کند.
پس ما بعضی از صفت ها را ضمن این برهان ها برای خدای متعال اثبات می کنیم. اما برهان های دیگری هم داریم برای تک تک صفت ها. قبل از آنکه استدلال برای صفت داشتن خدا اقامه کنیم از نظر تاریخی هم مسئله را کمی بررسی می کنیم. در جهان اسلام در مورد اینکه صفات خدا چگونه درک می شوند 3 گروه عمده پیدا شدند:
1- گروه اول: معطله هستند که می گفتند عقل ما تعطیل شده است از شناخت خداوند متعال و عقل کارآیی شناخت صفات خداوند متعال را ندارد. ما هیچ درکی (ولو اجمالی) از صفات خداوند نداریم اگر به معطله بگوییم که: توکه مسلمان هستی و خدا در قرآن می گویند اِنَّ الله علی کلِّ شی علیم. حال علیم به چه معناست؟ او می گوید من نمی دانم علیم به چه معناست شاید علیم یعنی قادر، (قادری که ما برای انسان ها به کار می بریم.) شاید علیم یعنی زنده، شاید علیم یعنی بردبار، شاید یعنی صبور، اصلاً ما هیچ درکی از صفات خدا نداریم. علت این ادعای عجیب از این افراد این بود که گمان کردند وقتی دین می گوید « لیسَ کمثله شی » يعني چيزي مثل خدا نيست شامل اصل اتصاف هم می شود آنها در صدد تنزیه خدا بودند لذا گفتند آن قدر خداوند متعال منزه از عیب و نقص و ایراد است که ما نمی توانیم هیچ صفتی برایش تبیین کنیم. ما در جواب این عقاید معطله می گوییم که اگر واقعاً این طور است پس آیا این خیمه شب بازی است که خدا به راه انداخته و مرتب می گوید من علیمم، صبورم، سلامم، قدوسم، حیَّم، . . . اگر خدا چیزی گفته باشد که قابل فهم نباشد اشکال به قرآن وارد می شود.(مثلا می فرماید ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش يا اين كه مي فرمايد قرآن بيان براي مردم است و...)علت آنكه دليل از آيات آورديم اين است كه آنها انگيزه ديني براي تفسير خود داشتند.
2- گروه دیگری پیدا شدند به نام مشبَّهه. آنها می گفتند: خداوند صفات نيك دارد به همان نحوي كه ما دارا هستيم مثلا قادر است همان طور که ما قادر هستیم و شبیه ماست. همان طور که من می توانم کتابی را از روی زمین بلند کنم، خدا هم تواناست. یعنی اگر من با دست بلند می کنم خدا هم شباهت به ما دارد. آمدن خدا مثل آمدن ما انسان ها است یعنی آمدن من به این اتاق بعد از این بود که من در این اتاق نبودم خدا هم که در قرآن می گوید: « جاءَ ربُّک و الملک صفاً صفاً» یعنی خدا در قیامت نیست بعد وارد می شود. این افراد که به ظاهر مسلمان بودند خدا را به مخلوقات تشبیه کردند. این تفکر هم تفریط در تنزیه است و خدا را در تصور آنها با نواقص روبرو می کند.اگر معطله اهل افراط در تنزیه بودند مشبهه نيز تفریط در تنزیه کردند و گفتند خدا شبیه خود ماست یعنی خدا را با همین محدودیت ها و نقایص ما شبیه کردند و اگر از یک فرد مشبّهی بپرسیم که آیا خدا در شب جمعه به آسمان دنیا می آید؟ می گوید بله می آید، الاغ هم دارد و همین طور که ما برای آمدن نیاز به مرکب داریم، خدا هم نیاز به مرکب دارد و بعضی ها هم به نقل از آنها نوشته اند.
حنبلی گوید خدا جسم است و جان می نشیند بر فراز آسمان
حتی می گویند که بعضی از عوام آنها شب های جمعه بالای پشت بامشان کاه می ریختند که وقتی خدا با مركبش به آسمان دنیا می آید. الاغ خداوند آنها را بخورد و نیرو بگیرد و بعد برگردد. این ها انحرافاتی بود که دربارۀ صفات در فرهنگ اسلام رخ داده است .
3- گروه دیگر گروه شیعه است که بحمدالله نه در افراط است و نه در تفریط و برهان های کاملی برای ادعای خویش دارد. شیعیان می گویند که خدا هم صفات دارد و هم نقایص صفات انسانی و امکانی را ندارد. مثلاً ما عالمیم و علم ما نقایصی دارد. (خطاب به دانشجویان:) چه کسی می تواند نقایص علم بشر را بگوید؟
دانشجویان جواب دادند:
1- محدود است.
2- در معرض خطاست.
3- در معرض زوال است. مثلاً اگر کسی بیماری بگیرد یا پیر شود ممکن است علمش از ذهنش بپرد و برود.
4- نیاز به ابزار دارد.
5- سابقه نیستی دارد. یعنی یک وقتی نبوده و بعد موجود شده. مثلا ما عالم نبودیم بعد کم کم جملات علمي را خوانديم يا شنیدیم و عالم شدیم.
استاد: کاملاً درست است. شیعه می گوید خدا عالم است. علم خدا یعنی «دانستن» به همان مفهومی که ما می فهمیم. دانستن همان طوری که ما می دانیم ولی نه با آن قیودی که ما می دانیم. علم خدا هیچ کدام از نقایص بالا را ندارد. یعنی نامحدود است، دائمی است، قیام به نفس دارد، قدیم است (سابقه نیستی ندارد) خدا قادر است ولی قدرت او توسط ابزار بدست نیامده، قائم به نفس است، نامحدود است و . . ..
پس ما شیعیان می گوییم که ما معطله نیستیم که بگوییم خدا صفات ندارد، مشبهه هم نیستیم که بگوییم صفات را دارد ولي با همان نقایص و قیوداتی که صفات در وجود ما با آنها همراهند بلکه مي گوييم خدا صفات را دارد و مفهوم صفات خداوند به همان مفهوم صفات در انسان هاست ولی مصداق صفات او مصداقی ممکن و معلول و انسانی نیست بلکه از آنجا که باید بین صفت و موصوف سنخیّت باشد و در مورد خدا موصوف واجب الوجود، قدیم و مطلق است پس صفات او (که عین ذاتند) باید با همین شرایط باشند. براي اثبات اين ادعا در جلسه بعد یکی دو برهان را ذکر کرده و بعد وارد بحث ادیان خواهيم شد.
به عنوان مطالعه جانبی برای این مباحث می توانید رجوع کنید به کتابهای
- آموزش کلام اسلامی از دکتر سعیدی مهر
- عقايد استدلالي از علي رباني گلپايگاني
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
استاد: حالا غیر از موضوع بحث اگر سؤال دیگری دارید می توانید بیان کنید.
یکی از دانشجویان پرسید یهودیان صهیونیسم معتقدند که منجی آخر زمان وقتی بیاید بهشت آنها در همین دنیا خواهد شد و جهانی بسیار شاد و خرم دارند...
(از ادامه ی بحث به علت پراکندگی موضوع صرف نظر می کنیم.)

تقریری از برهان فطرت به همراه پرسش و پاسخ

به نام خدا
مروري بر مباحث پيشين
اولين مسئله اي كه به بررسي و پاسخ آن پرداختيم اين بود كه اصل دينداري به خاطر چيست؟ چرا بايد دنبال اديان رفت كه بعد دچار مسئلۀ دين حق و دين باطل و مدعيات متناقض برخي اديان و همينطور مدعيات مشترك اديان شويم و نتوانيم بين آنها داوري و ارزيابي كنيم كه كدام دين را بپذيريم در جواب اين سوال بعضي ها به كاركرد هاي دين توجه كردند همان گرايشي كه در الهيات مدرن غرب به اسم گرايش فونكسيوناليستي يا ناظر به كاركرد مطرح است و گفتيم اين جواب ها، جواب هاي صحيحي نيستند. بلكه بايد به وجوه عقلي كه ما را الزام به دينداري مي كنند رو بياوريم در آن مورد هم لزوم دفع ضرر محتمل و لزوم شكر منعم را به عنوان دو دليل عقلي بيان كرديم و نيزدر جلسه اول بيان كرديم كه براي دين شناسي چه ابزاري داريم . روش نقلي، روش تجربي و همچنين روش شهود ي و روش عقلي را ارزيابي كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اكثر آنها در شناخت دين حق كارايي ندارند و فقط حجيت روش عقلي را با دلايل بسياري به عنوان تنها راه وابزار دين شناسي اثبات كرديم در جلسه دوم هم زمينۀ خدا شناسي را بحث كرديم و برد عقل در خدا شناسي را ارزيابي كرده وگفتيم كه شناخت وجود داشتن خدا، شناخت ذات و حقيقت غيرممكن است ولي شناخت صفت داشتن خدا با عقل ممكن است و يك ارزيابي و بررسي دقيق داشتيم و دلايلش را هم بيان كرديم بنابر اين ما با عقلمان مي توانيم خدا وصفات خدا را بشناسيم و به ذات وحقيقت خدا نمي توانيم دست يابيم در ادامه برهانهاي اثبات وجود خدا را بيان كرديم وگفتيم در يك دسته بندي معروف برهانها تقسيم مي شوند به
برهان از از طريق دل و برهان از طريق عقل :
برهان از طريق دل در سه تقرير برهان فطرت مطرح مي شود(و تقريبا مي شود برهاني را كه غربي ها به تجربه ديني از آن تعبير مي كنند را هم در بخش فطرت توضيحش داد). اما برهان هاي از طريق عقل گفتيم دو نحوند برهان هاي عقلي- تجربي و برهان هاي عقلي محض. برهان هاي عقلي- تجربي در دو مقدمه اي كه ساختار برهان را تشكيل مي دهد يكي از دو مقدمه حتما بايد تجربي باشد وديگري عقلي. اما دربرهان هاي عقلي محض دو مقدمه(يا به قول منطقدانها صغرا وكبري ) حتما بايد عقلي محض باشند و به عنوان نماينده اي ازبرهان هاي عقلي - تجربي به برهان نظم برهان حركت برهان حدوث (از برهان هايي كه براي ما معروف است) وهمچنين برهان ترمو ديناميك و انفجار بزرگ (از برهان هاي غربي كه برهان ترمو ديناميك را فيزيكدانان غربي مطرح كردند و برهان انفجار بزرگ را كيهان شناسان غربي مطرح كرده اند) اشاره كرديم.
ما به عنوان نمونه هايي از برهان هاي عقلي - تجربي برهان نظم را توضيح داديم و تقريبا چند اشكال را هم در مورد آن بررسي كرديم البته اشكالات بحث هاي عميق تري هم دارندكه وارد آن نشديم . از برهان هاي عقلي محض هم به برهان وجوب وامكان اشاره كرديم (اگر چه برهان حاد و محدود هم از برهانهاي عقلي محض است و همچنين برهان ضرورت و وجوب) . عرض كرديم برهان هاي عقلي برهان هايي اند كه پيچيده اند و نياز به فهم اصطلاحات دارند براي هر كسي قابل اقامه و تقرير نيستند . به سادگي قابل فهم نيستند ولي غير قابل خدشه اند ولي برهان هاي عقلي تجربي اينطور نيستند با محسوسات و با اموري كه انسان در طي روز با آن سرو كار دارد ارتباط دارند مثلا در باب برهان نظم ما با نظم مدام مواجه هستيم و نيز در برهان حركت، حركت را مدام مي بينيم هم حركت كمي مثل حركت اجسام و حركت كيفي مثل سرخ شدن سيب كال وبرهان هاي عقلي محض برهان وجوب و امكان را اجمالا توضيح داديم .
گفتيم اينطور نيست كه ما مصادره به مطلوب بكنيم وآب را برگردانيم به زمين خودمان افرادي معدودي هم در دنيا به اسم ملحد بوده اند كه براي الحاد خودشان دليلهايي اقامه كرده اند مهمترين دليلي كه آنها اقامه كردند دليل پارادوكس قدرت مطلقه بود كه در الهيات مدرن غرب مطرح است (الهيات مدرن معادل علم كلام جديد در فرهنگ ماست ولي در غرب به آن الهيات يا تئولوژي مي گويند و مباحث جديدش نئو تيولوژي يعني الهيات مدرن يا الهيات جديدناميده مي شود). استدلال پارادوكس مطلقه تقريباً 7 ، 8 جواب قرص و محكم دارد دليل ديگري هم دارند به نام شر كه در آن از طرق وجود شر تلاش مي كنندوجود خدا را نفي كنند كه ما به برخي از جوابهاي آن اشاره كرديم.
شبهۀ كمونيست ها را بيان كرديم و در يك بررسي اجمالي آن را نقد كرديم وگفتيم دلايل ضعيفي هم به عنوان دلايل الحاد مطرح شده انداز جمله برخي زيست شناشان غربي و بعضي از روانشناسان غربي و عده اي از جامعه شناسان سه دليل واره مبني بر عدم وجود خدا اقامه كرده اند به مهمترين هاي اين دليل واره ها پرداختيم و از نوع جامعه شناختي آن نظريه اميل دوكيم را واز قسم روانشناختي دليل " زيگموند فرويد " يا دليل برآمده از مطالب زيگموند فرويد و از بخش زيست شناختي دليل تكاملي "داروين" را بيان كرديم . اين سير بحث ما از ابتدا تا هم اكنون بود.
براي دونظريه اخير مي توانيد به كتاب تعريف و خواستگاه دين از آقاي سيد مرتضي حسيني شاهرودي استاد دانشگاه مشهد مراجعه كنيد.
گفتيم در باب اثبات خداي متعال برهانهاي اثباتي به دسته هاي مختلفي تقسيم مي شوند. يكي از اين دسته بندي ها را كه دانشمندان اسلامي مطرح كرده بودند تقسيم برهانهاي اثبات خدا به دو بخش مهم و اساسي برهانهاي از طريق عقل و برهانهاي از طريق دل بود؛ برهانهاي عقلي نيز به دو بخش عقلي محض و عقلي تجربي تقسيم مي شدند كه مفصلا در مورد آنها توضيح داديم و از گروه اول يك استدلال بنام برهان وجوب و امكان و از گروه دوم استدلالي بنام برهان نظم را تشريح كرديم.
از بين برهانهاي غير عقلي نيز به نمايندگي ،برهان فطرت را معرفي كرديم و گفتيم 3 تقرير (گونۀ توضيح) از آن رايجتر و معروفتر است يكي به نام فطرت رجاء است دومي با نام فطرت حب كمال مطلق و سومي معروف به فطرت خضوع در برابر كمال مطلق .
بحث امروز
بخش اول:
و ما يك تقرير از برهان فطرت را توضيح مي دهيم :
انسان ها نسبت به كمال وخوبي تمايل و گرايش دارند و براي بدست آوردن كمالات تلاش مي كنند اگر ثروت را كمال بپندارند دنبال ثروت مي روند اگر قدرت را خوبي و كمال تصور كنند به دنبال آن راهي مي شوند و اگر شهرت يا محبوبيت راخوبي تصور كنند، در جستجوي آن برمي آيند. اين مسئله را همۀ انسانها به خودي خود و به صورت درون جوش درك مي كنند همۀ ما به دنبال آن چيزي هستيم كه آن را خوب ،كمال و مايه پيشرفت دانسته ايم . شاهد ديگر اين گرايش آنست كه به افرادي كه به كمال مورد نظر ما رسيده اند احترام قائل هستيم. مثلاً اگرشما دانشجويان، فردي را ببينيد و نسبت به او هيچ احساسي نداشته باشيد ولي بعد بفهميد كه اين فرد داراي فوق دكتري در يك رشته علمي هست خود به خود نسبت به او در درون خوداحساس خضوع واحترام مي كنيد يا اگر كسي ثروت راخوبي بداند با ديدن افراد ثروتمند به آنها احترام مي گذاردچون ثروت را كمال و خوبي مي داند البته اين فرد در تطبيق اشتباه مي كند اما در گرايشش به سمت آنچه كه كمال تصور كرده خطا نمي كند يعني انسان ها به دنبال كمال و خوبي هستند اگر چه ممكن است در شناخت كمال دچار اشتباه شوند ولي در گرايش به طرف كمال و اقدام براي رسيدن به آنچه كه كمال پنداشته اند هرگز خطا نمي كنند مثلاً گرسنگي يك حس اصيل دروني است و همۀ انسانهاي سالم گرسنه مي شوند اگر چه پس از احساس حس گرسنگي ممكن است اشتباه كرده و غذاي مسمومي را مفيد تصور كرده و بخورند اما در اين كه فرد گرسنه براي رسيدن به غذا تلاش مي كند دچار اشتباه نمي شوند و خلاصه آنكه انسانها (كه كمال طلب هستند ) ممكن است در مورد (تشخيص مصداق) خطا كنند اما دراينكه گرسنه اند وگرسنه بايد غذا بخورد ترديدي نمي كنند.
مطلب ديگر آنكه انسانها جز با رسيدن به كمال بي پايان اقناع و اشباع نمي شوند فردي كه ثروت را كمال پنداشته و به دنبال آن است وقتي به ثروت فراوان برسد اقناع نمي شود و دلش آرام نمي گيرد و به دنبال چيزي ديگر راه مي افتد مثلاً ممكن است قدرتمندي را كمال تصور كند و براي رسيدن به آن تلاش كند و اين جستجو تا رسيدن به كمال بي پايان ادامه مي يابد زيرا كه انسان جز با رسيدن به كمال بي پايان (بي نهايت خوبي) آرام نمي گيرد و از همين مطلب علت اميد داشتن وآرزومندي را در انسان مي توان دريافت. (يعني چون انسان همواره در صدد پيشرفت و ترقي و به اصطلاح ما كمال طلبي است براي دنيا يا آخرت خود اميدها و آمالي در سينه مي پرورد.)
به عبارت ديگر گرايش به كمال، يك حس اصيل انساني است و حسي كاذب نيست حس هاي كاذب لزوماً نشان دهنده يك واقعيت نيستند اما حسي كه اصيل است كاذب نيست، يعني در جهان پيرامون ما پاسخ مناسب دارد پاسخي كه اقناع كننده ، اشباع كننده يا ارضاءكننده آن حس و نياز هستند.
هر حسي كه ما در خود مي يابيم اگر شرايط ذيل را داشته باشد اصيل است:
1- همگاني باشد يعني در همه انسانها وجود داشته باشد.
2-از طريق تعليم و تعلم بدست نيامده باشد.
3-در (موجودات) همه زمانها و مكانها موجود باشد.
نكته مهمي كه در مورد احساس اصيل بايد بر آن تاكيد كنيم اين است كه حتما براي آن در جهان پاسخ مناسب وجود دارد مثلا اگر گرسنگي در انسان و جانداران ديگر وجود دارد پاسخي بنام غذا هم در محيط پيرامون هست (براي هر موجودي غذاي مناسب وجود دارد)و اگر تشنگي در موجودات هست مايعات سيراب كننده اي براي هر موجودي هم هست ونيز از آنجا كه غريزه جنسي اصيل است، براي هر موجودي هم جنس مخالف وجود دارد .
اين قطعيت و الزام را از آن جهت حكم مي كنيم كه هم موحدان مي گويند دستگاه خلقت خطا برنمي دارد وهم ملحدان قائلند طبيعت در درون خودش خطا ندارد .(البته بعضي ها اموري مثل وجود آپانديسيت را خطاي طبيعت مي شمردند بعد ها مشخص شد كه چنين نيست بلكه براي اينكه ضريب اطمينان كار روده بالا برود لازم است و نيز مسائل ديگري را به عنوان خطاي طبيعت مطرح كردند كه پيشرفت علوم جواب آنها را دادو الان همان كساني كه مادي هستند مي گويند كه در طبيعت خطائي پيدا نكرديم.)
اين حكم فقط مخصوص انسان نيست حتي در تمام و تك تك حشرات و موجودات ريز هم حس ها پاسخ دارند اصلاً اگر اين چنين نباشد تمام انواع منقرض مي شوند ما مي توانيم بگوييم به تعداد انواع و افرادي كه از موجودات وجانوراني كه در دنيا وجود دارند شاهد وجود داردكه اين قضيه صادق است. چون در غير اين صورت بايد نسل شان منقرض مي شد و حتي در غريزه جنسي هم، چه در جنس زن براي مرد وچه درجنس مرد براي زن اولاً يك دريافت سه گانه از ميل جنسي در انسان ها نيست يا يك دريافت چند گانه نيست يك دريافت دوگانه است وهر يك از زن و مرد از نظر ارگانيسم و اعضاء فعال در ارضاء اين حس اصيل پاسخي مناسب براي نياز ديگري هستند.(در جهان پيرامون به همان صورت مورد انتظارپاسخ دارد.)
حال مي گوييم: از آنجايي تمايل عميق به كمال در انسان حس اصيل است (همگاني ،درون جوش،محسوس درهمه زمانهاو مكانها)،و كمالهاي محدود دنيايي اقناع كننده اين نياز نيستند لذا حتما درجهان هستي پاسخ مناسب دارد اين پاياني ترين صورت كمال (خوبي)را ما خدا مي ناميم البته در اين مسئله نزاع لفظي نداريم و كس ديگر مي تواند آن را"واجب الوجود"،"الله" ،god""،"آچيدو"،"آد"،"آيتو"،"آكوتسيتي"،يابه هر يك از 659زبان ديگر بنامد(اسامي فوق،اسماءخداي مطلق به ترتيب به زبانهاي يا لهجه هاي عربي،انگليسي،جاكون،مير،رتوما و ليفو مي باشد )چون بنا بر پژوهش طولاني انجمن انجيل بريتانيا كه 128 سال واز 1804 تا1932 طول كشيد و در طي اين تحقيق اسامي مختلف خداي مطلق (و نه خدايان منطقه اي )در زبانهاي جهان شناسايي و گرد آوري گرديد665 اسم در 665 زبان وجوددارد كه بر مفهوم خداي مطلق دلالت دارد(رك.دايره المعارف اشاره ص20) و نشان دهنده آنست كه در اين زبانها آن موجود مقدس و متعالي شناخته شده است. چون مي دانيم كه انسان براي موجودي نام گذاري مي كند كه آن را بشناسد و براي موجوداتي كه نمي شناسد نام گذاري نمي كند (مثلا جانوراني كه در برنامه هاي زيست شناختي در تلويزيون مشاهده مي كنيد اگر مربوط به مناطق اقيانوسيه و دوردست ها باشند اسم فارسي ندارند و حتماً ازاسمهاي علمي آنها استفاده مي شود چون براي ما فارس زبان ها شناخته شده نبوده لذا در فارسي هم نامگذاري نشده اند به عنوان مثالي ديگر چندي پيش وقتي مبشران مسيحي در صدد برآمدند كه انجيل را به زبان اسكيموئي ترجمه كنند در مورد كلمه گوسفند دچار مشكل شده بودند چون نمي دانستند كه با چه لغتي منظور خود را بيان كنند علتش هم اين بود كه اسكيموها هيچ وقت گوسفند نديده بودند كه براي آن اسم بگذارند و اين در حالي است كه در آن زبان براي بارش برف 30 واژه وجود دارد و دليل آن صرفاً مواجهه دائم آنها با برف و بارش آن است).
بنا بر اين نتيجه اين مي شود كه كمال مطلق كه مصداق كمال طلبي سيري ناپذير انسان باشد لازم است در جهان موجود باشد
ممكن است بپرسيداز كجا مي گوييد كه تمايل به كمال در همه انسا نها هست شايد درسنت ماوفرهنگ ما چنين باشد ودر فرهنگهاي ديگر نباشداز كجا مي دانيم آن انسان پولينزيايي(جزاير پولينزي بسيار بدوي و عقب افتاده اند )تا جائي كه سوژه مطالعات انسان شناختي هستند حتي در آنها هم گرايش به كمال درك مي شود.
ما مي گوييم آنها هم حس اصيل دارند و كمال طلب هستند چون اگر در آنها كمال درك نمي شد در همان طفوليت تلف مي شدند يعني غذا نمي خوردند تا مي مردند و تشنگي را حتما درك مي كنند وگر نه از تشنگي تلف مي شدند در زنده ماندن هم اگر خيري مي ديدند گرايشي به خير در خود نمي ديدند شواهد فراواني وجود دارد كه نشان مي دهد ميل به كمال وپيشرفت در آنها هم هست.
سوال: يكبار ديگر بگوييد ا ز وجود اسم براي خداي مطلق در زبانهاچه نتيجه اي مي شود گرفت؟
- وقتي در زبان ها خداي مطلق كامل مطلق اسم دارد پس براي تكلم كنندگان در آن زبان معروف و شناخته شده است حالا چطور تفسير ش كنيم يا بايد بگوييم درك خداي كامل در آنها فطري بوده كه نامگذاري كرده اند يا بايد بگوييم پيغمبري داشته اند كه آنها را با خدا آشنا كرده است چه بگوييم فطري بوده و چه بگوييم پيغمبر داشته اند معنايش اين است كه خدا وجود دارد كه پيغمبرفرستاده و يا خدا وجود دارد كه گرايش به خود را فطرتاً در انسان قرار داده است.
سوال : آيا اقوامي هم بوده اند كه به خداي كامل قائل نباشند؟
- به خداي كامل مطلق بله اما به هيچ خدا نه چون بسياري از خدايان اقوام بدوي خدايان منطقه اي بوده است يعني به جاي يك خدا به چندين خدا معتقد بودند مثلا در فرهنگ يوناني آرس (خداي جنگ)،آتنا (خداي عقل)، هرمس(خداي تجارت)،آفروديت (خداي محبت)، هستا (خداي آتش)، فوبوس (خداي هنر و موسيقي) و...يا در فرهنگ رومي مركور (خداي تجارت)، ولكان (خداي صنعت)، آپولون (خداي هنر و موسيقي)، پنتون (خداي دريا)، ديان (الهه زمين و شكار) و... همگي خدايان منطقه اي بوده اند اين گونه خدايان بسيار بسيار زياد بوده اند.
سوال : بنابر اين توضيح بايد همه جوامع در گذشته ديندار بوده باشند آيا چنين بوده است؟
البته، دين در تمام تاريخ بشر همراه انسان و تمدنهاي انساني بوده است و همدستي و تباني تمدنها براي فريب دادن آيند گان غير قابل پذيرش و اساساً غير ممكن است.
شاهد ديگري كه بر گستردگي اديان وجود دارد اين است كه كتابي نوشته شده بنام دايره المعارف دين (encyclopedia of religion ) و 1400 دين شناس مقالات آن را نوشته اندو كتابي است انگليسي زير نظر دانشمند گرانمايه"ميرچا الياده" در 16 جلد نكته اي از اين كتاب را مي خواهم برايتان نقل كنم كه مطلب ما را اثبات مي كند.
در اين كتاب به دسته بندي اديان مختلف اشاره مي كند و دسته بندي هاي عجيبي را نقل مي كند كه البته هر يك از اينها زير مجموعه هاي فراواني دارند مثلا:
اديان اژه اي ، اديان هندي ، بانتوئي ، عيلامي ، آفريقائي ، سياهان آمريكا، آكائي درحوالي ساحل عاج ، عربي ، اديان آسياي ميانه كه چهل موردرابيان مي كند ، اديان مالزيايي، قطبي ، اديان نو، استراليايي ، هند واروپايي ، كارائيبي ، اديان آفريقاي شرقي، مصري ، يوناني مابي ، هيماليايي ،ايبريايي، بين النهرين ، اديان گينه نو ، اقيانوسيه، آمريكاي شمالي و دهها نوع ديگر از اديان . پس اينگونه مطالعات نشان ميدهد كه اين اديان درهمه جا بوده اندبنابر اين، گرايش به شي مقدس وموجود متعالي وكمال مطلق همواره با انسان عجين بوده است.

بخش دوم:
ادامه مبحث تقسيم بندي براهين اثبات خدا
تقسيم بندي ديگري وجود دارد كه در آن برهان ها تقسيم مي شوند به بر هان هايي كه آنها را فيلسوفان ذكر كرده اند و برهان هاي كلامي كه آن ها را متكلمان بيان كرده اند برهانهاي فلسفي نيز به دو بخش تقسيم مي شوند برهان حكماي طبيعي و برهانهاي حكماي الهي. ( و تقسيم بندي جزئي تري هم دارد.)
تقسيم بندي ديگري هم مطرح شده كه از طرف غير مسلمانان است اصل این تقسیم از ايمانوئل کانت فیلسوف برجسته آلمان و صاحب كتاب معروف نقد عقل نظری است طبق اين تقسيم بندي برهان هاي اثبات خدا تقسيم مي شوند به برهان هاي غايت شناختي ( با يه اصطلاح كانت جهان خدا شناختی) و برهان های جهان شناختي تقسيم بندي كانت کاملاً مورد وفاق قرار گرفت البته از این جهت که بتواند همه برهان ها را شامل شود مورد ترديد قرار گرفت چون این تقسیم بندی برخي برهانها شامل نمی شود از این جهت نقص دارد ولی کم نقص ترین تقسیم بندی هاست. برهان های غایت شناختی از تجربه ای خاص در دنیا براي اثبات خدا استفاده می کنند مثل برهان نظم که از یک تجربه ای به نام نظم استفاده می کند تا اینکه خدا را بشناساند اما برهانهای جهان شناختی با استفاده از اصل وجود یک چیز اصل وجود خدا را اثبات می کنند مثل برهان علیت وبرهان های وجود شناختی برهان هایی اند که با تحلیل مفاهیم به خدا می رسند و این برای ما غریب است مثل برهان وجود شناختی آنسلم که برهان بخصوصی است و از طریق تحلیل کلمات وجود خدا را اثبات میکند . این ها همه برهان های اثبات خدا بود .
باید توجه داشت که کسانی هم هستند كه فیلسوف شناخته می شوند اما خدا را به صورت کامل قبول ندارند، خدای ناقص قبول دارند و البته نظراتشان دچار اشکالات فراوانی هست که شاید آن را هم بررسی کردیم مثل نظریه خدای متعالی که اصلش از افلاطون است در کتاب تسما ئوس افلاطون ذکر شده و همینطور خدای فلسفی نو افلاطونی که اصل این تحلیل فلسفی از خدای متعال از فلوطین است همه خدا انگاری یا پانتئیسم است که از اسپينوا است و الهیات پویشی که الآن دغدغه بسیاری از الهی دانان غر بی شده است الهیات پویشی را می شود در نظرات آلفرد نورث وایتهد و هارت شورن مطالعه كرد(برای مطالعه بیشتر به کتاب دیدگاه ها در باره خدا از آند ترجمه بخشنده).
درمورد مطالبی که در باب فطرت گفته شد علاوه بر منابع ذكر شده كتاب ادیان آفریقایی را می توانید مطالعه كنيد که دین های آفریقایی را توضیح می دهد ،دین های عجیب وغریب ترجمه خانم شمخانی همين طور بعد از مراجعه به دایره المعارف اسلامی که 16جلدي بود دایره المارف دیگر هم هست به نام دایره المعرف دین و اخلاق که به زبان انگلیسی و13 جلدي است البته این کتاب مشکلی که دارد این است که رنگ عرفانی ندارد اگر چه پوزیتیویست هم نیست ونگاه الحادی هم ندارد .
صفات خداوند
از بخش صفات است که نبوت اثبات می شود اگر خدا را بپذیریم و صفتی برايش قائل نباشیم نبوت هیچوقت اثبات نمی شود و در پی آن قرآن و امامت هم اثبات نمی شوند لذا ما در ادامه مباحث خود به بررسي صفات خداوند خواهيم پرداخت.
اگر سوال ديگري مطرح است بفرمائيد :
سوال : آيا گرايش به اهل بيت گرايش يا حس اصيل است؟
- گرايش به آن بزرگواران فطري است ممكن است بپرسيد آيا مردمان ديگر در نقاط ديگر جهان هستند كه گرايش فطري به اهل بيت داشته باشند جواب اين است كه اهل بيت دو وجهه دارند يكي وجهه شناسنامه اي (خصوصيات فردي و شخصي مثل علي فرزند ابيطالب متولد فلان سال و ... ) و يك وجهه واقعي هم دارند كه با وجهه علي شناسنامه اي همراه شده است وجهه واقعي اهل بيت (ع) انسانيت است و انسانيت شامل اخلاص و خدا محوري به معناي كامل آن هم هست يعني آنها انسانهاي كامل بودند . همه ما انسانهانيز كمال طلب هستيم لذا همگي طالب انسانيت و كمال هستيم و دوري از شرافت، نجابت، عزت و انسانيت را انحطاط و سقوط مي دانيم. ما با اين ساختار وجودي نسبت به حقيقت اهل بيت گرايش كامل و تام داريم بنابر اين همه ما فطرتاً طالب "حقيقت "پيامبر و اهل بيت آن حضرت هستيم و البته رسيدن به اينكه اين حقيقت در چه كساني تجلي پيدا كرده است با مطالعه و تحقيق امكان پذير است .
وقتي زندگينامه اين بزرگواران را مطالعه مي كنيم از آن لذت مي بريم علتش هم آنست كه آنها را منطبق بر وجدان وفطرت و عقل خود مي يابيم(علت اينكه مخالفان ما با اينكه 700 ،800 ميليون نفرند نمي توانند در مورد افراد مورد قبول و شخصيت هاي مهم خود مجالس فضائل برگزار كنند اين است كه هر قدر كه فضيلت به شخصيت هاي مورد نظرشان نسبت دهند شخصيت مورد نظرشان دهها اشتباه هم دارند و نمي توان انها را نديده گرفت چون تاريخ گويا است ولي درمورد اهل بيت هيچ نقطۀ سياهي وجود ندارد) البته بر اين مسئله شاهد تاريخي هم وجوددارد چون گرايش به انسان كامل از يونان باستان سابقه دارد حتما به خاطر مي آوريد شعر معروف
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مي نشود گشته ايم ما
گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست
آنم آرزوست آرزوي فطري است دراين شعر منظور از شيخ ،ديوژن فيلسوف يونان باستان است بنابراين در 26 قرن پيش هم انسان ها گرايش فطري به انسان كامل داشتند. (در اين باب كه چگونه گرايش به انسان كامل در همه تاريخ و جوامع بزرگ انساني بوده است رك . كتاب انسان در قرآن كريم آقاي دكتر سجادي) فطرت حس دروني است و مثل عقل كلي ياب است و لذا از آن نمي توانيم انتظار شناخت يا معرفي جزئيات را داشته باشيم. ...

بررسی برهان وجوب و امکان 2 (اصل برهان) - برهان اثبات خداوند متعال

                                                           بسمه تعالی

در مبحث قبلی مقدمات برهان وجوب و امکان را بیان کردیم حال به بررسی اصل برهان وجوب و امکان می پردازیم:

 

اصل برهان وجوب و امکان:

برهان وجوب و امکان به این صورت است که ما در پیرامون خودمان موجوداتی را می بینیم ، موجوداتی وجود دارند که موهوم هم نیستند ، چرا موهوم نیستند به خاطر این که اثر وجود دارند.

یک آتش ذهنی ، یک آتش فرضی چیزی را نمی سوزاند امّا یک آتش واقعی یک چیزی را می سوزاند .

یک یخ فرضی سرد نمی کند ولی یک یخ واقعی سرد می کند . موجودات پیرامون ما حداقل بعضی از آن ها که می بینیم و با آن ها ارتباط داریم موجودند حالا که وجود دارند بنابر این در این تقسیم بندی و بنابر مقدمه و آخر دو صورت بیشتر برایش مفروض نیست یا وجود از خودشان است که می شود واجب الوجود یا وجود از خودشان نیست از غیر است که ممکن الوجود خواهد بود ( چرا باید وجود را راجع به این موضوع بسنجیم ، به خاطر این که این موجود دارای وجود است دو صورت هم بیشتر نمی توان برایش فرض کرد یا وجود از خودش است یا از غیر خودش ) ، خود این کاغذ ، این صندلی ، خود این دیوار می شود واجب الوجود پس واجب الوجود ثابت می شود اگر چه با خدای ادیان فاصله دارد امّا قدم اوّلش اثبات شد ، پس واجب الوجود را کسی در این مرحله نباید انکار کند .

اگر موجودات خودشان واجب الوجود باشند پس بنابر این واجب داریم ، امّا اگر خودشان واجب نباشند باید وجود را از غیر خود گرفته باشند آن غیر هم دو صورت دارد یا غیر ، هستی بخش است یا وجود را از دیگری گرفته و باید آن دیگری را بررسی کنیم و جان کلام آن که این زنجیره :

1-      چون اصل علیت ثابت است باید به علت منتهی شود .

2-      چون تسلسل محال است لذا بی نهایت علت هایی که خود معلول هستند علت محسوب نمی شوند .

3-      چون دور محال است لذا علت های فرا دست و بالاتر خود را نمی توانند به وجود آورند .

              بنابراین برای جهان هستی برترین که معلول نباشد باید وجود داشته باشد.¹

دانشجو : بعضی ها هستند که اصول علت را زیر سؤال می برند ، تسلسل را زیر سؤال می برند ، جواب آن ها چیست ؟

استاد : محال بودن تسلسل واقعی را کسی زیر سؤال نمی برد و حرف هایی در مورد تسلسل در اعداد یا امور فرضی دیگر می زنند که از بحث ما خارج است چون ما از تسلسل واقعی سخن می گوییم ده تسلسل فرضی ( باهم اذعان می کنیم که تسلسل فرضی محال نیست ) ولی در باب علیت دیوید هیوم حرف هایی برای گفتن دارد ، حرفی که دیوید هیوم دارد این است که ما علیت را از جهان خارج و پیرامون خود فهمیدیم . چطور می توانیم عالم طبیعت را برای عالم مجردات نظیر قرار دهیم و بگوییم آن جا هم علیت است ما هم در جواب می گوییم ما این اصل را از آن جا که آتش می سوزاند ، آب خنک می کند درک نکرده ایم بلکه همه آن ها مؤید هستند ما این را با عقل فهم می کنیم که اگر معلولی وجود داشته باشد ، اگر پدیده ای موجود باشد نیاز به علت دارد این مسئله عقلی است و چون عقلی است در جهان خارج هم تکذیب نمی شود و دائما ً تصدیق می شود لذا ما می توانیم آن را به تمام عالم های مفروض فراوانی که ممکن است در آینده خلق شوند و الان نیستند تسری بدهیم چون حکم عقلی است مثلا ً فرض کنید 4= 2+2 این حکم عقلی است 4=2+2 را با این فرض قبول نمی کنیم که دو برگه بعلاوه دو خودکار می شود 4 شیء .

دو تا صندلی با دو تا میز می شود 4 ابزار ، چون مسئله عقلی است و در جهان خارج نیز وجود دارد و هرگز تکذیب نمی شود و کهکشان با دو تا سحابی نیز چهار پدیده می شوند با این که آن جا نرفتیم و نشمرده ایم ولی از همین جا حساب می کنیم و می فهمیم مسئله عقلی است .

اگر مسئله ای حکم عقلی داشته باشد هرگز و در هیچ جهانی تکذیب نمی شود ، دو فرشته با دو خدا می شوند چهار موجود .

اصول عقلی در عالم الوهیت هم جواب می دهد اصل هر معلولی علت دارد یک قاعده تجربی نیست که شما بگویید ما نمی توانیم به ماوراء تجربه آن را تسری دهیم ، ولی معلومات تجربی مثل این قاعده که :

هر جسمی با گرما منبسط می شود ممکن است رد شود و تکذیب شود و اتفاقا ً تکذیب هم شد و ثابت نشد که دو جسم است که با گرما منبسط می شود پس جواب شبهه دیوید هیوم این است که قواعد عقلی تکذیب نمی شوند .

دانشجو : خداوندی که ما را خلق کرده شاید خداوند شرور باشد که کاری کرده فکر می کنیم 4= 2×2 و شاید در واقع چنین نباشد ؟

استاد : فیلسوفی به نام آقای دکارت فلسفه اش را از شک دستوری شروع کرد و گفت من شک می کنم پس هستم ( اگرچه برعکس آن در تمدن اسلامی صدها سال پیش فرا گرفته شده بود ، من هستم پس فکر می کنم جمله به این صورت درست است ولی به هر حال دکارت به این طریق تسترید کرده است این گونه هم چندان غلط نیست امّا دقیق تر آن است که ما گفتیم من هستم پس فکر می کنم ) او می گفت من شک می کنم پس هستم در مورد شناخت موجودات خارجی می گوید چه می گوید شاید شیطان اغواگری باشد که صافی این میز ، نورانیت فلان پدیده ، زبری فلان شیء را به ذهن من القا کند ، شاید هم چنین شیطان اغواگری وجود داشته باشد ، به این صورت از حرف های دکارت به این نتیجه می رسیم که حس برای جهان شناسی قابل اعتماد نیست باید برویم سراغ عقل ، بحث های دکارت همه اش عقلی است و فلسفه او هم یک فلسفه تجربی و پوزیتویستی نیست بلکه یک فلسفه عقلی و راسینالیستی است. 

 

                                                           این بود خلاصه ای از برهان قدرتمند وجوب و امکان    


 

                               پاورقی                                                           

                                 هر مفروضی  

                              یا هستی برایش ضروری است : واجب الوجود ( X )

               

                                یا هستی برایش ضروری نیست :  

                                    ۱- یا نیستی برایش ضروری نیست : ممکن الوجود ( z)     

                  2- یا نیستی برایش ضروری است : ممتنع الوجود ( Y ) هر موجودی  و نیاز به علت دارد

                  یا هستی را از خود دارد : واجب الوجود (x )موجود

                   یا هستی را از دیگری گرفته است . ( z )   

                                                                                           

( z ) حتما ً باید به ( x ) برسد زیرا علیت ثابت است و دور و تسلسل هم محال است .

    

                                                                                                                        

مقدمات برهان وجوب و امکان

بسمه تعالی

لازم به تذکر است که مطالبی که در این بحث و بحث آینده مطرح می شوند ممکن است به خاطر داشتن عبارات خاص خود سنگین ترین ( و از طرفی شاید بنیادی ترین ) مباحث این وبلاگ باشند از این رو از شما خواننده ی عزیز تقاضا می شود برای درک خوب برهان وجوب و امکان در خواندن آن تمرکز و دقت کافی را به کار ببرید.                                                                   با تشکر                 

 

 در جلسات قبل عرض کردیم : 

راه های اثبات وجود خداوند متعددند که مهمترین آنها عبارتند از :

راه دل و عقل – راه عقل را هم تقسیم کردیم به برهانهای عقلی – تجربي و برها ن های عقلی محض – از برهان های عقلی تجربي به عنوان نمونه برهان نظم را توضیح دادیم و امروز به برهان های عقلی محض اشاره وار می پردازیم : قبل از توضیح خود برهان لازم است به پنج مقدمه اشاره کنیم :

1-      مقدمه اوّل ؛ مواد ثلاث ؛ هر چه که به ذهن می آید ( چه اینکه در خارج ذهن باشد و چه نباشد دو صورت بیشتر ندارد: صورت اوّل:  

یا هستی برایش ضروری است : واجب x          

      یا هستی برایش ضروری نیست 

 در صورت دوم :

      یا نیستی برایش ضروری است : ممتنع y

      یا نیستی برایش ضروری نیست : ممکن z

اینکه نیستی برای آن موجود فرضی ضروری باشد به این معناست که در صورت فرض وجود داشتن آن  « مفروض » تناقض و محال منطقی ظاهر بیاید مثل فرض ِ« فرد بودن عدد چهار » ، چون عدد چهار همواره زوج است نه فرد و با فرد تلقی شدن آن لازم می آید عدد چهار ، چهار نباشد.و اینکه برای موجودی هستی ضروری می باشد به این معناست که فرض نبودن آن موجود به پذیزش امر محال منجر شود که تفصیلش را در دروس معارف قاعدتا ً شنیده اید. اما اگر مفروضی نه ضرورت نیستی و نه ضرورت هستی داشته باشد ممکن نامیده می شود. ضمنا ً اسم واجب و ممتنع اصالت ندارد و می توانید اسم های دیگری به دلخواه انتخاب كنید ولی باید منظورتان از این اسم ها همین معناها باشد که گفتیم .

مطلب دیگر آنکه اگر به جای مفروض در ابتدا ، یک موجود تصور و فرض کنید قسمت ممتنع حذف می شود چون که ممتنع امکان وجود یافتن ندارد ، چون آن چه که در ابتدای تقسیم ( به عنوان مُقسم ) گذاشته ایم یک موجود است و وجود موجود ممتنع  محال است ( هستی ناپذیر باشد ).

2- اصل علیّت : یعنی هر پدیده ای پدید آور دارد ( نه آنکه هر موجودی بوجود آورنده دارد! ) این قانون یک قانون فلسفی است یعنی کاملا ً عقلی است .

دو ویژگی مهم در اصل علیت است : ویژگی اوّل « بدیهی اوّلیه » بوده است یعنی آن قدر واضح است که هر کس قسمت موضوع ( پدیده ای ) و محمول ( پدید آورنده می خواهد ) را تصور کند بدون تأمل آن را تصدیق می کند از طرف دیگر اصل علیت ضروری است یعنی پذیرفتن آن ، پذیرش است – انکار آن هم پذیرش اصل علیت به نحوی دیگر است و تشکیک در آن هم پذیرفتن اصل علیت به طریق دیگر است و چنین مسئله ای هرگز جای تردید و انکار ندارد.

اگر کسی قبول كند که « هر معلولی علت دارد » یعنی اصل علیت را بپذیرد ، آن را پذیرفته است و اگر کسی انکار کند ، قاعدتا ً باید دلیل اقامه کند؟ چون اگر کسی چیزی را ادعا کند و هیچ دلیلی برایش اقامه نکند ، هیچ سنگی روی سنگی بند نمی شود ، یعنی هیچ چیزی را نمی شود فهمید و در آن صورت کسب شناخت و معرفت برای انسان محال و غیر ممکن می شود ، حتی در حد این که بفهمیم آیا دیوار صاف است یا نه ؟ به شناخت دست نمی یابیم . در تمام ادراکات خودمان باید تشکیک کنیم ، در حالیکه ما به صورت بدیهی درک می کنیم که امکان کسب معرفت و شناخت داریم و انکار ِ « امکان کسب معرفت » آن هم بدون ضابطه ، موجه نیست ، بنابراین هر ادعایی نیاز به دلیل دارد ، کسی که اهل علیت را نمی پذیرد دلیل اقامه می کند مثلا ً دلیل شهودی – تجربی – منطقی – فیزیکی یا حتی فلسفی ! ، فرض کنید قوی ترین دلیل فلسفی را به مطلب خود ارائه کند ( البته این طور نیست ، چون عقل که در فلسفه بررسی و احکامش تبیین شده هیچ وقت دو حکم متعارض با هم  نمی دهد و وقتی حکمی داد نمی شود دلیل فلسفی دیگری علیه آن اقامه کرد چون خودش یک حکم فلسفی است .

هر دلیلی که بخواهد خلاف اصل علیت را ثابت کند یعنی ثابت کند که عبارت « هر معلولی علت دارد » غلط است  ، نیاز به این هست که بین دلیل و ادعا رابطه عِلّی معلولی باشد ، اگر رابطه علّی نباشد ثابت نمی شود. پس کسی که نمی پذیرد درست است که در ظاهر انکار می کند امّا اصل علیت را پذیرفته که حاضر است دلیل اقامه می کند ، چون دلیل آوردن به این معناست که دلیل ، علت اثبات مدعا ( معلول ) است . پس درست است که در ظاهر آن را رد می کند امّا قبولش دارد این می شود معنای اصل ضروری ، اصلی که اگر بخواهی تشکیک کنی یا رد کنی آن را پذیرفته ای .

امّا صورت تشکیک در آن :

اگر کسی بخواهد تشکیک کند بگوید که حق دارم در اینکه « هر معلولی علت دارد شک کنم » این یک ادعا است ( البته منظور شک که یک کارکرد روانی است نمی باشد بلکه تشکیک مد نظر است ) اگر بخواهد تشکیک کند باز برای هر تشکیکی باید دلیلی بیاورد و برای تشکیک ها در فلسفه دلیل آورده اند انواع و اقسام فلسفه های غرب مثل فلسفه های حیات ، پزتیوستی و همین طور چهار نوع فلسفه ای که بعد از هگل وجود دارد ، همه آن ها برای تشکیکات خود سعی کرده اند دلیل بیاورند حتی شکاکان برای تشکیک های خودشان استدلال هایی مثل « مغز در خمره » یا « شیطان اغواگر » و یا حتی استدلال هایی عجیب و غریب با اسم های عجیب و غریب مثل استدلال « عروسک های مریم کوچولو » در فلسفه غرب مطرح کرده اند .

خوب ما می گوییم هر دلیلی که بر تشکیک اقامه کنند اگر رابطه علّی با ادعایشان نداشته باشد آن را ثابت نمی کند ، پس کسی که تشکیک می کند برای اینکه بتواند تشکیک در علیت را اثبات کند نیاز به آن دارد که علیت را بپذیرد تا بتواند خودش را رد کند ، وقتی خودش را پذیرفت خودش را نمی تواند رد کند ، و از آن جا که از دو گزاره نقیض با هم یک گزاره باید صادق باشد ، یکی از آن ها می تواند موجّه باشد وقتی که خودش پذیرفته شد نقیض قابل پذیرش نیست یعنی اگر رابطه علّی بین ادعا و تشکیک پذیرفته شد ، رابطه علّی را نمی توان تشکیک کرد .

3- « اصل امتناع تسلسل » یعنی نمی شود معلولی علتی داشته باشد و آن علت معلول علت برتری باشد و آن علت برتر معلول علت بالاتری باشد باز علت بالاتر معلولی باشد برای علت فرادست تری و این سلسله بی نهایت پیش برود این که از چنین سلسله فرضی موجود ِ واقعی به وجود بیاید محال است مثلا ً فرض آینه ای که به سمت ما نور را منعکس می کند که چشم ما هم آن را می بیند فرض کنید می دانیم که این پرتویی که از این آینه منعکس می شود ، از یک منبع نور نیست بلکه از یک آینه دیگری به آن تابانده شده و مطمئن هستیم آینه دوم از آینه سوم این نور را منعکس می کند ، حال اگر کسی ادعا کند که این زنجیره آینه هایی که نور منعکس می کنند تا بی نهایت وجود دارند و هیچ منبع نوری هم در بالا دست وجود ندارد ؛ آیا این ادعا را می پذیرید ؟ قابل پذیرش نیست چون که با لاخره در مرتبه صدم ، هزارم ، ده هزارم ، ده میلیاردم ، به يک جایی باید برسد که منبع نوری باشد .

در مورد تسلسل هم می گوييم از بی نهایت معلول ، علت به وجود نمی آید و سلسله معلول ها ، برای وجود یافتن نیاز به علت دارد همانطور که از جمع بی نهایت صفر عدد ( غیر صفر ) به دست نمی آید .

مثال دیگر : این روشنایی که از لامپ به ما می رسد به خاطر این است که برق دارد چون که برق از کلید به آن می رسد و کلید برق دارد چون که از کنتور دانشگاه برق به آن می رسد یا از فیوزهای میانی برق می رسد . چرا در کنتور یا فیوز ها برق وجود دارد ؟ ، به خاطر این که میلان برق دارد و این که میلان برق دارد چون از آن نیروگاه برق به آن می رسد ، بالاخره باید به یک منبع برسد ، کسی اگر ادعا کند : بی نهایت سیم کشیده شده و از بین آن ها جریان الکتریسیته تولید می شود قابل تصور نیست ( البته ذهن به آن جا نرود که در داخل ژنراتور همین سیم ها و پیچش سیم ها است که جریان مغناطیسی برق تولید می کند.) چون که از بی نهایت سیمی که دور هم پیچیده شده اند برق تولید نمی شود اگر بخواهید تولید شود باید در یک جایی باشد که به وجود آید .

امتناع تسلسل می گوید : بی نهایت ها چیزی را نمی زاید ، بی نهایت صفر دائما ً صفر است ، بی نهایت یک جوابش باز یک است .

4- امتناع دور است یعنی : « محال بودن » ، دور یعنی « پیش از وجود خود بودن » و امتناع دور یعنی : محال است چیزی مبتنی بر خود باشد ، معلولی ، شی  ، پدیده ای مبتنی بر خود باشد ، یعنی خودش ، خودش را ساخته باشد و خود سامان باشد ، ما موجود خود سامان نداریم .کسی اگر ذهنش منتقل می شود به خداوند متعال ، خداوند متعال خود سامان نیست ، خداوند متعال خودش را به وجود نیاورده است ، این دچار تناقض است که کسی بگوید خدا خود را ساخته است یا هر موجودی که فرض کنید خود خودش را به وجود آورده است . چون که قبل از اینکه به وجود بیاید وجود نداشت ، وقتی که وجود نداشت نمی تواند خودش به خودش وجود دهد چون اصلا ً وجود همراهش نبوده ، پس خداوند متعال هم خود سامان نیست الا یک تعبیر دیگری در آن جا به کار می رود .

بنابراین محال است چیزی خودش را خود به وجود آورده باشد یا شی ء ، شی ء دیگری را به وجود بیاورد که آن شی ء دوم آن شی ء اوّل را به وجود آورد چه در مورد خداوند متعال چه در مورد هر کس دیگری .

تقریر و توضیح استدلال هر مفروضی که به ذهن می آید : دیو ، غول ، خدا ، انسان ، سیمرغ ، هر چیزی که به ذهن بیاید در یکی از این سه تقسیم جا می گیرد یا وقتی به ذهن می آوریم عقل حکم می کند که باید باشد مثل این که عدد چهار را در مقایسه زوجیت مقایسه می کنیم ، عقل حکم می کند اگر عدد چهار باشد حتما ً باید زوج باشد ، نمی شود عدد چهار وجود داشته باشد دائما ً ، زوج است به این قاطعیت عقل به آن حکم می کند اگر هم عقل حکم کند که نیستی اش ضروری است در این صورت ممتنع الوجود است مثل این که همین عدد چهار را با فردیت بسنجیم عقل حکم می کند که قطعا ً چهار نمی تواند متصدق به فردیت باشد ، آن عقل در مورد نسبت ها حکم می کند ، این جا عقل در مورد هستی ها حکم می کند ، آن وقت اگر کسی موجودی را فرض کند و این تقسیمات را در مورد آن اعمال کنیم یکی از این سه قسم از بین می رود ، آن ممتنع الوجود است چون که ممتنع الوجود ، بوجود آمدنش محال است پس اگر موجودی را در نظر بگیریم ، قطعا ً نمی تواند ممتنع الوجود باشد ، این ممتنع الوجود خود به خود پاک می شود .

پس هر موجودی یا دائم الوجود است یا ممکن الوجود ، صورت سومی هم وجود ندارد.

ممتنع الوجود یعنی وقتی با عقل و منطق می سنجیم می فهمیم که نمی تواند صورت تحقق به خودش بگیرد مثلا ً دو نقیض را با هم فرض می کنیم ، دو چیز نقیض هر دو با هم هرگز در جهان هستی صورت تحقق به خودشان نمی گیرند ، دو چیزی که همدیگر را نقض می کنند مثل آمدن و نیامدن ، رفتن و نرفتن ، بودن و نبودن ، اگر این ها را با هم فرض کنیم ، می بینید که قابل جمع نیستند و دو متناقض دائما ً ممتنع الوجودند ممکن است کسی بگوید که یک ممتنع الوجود نشان بدهید می گوییم نشان دادنی نیست به خاطر این که اگر قرار بود وجود داشته باشد ممتنع الوجود نمی بود ، حال می گوییم : در واجب الوجود ضرورت هستی در خودش است امّا در ممکن الوجود ضرورت هستی از غیر او به او داده شده چون که به قول فلاسفه یعنی در مرز بندی هستی و نیستی واقع است ( متساوی النسبه به وجود دو عدم ) می شود و اگر دلیلی پیدا نشود باز هم در حالت ممکن معدوم قرار می گیرد تا دلیلی پیدا شود ، اگر نشد به وجود نمی آید مثلا ً یک انسان با چند سر به وجود نیامده امّا از لحاظ منطقی به وجود آمدن آن محال نیست ( از لحظ منطقی چیزی محال است که از تصور او نقیض آن به ذهن بیاید ، تصور او به نقیضش منجر شود در این صورت است که صورت تحقق به خودش نمی گیرد.)

هر چیزی را که در جهان پیرامون ما مشاهده می کنیم یا هستی از خودش است که واجب الوجود است یا هستی از غیر به او اضافه شده که ممکن الوجود خواهد بود .

تا اینجا به مقدمات برهان وجوب و امکان پرداختیم ان شاء الله در بحث بعدی به اصل برهان می پردازیم.

ادامه برهان نظم اشکالات و سوالاتی درباره آن و جواب آن اشکالات 2

                                                    بسمه تعالی

سوال یکی از دانشجویان: شما گفتید در جهان مجموعه های منظمی وجود دارد و مجموعه ها یک ناظم دارند. ولی یک نتیجه دیگر می توان از آن گرفت. جهان ناظم های متعدد می تواند داشته باشد.

جواب: تک تک مجموعه ها ی منظم از نظر درونی منظم هستند ولی ارتباط این مجموعه ها با همدیگر نظم دیگری نیز دارد بعبارت دیگر مجموعه ای که اجزاء و اعضای درون آن ناظر بر هدف مشترک کار می کند پس نظم دیگری هم بر ارتباط مجموعه ها نسبت به یکدیگر حاکم است.

بنابراین این مجموعه های متعدد نمی توانند خالق های متعددی داشته باشد، نمی توانند چون این مجموعه ها با هم دیگر ارتباط منظم دارند مثلا مکانیزم بینایی به چه صورتی است. تصویر در چشم منعکس می شود، از عدسی رد می شود و وارونه می شود و سلول ها بصورت پیام های الکتریکی به همدیگر منتقل می کنند، تا به بخش پردلزش بینایی برسد. مجددا در مخ یا مخچه تصویر وارونه شده و اشیاء بطور واقعی رویت می شوند. این یک مجموعه منظم است که تشکیل شده از بیش از صدها هزار عضو هم هدف که همگی با همدیگر کار می کنند، همین که یکی از اعضا این زنجیره بهم پیوسته (سلول ها) کار نکنند، پیام ها منتقل نمی شود، پس مجموعه چشم با مجموعه سلول های انتقال دهنده پیام و مجموعه پردازش نهایی تصویر با هن باید هماهنگ باشند یعنی نظم دقیقی بر روابط آن ها حاکم باشد، علاوه بر آن چشم در کنار سیستم پیچیده دیگری مثل گوش که پیام بصورت الکترومغناطیس منتقل می شود، کار می کند. این دو نیز با هم ارتباط دارند، ارتباط آن ها این است که انسان ببیند و بشنود و به انسان اختلال پیرامون دست ندهد.

هدف تمام این مجموعه های منظم، ناظر به زنده بودن و رفاه انسان است.

از طرف دیگر می گوئیم اگر ناظم های متعدد هم جهان را شکل داده باشند و این ناظم های متعدد باید با نظر ناظر واحد کار کنند.

و جواب سوم آن که برای وحدانیت خدای ناظم دلایل متعدد دیگری وجود دارند که در بخش صفات باید بدان ها پرداخت.

سوال : آیا یک غیر منظم می تواند نظم بوجود آورد ؟

جواب : غیر منظم مجرد بله ولی غیر منظم مادی خیر.

ریشه نظم داشتن در خداوند بصورت تدبیر و حکمت است. زیرا ناظمیت صفت ذات خداوند نیست که عین ذات او باشد. بلکه صفت فعل خداست. یعنی صفت کاری که او می کند. پس در تعریف نظم می گوئیم عبارت است از چینش پدیده ها در کنار هم و ناظر بر تامین هدف خاص.

اما در مورد خداوند، خدایی که برهان ها اثبات می کنند، خدای غیر مادی است لذا نمی توان گفت خدا نظم دارد یا نه. مثل این است که بگوئیم ایرانی ها یا خراسانی اند یا غیر خراسانی. مسلما عراقی ها در این تقسیم نمی آیند، چون ملاک تقسیم(ایرانی بودن) در آن ها نیست.

سوال : وجود غیر مادی ممکن است ملائکه باشند و این ملائک غیرمنظم باشند یعنی این ملائک خودشان نظم ندارند و موجودات دیگر را بوجود آورده باشند.

جواب : اولا امکان یک شئء دلیلی بر وجودش نیست و ما دلیلی عقلی برای آن که جهان را یک فرشته مخلوق ساخته باشد، نداریم.

ثانیا فرشته ها هم مجرد از ماده اند و وقتی مجردند نمی توان از ارتباط اجزا و اعضای آن ها با همدیگر (که آیا منظم اند یا نا منظم) سخن گفت. چون اجزا و اعضا ندارند.

ثالثا ریشه نظم موجود در ممکنات(که هدف مندی پدیده است)در واجب باید باشد، یعنی واجب می بایست در خلقت خود هدفمند باشد، زیرا که موجود را بصورت هدفمند خلق کرده است.

رابعا بعضی از امور مانند حرکت داشتن، رنگ داشتن، سکون و... لازمه مادی بودن موجود است، نه لازمه موجود بودن موجود. لذا خدا که موجود است اما مادی نیست آن ها را ندارد.

دانشجو: شاید مجموعه های نامنظمی هم در جهان باشد که نشناخته باشیم، پس جهان لزوما ناظم ندارد.

جواب :علم ،چنین موجودی در جهان نیافته است.

دانشجو: شاید باشد ولی ما نمی دانیم.

جواب : اگر پیدا شد باید تفسیر کرد، اگر هم جوابش را فهمیدیم و دریافتیم نامنظم است می توانیم بگوئیم ناظم ندارد. البته خالق داشتن آن را نمی توانیم انکار کنیم.

دانشجو: اگر باشد چه ؟

استاد: اولا اگر را کاشتیم سبز نشد. ثانیا جهان باید ناظم داشته باشد، چون مجموعه های منظم دارد. اما در مورد نامنظم های احتمالی شما فرض کنید ما 10 تسبیح داریم، که هر تسبیح 100 دانه دارد. از این 10 تسبیح، 5 تایش نخ کشیده شده اند. بقیه نخ کشیده نشده اند. در این صورت شماهیچ وقت نمی توانید بگوئید چون 5 مجموعه صدتایی نخ کشیده نشده اند بنابراین 5 مجموعه نخ کشیده شده هم خود به خود نخ کشیده شده اند. نه، برای 5 تسبیح آماده شده، سازنده لازم است. تمام پدیده هایی که ما می شناسیم منظمند البته شاید هم بعدها مواجه با چند پدیده نامنظم هم بشویم ولی باید تمام جانب آن را سنجیده باشیم، چون ممکن است نامنظم به نظر آید ولی هدف را در 1000 سال بعد برآورده کند. حیوانات در اعماق اقیانوس ها در میلیون ها سال قبل نامنظم بنظر می رسیده اند در حالیکه هم اکنون تبدیل به نفت شده اند.

دانشجو: ممکن است، ممکن هست هم که نشود، اجبارا همیشه این طوری نمی شود.

جواب: بله، همین طور است. چون شما از ممکن بودن پدیده های نامنظم سخن گفتید، ما هم وارد عالم فرض شدیم. خلاصه آن که اگر پدیده های نامنظم برخلاف یافته های علمی تاکنون پیدا شود، این که مجموعه های منظم نیاز به ناظم دارند، از بین نمی رود.

دانشجو: مگر هر ناظمی خداست ؟

جواب: نه هر ناظمی فقط نظم دهنده است.

دانشجو: یعنی ممکن است نظم دهنده غیرخدا داشته باشیم.

استاد: برهان نظم فقط وجود ناظم را اثبات می کند، که جهان باید ناظم داشته باشد. اما این که این ناظم چه کسی است؟ برهان های صفات در این مورد بحث می کند که ان شاء الله در جلسات بعد به آن می پردازیم و اثبات می کنیم که ناظم باید خدا باشد.

دانشجو: طبق برهان نظم که همه جهان نظم ندارد؟

استاد: تمام مجموعه های منظم جهان ناظم دارد و تا کنون هم هیچ بی نظمی پیدا و فهرست نشده است. پس الان باید بگوئیم تا کنون که ما جهان را شناخته ایم، هیچ قرینه ای بر نظم نداشتن جهان نیافته ایم و از طرف دیگر دلیل عقلی بر ناظم داشتن جهان داریم. این که کسی بگوید در جهان ممکن است، مجموعه نامنظم یافت شود، مثل این است که بگوئیم روزی ممکن است آب رودخانه ها (با همین نحوه جاذبه و روابطی که در جهان وجود دارند) سربالا برود. مسلما ما الان ما هیچ توضیح، ترجیح و تصدیقی نسبت به این پدیده در ذهن نداریم و یا بدتر از آن مثل این است که بگوئید ممکن است، روزی 2+2 بشود 5، در حالیکه چنین چیزی محالی عقلی است. این که ممکن است در جهان مجموعه نامنظم یافت شود، در حد امکانی است که علم این امکان را اثبات و حتی تایید هم نمی کند. چون تاکنون نظیری برای چنین اتفاقی رصد نکرده است.

سوال: ممکن است در جهان مجموعه های نامنظم در ذهن محدود انسان جای نگیرد؟

جواب: مجموعه های نامنظم تاکنون فرضی بوده است و موردی از آن یافت نشده، اگر یافت هم شود، قابل تصور در ذهن هست.

                                                      

                                                             والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

معرفی چند کتاب :

 

1. کتاب (آموزش کلام اسلامی)  نوشته  آقای دکتر محمد سعیدی مهر،برهان نظم را کامل توضیح داده است .

 

2. ترجمه کتاب(بدایه المعارف اللهیه)  ، چند صورت از برهان فطرت را توضیح داده است .

 

 

3. کتاب(درآمدی بر خداشناسی فلسفی) نوشته آقای محسن جوادی برهان وجوب و امکان را توضیح داده است .

 

ادامه برهان نظم اشکالات و سوالاتی درباره آن و جواب آن اشکالات

                                                  بسمه تعالی

گفتیم که یکی از دانشجویان پرسید : شما گفتید که در جهان مجموعه های منظم وجود دارند و آن ها احتیاج به ناظم دارند. خوب ممکن است در جهان مجموعه های نامنظم نیز وجود داشته باشند که مسلما آن ها ناظمی ندارند. این مجموعه ها جزئی از جهان هستند و نمی توان گفت که چون مجموعه های منظم ناظم دارند، جهان ناظم دارد.

استاد جواب دادند: جهان موجود، مرئی و محسوس از مجموعه های منظم تشکیل شده است و اگر الهیون به نظم مادی خدادادی قائل هستند، مادیون هم با تعابیر نظم طبیعی آن را نمی پذیرند. البته زمانی برخی ماتریالیست ها می گفتند که طبیعت خطاهایی هم دارد و چند خطا در طبیعت یافته بودند مثلا می گفتند که سینه داشتن مردان از خطاهای طبیعت است ولی الان گفته می شود که سینه داشتن مردان از لحاظ ژنتیکی در سینه داشتن دختر آن مرد موثر است. اگر مردها سینه نداشتند دخترانشان دچار مشکل می شوند.

یا زمانی می گفتند آپاندیسیت (زائده ای که در روده بزرگ می باشد) خطای طبیعت است و نیازی به آن نیست ولی پیشرفت های علمی نشان دادند که آپاندیسیت بعنوان سوپاپ اطمینان روده عمل می کند و اگر زمانی کار روده بزرگ مختل شود، با توجه به این که درون روده بزرگ پر از میکروب است و اگر به بیرون آن سرایت کند کشنده می شود و خارج روده بزرگ نباید میکروبی باشد. اگر به روده بزرگ فشار زیادی به هر علتی مثل غذای نامناسب، بیماری و... بیاید، روده می ترکد. آپاندیسیت بعنوان سوپاپ اطمینان روده بزرگ عمل می کند، مقداری از مواد وارد آپاندیسیت می شود و مانع ترکیدن روده بزرگ و کشته شدن انسان می شود.

از طرف دیگر مادیون و کسانی که به طبیعت اصالت می دهند و بنای جهان شناسی خود را طبیعت قرار می دهند، چنین تعبیری را نمی پذیرند که در جهان چیزهایی باشند که علم و عقل ما راهی بدانها نداشته باشند. مثلا پوزیتویت ها می گفتند:«هر آن چه که در تیررس تجربه ما نباشد اساسا وجود ندارد.» و با توجه به همین مبنا به انکار ماوراء الطبیعه مبادرت می کردند.

کمونیست ها هم می گفتند این جهان موجود، مرحله به مرحله و دوران به دوران در حال رفتن به سمت کوه نهایی است. کمونیست ها از ضوابط جهان فرضی سخنی نگفته بلکه جهان موجود را همان جهان مادی و مرئی تلقی می کردند و غیر آن را انکار می کردند، سپس وجود جهان هایی که ضوابط آن ها را نمی دانیم یا جهان هایی را که نظم ندارند، برای آنها و حتی برای هیچکدام از گروه های الحادی مورد پذیرش نیست.

دانشجو گفت: پس چون ذره ذره جهان منظم است، پس جهان ناظم دارد.

و استاد تایید کرد: این یک توضیح برای برهان نظم است. اما همانطور که گفتیم لازم نیست ادعا کنیم ذره ذره ی جهان منظم است بلکه می توانیم بگوئیم مجموعه های منظم زیادی در طبیعت وجود دارند و با همین مقدمه برهان را توضیح دهیم.

دانشجوی دیگری گفت: حال اگر حالت بدی را در نظر بگیریم که در جهان مجموعه های نامنظم هم باشند، ما باز هم می توانیم این را توجیه کنیم که اگر چیزی مجموعه باشد، همین که یک مجموعه است و اجزای آن دور هم قرار گرفته اند، باید بالاتر از آن ها چیزی باشد که بصورت منظم یا نامنظم آن ها را جمع کرده باشد،پس ناظمی دارد.

یک پدیده می تواند نظم های متعددی داشته باشد، یک مورد آن مثلا در درون پدیده باشد و از طرف دیگر از حیث ارتباط های مجموعه های داخلی آن پدیده هم منظم باشد و بازهم در حد وسیعتر از جهت ارتباط آن پدیده با پدیده های جانبی هم منظم باشد. بنابراین اگر جهانی موجود می بود، که در آن پدیده ها نظم کمتری را دارا می بودند باز هم ضرورتا لازم بود، ناظم داشته باشند.

پس در صورتیکه مثال و فرض ذکر شده تحقق یابد باز هم برابر آن که نظم هایی وجود دارند باید ناظم داشته باشد. نکته قابل توجه دیگر آن که بسیار اتفاق افتاده که دانشمندان تصور کرده اند، بر پدیده ی  مشخصی بی نظمی حاکم است ولی با تحقیق بیشتر معلوم شده که تصور اشتباه بوده و آن پدیده نظم پیچیده تر و دقیق تری دارا بوده که تا آن زمان کشف نشده بوده است.

مسئله مهم دیگر آن است که گرچه پیشرفت علوم و یا حتی روابط پیچیده تر جهان سرعت حیرت آوری دارد ولی با وجود آن که با هر کشفی برخی از پرسش های انسان پاسخ داده می شود با این حال پرسش های جدیدی نیز برای انسان مطرح می شود و در مجموع پرسش های انسان زیادتر می شود و انسان بیش از پیش به وسعت مجهولات خود پی می برد.

برخی از فیلسوفان علم در ارتباط پیشرفت علم و ارتباط آن با میزان مجهولات مثالی می زنند و می گویند: "وسعت دانستنی های انسان مثل دایره است که داخل دایره بزرگتر که نماد مجهولات و پرسش های انسان است وجود دارد. هر چه دایره داخلی بزرگتر شود، هم جواریش با مجهولات و پرسش ها بیشتر می شود، لذا پرسش های مطرح برای انسان زیادتر می شود."

(هم جواری با مجهولات کم است.)(دانسته های کم برای ما مجهولات کمی می آورد.) دایره هر چه بزرگتر شود، سطح آن هم بزرگتر می شود و همجواری آن با مجهولات بیشتر شده و سوالات بیشتری برای ما بوجود می آیند؛ و تا الان این طور بوده که هر چه مجهولات ما کشف شدند و معلوماتی بر آن حاصل می شود، مجهولات بیشتری بوجود می آید. (۱)

 یکی از دانشجویان پرسید : شما گفتید در جهان مجموعه های منظمی وجود دارد و مجموعه ها یک ناظم دارند. ولی یک نتیجه دیگر می توان از آن گرفت. جهان ناظم های متعدد می تواند داشته باشد.

استاد:                ....                                        

 

                                      

 

۱ -مثلا وقتی که انسان ها بنا بر کیهان شناسی بطلمیوس گمان می کردند: «ستارگان میخ هایی کوبیده بر سقف آسمان هستند.» پرسش ها و مجهولات انسان کم بود. مثلا سوالش این است که چرا یک میخ باید نور بدهد یا چرا حرکت می کند و حرکت انتقالیش چگونه است ولی از وقتی که هیئت کوپرنیکی پذیرفته شد و نیز معلوم شد گه هر ستاره و سیاره ای یک کره عظیم الجثه است، سوالات انسان بسیار بیشتر شد. مثلا آیا آن کره اتمسفر دارد یا نه، جاذبه دارد یا نه، جرم، حجم و حرکت های وضعی و حرکت های انتقالیش چگونه است؟ تعداد عناصری که در آن هستند. آیا آب دارد یا نه. حیات دارد یا نه، و صدها هزار سوال برای هر کدام از اجرام آسمانی مطرح می شود. پس پیشرفت علم اگر چه ابهاماتی رااز انسان برطرف می کند ولی سوال های جدید زیادی به بار می آورد و به هر حال انسان را با مجهولات بیشتری مواجه می کند.

 

برهان نظم

                                                         بسمه تعالی

مرور اجمالی بر چند برهان

بعد از این مقدمات نسبتاً طولانی یکی از براهین عقلی – تجربی و یکی از براهین عقلی محض را تقریر می کنیم.

برهان نظم: برهانی عقلی – تجربی است که از دانستنی های تجربی انسان برای اثبات خدا بهره می گیرد و به صورت های متعددی قابل توضیح می باشد که ما یک نحوة آن را بیان می کنیم.

مقدمة 1 : در جهان مجموعه های منظم وجود دارند[1] مثلاً حداقل به تعداد تک تک انسان ها و تعداد حشرات و پرندگان و چرندگان و درندگان و جوندگان ( و نه به تعداد انواع آنها) مجموعه های منظم وجود دارند. علاوه بر این« در بدن تک تک این موجودات که شاید صدها میلیارد عدد باشند به تعداد فوق العاده زیاد سیستم منسجم و منظم فعالیت می کنند مثلاً سیستم سلول های انتقال پیام بینایی از سلسه اعصاب بینایی کاری را انجام می دهند که منجر به دیدن و دریافت پیام از محیط می شوند و هیچکدام از آن سلولها در کارشان خطا نمی کنند. به عنوان مثالی دیگر انسان وقتی جنین است در محدودة کمرش تیرگی تشکیل می شود به مرور زمان این تیرگی به نخاع تبدیل شده و شامل میلیونها تارعصبی می شود که به دقت در آن کشیده شده و از اندام ها و اعضاء بدن انسان پیام می گیرند. اینها مجموعه های منظمند. در مورد فقط بدن انسان می توانیم بیش از دهها یا حتی صدها میلیون مجموعه منظم مثال بزنیم.

مقدمة 2 : هر مجموعة منظمی باید ناظم داشته باشد همانطور که هر معلولی علت دارد ( نیاز منظَم به ناظَم دقیقاً مثل نیاز معلول به علت است) چون هر منظمی پدیده است و پدیده منظم علاوه برآن که در به وجود آمدن نیاز به علت دارد در نظم داشتن هم نیاز به ناظم دارد.

نتیجه: مجموعه های منظِم جهان ناظم دارند.

و این مسئله بسیار حائز اهمیت است در فرآیند پیشرفت علم همیشه قبل از آنکه نظمی پیچیده از روابط جهان مادی کشف شود الهام وسیعی هم برای دانشمندانی که تحقیق می کنند پدید می آید.

موضوع مورد تحقیق باید مبتلا به پرسش، سؤال و ابهام شود تا انسان در حول و حوش آن فرآیند عمل پدیده برایمان مجهول است کسی نمی تواند نظم داشتن آن را انکار کند و تنها زمانی می توانیم ادعا کنیم؛ بر موضوع مورد تحقیق ما بی نظمی حاکم است که « تمام مؤلفه های احتمالاً مرتبط با آن پدیده» را فهرست و رصد کرده باشیم و با این وجود معیاری برای نظم داشتن پدیده به چنگ نیاورده باشیم. و تاکنون چنین اتفاقی در علم نیفتاده است و اگر کسی هم اصل « عدم قطعیت » که در فیزیک نوین مطرح است را پیش بکشد در آن فرضیه توضیح دقیقی وجود دارد که از حوصله مبحث خارج است.

در اینجا یکی از دانشجویان پرسید : شما گفتید که در جهان مجموعه های منظم وجود دارند و آن ها احتیاج به ناظم دارند. خوب ممکن است در جهان مجموعه های نامنظم نیز وجود داشته باشند که مسلما آن ها ناظمی ندارند. این مجموعه ها جزئی از جهان هستند و نمی توان گفت که چون مجموعه های منظم ناظم دارند، جهان ناظم دارد.

استاد : ...                           



۱. نگفتیم همة مجموعه های جهان منظمند که کسی اشکال گرفته و بگوید: مگر همة مجموعه های جهان را شناخته اید که چنین ادعایی می کنید بلکه می گوییم حداقل مجموعه های منظمی در جهان وجود دارند.

دسته بندی برهان های اثبات خداوند در الهیات مدرن

                                                             بسمه تعالی

بطور کلی در الهیات مدرن (Modern theology) برهان های اثبات خداوند به سه قسمت عمده تقسیم می شوند.

1- برهان های غایت شناختی (فرجام شناختی)

2- برهان های جهان شناختی

3- برهان های وجود شناختی

اصل این تقسیم از ایمانوئل کانت است (۱) با وجود آنکه این تقسیم بندی بسیار عام است ولی در اینکه شامل همة برهان های مطرح شده باشد توفیق چندانی نیافت و نتوانست همة براهینی را در بر بگیرد   (۲)

ناگفته نماند که علاوه بر موارد از پیش گفته توماس آکوئیناس الهیدان مشهور مسیحی نیز راه های پنج گانه ای برای اثبات خداوند مطرح می کند که برای مطالعه بیشتر می توانید به کتاب الهیات نوشته آکویناس مراجعه کنید.



۱. درآمدی بر خداشناسی فلسفی: محسن جوادی . ص 33 و 34

۲. دین پژوهی : میرچاالیاده/ خرمشاهی . ص 272

دسته بندی برهان های عقلی اثبات وجود خداوند

                                                         بسمه تعالی

از بحث قبل نتیجه گرفتیم که تنها راه مطمئن خداشناسی عقل است  که می تواند در زمینة وجود داشتن – صفات خداوند اظهار نظر کند و بعد از بررسی دلائل اثبات و اتصاف آنها را تأیید یا انکار کند.حال به ادامه این مبحث می پردازیم :

طبق یک دسته بندی برهان های عقلی اثبات وجود خداوند به دو دسته مهم تقسیم می شوند:

1- برهان های عقلی- تجربی: از دو مقدمه تشکیل می شوند که یکی از دو مقدمه ها از دستاوردهای تجربی انسان بوده و دیگری مقدمه ای عقلی است. مثل برهان نظم حرکت حدوث تدبیر و هدایت برهان انفجار بزرگ ( از کیهان شناسان غربی) ترمودینامیک (از فیزیکدانان غربی)

2- برهان های عقلی محض: برهان هایی هستند که هردو مقدمه در آنها از فرآورده های عقل بوده و هیچکدام حسی و تجربی نیستند. مثل برهان وجوب و امکان- ضرورت ووجوب- حادّ و محدود- علّیّت

از برهان های عقلی که بگذریم برهان از طریق دل هم داریم که به برهان فطرت معروف است و همانطور که گفتیم به شکل های مختلف توضیح داده می شود و ما یک صورت آن را بیان خواهیم کرد.

براهین دیگری هم مطرح شده اند که در هیچکدام از روش های فوق ( دل و عقل) نمی گنجند مثل برهان وجودی از قدیس آنسلم ( در سنت مسیحی) که برای اثبات وجود خداوند از تحلیل مفاهیم استفاده می کند (۱).

و نیز مثل برهان اخلاقی ایمانوئل کانت که از طریق عقل عملی وجود خدا را اثبات می کند(۲).

زیرا کانت همة دلالت های عقل نظری را نقد می کرد لذا از طریق عقل عملی برهان اخلاقی ابداع کرد .( البته بعد ها تک تک نقد های کانت بر عقل نظری نیز پاسخ داده شد.)

تقسیم و دسته بندی برهان های اثبات وجود خدا در سنت اسلامی را بیان کردیم. شایسته است به دسته بندی معروف و رایج برهان در الهیات مسیحی هم اشاره کنیم.



۱. در مورد اینکه آیا برهان وجودی واقعاً برهان است و می تواند وجود خدا را اثبات کند یا نه سخن بسیار است. شوپنهاور آن را یک شوخی دلچسب می داند- آکویناس و ایمانوئل کانت آن را رد می کنند ولی دانس اسکاتس و لایبنیتس آن را با تغییراتی می پذیرند. دکارت- مالبرانش پلنتینها هارتشورن و . . . طرفدار این برهان هستند. از غربی ها احتمالاً اولین ناقد این برهان گوینلو بود که در کتاب « به نیابت احمق» آن را بررسی و رد کرد. برخی از متکلمان اسلامی نیز همانند شهید مطهری منتقد آن هستند. اگرچه برهان قابل دفاعی به نظر نمی رسد ولی همچنان در الهیات مسیحی به عنوان برهان مطرح است برای مطالعة بیشتر مراجعه کنید به کتاب جستارهایی در فلسفه دین ص 22.

۲ .  شناخت های عقلی که دربارة هست ها و نیست ها می باشد را عقل نظری می گوئیم.

 مثل اینکه هر مجموعه از زیر مجموعه خود بزرگتر است- هر کلی از جزء خود بزرگتر است- هر پدیده پدید آورنده دارد- هر چیزی خودش است. این دریافت های عقلی بدیهی اند.ولی ادراکات عقلی که مربوط به حوزة بایدها و نباید ها هستند و بار « الزامی» دارند ادراکات عقل عملی نامیده می شوند. مثل: عدل خوب است- ظلم بد است- امانت داری و صداقت شایسته اند. اینها جملاتی مربوط به رفتارند و مثل عقل نظری مربوط به حیطه دانش نیستند. مثلاً وقتی می گوییم عدل خوب است انجامش هم به انسان القاء می شود ولی وقتی می گوئیم هر کلی از جزئش بزرگتر است هیچ القاء و تلقینی و بار الزامی ندارد.

راه شناخت خداوند و براهین اثبات وجود خدا

بسمه تعالی

... در مورد روابط عقل و دین صحبت کردیم و بنا را بر آن گذاردیم وبه این نتیجه رسیدیم که در دین شناسی تنها راه قابل اعتماد عقل بوده و ما دلالت های عقل را معیار قرار می دهیم و با معیار عقل به بررسی ادیان می پردازیم.

عقل بهترین روشی است که ما توان استفاده از آن را برای شناخت خدا داریم زیرا که روش تجربی و شهودی دچار مشکلاتی هستند و روش نقلی(تعبدی) نیز مصادره به مطلوب است یعنی پذیرفتن مجموعه ای از گذاره ها و خبرها قبل از اطمینان از وثاقت آنها، «پذیرفتن بدون دلیل» است . در نتیجه تنها راه خداشناسی انتخاب دین حق و شناخت مذهب حق، عقل است.

اما در مورد شناخت خداوند با عقل باید بگوییم برد عقل نیز در مورد خداوند متعال نامحدود نیست.

ما در باب خدای متعال سه زمینه برای شناخت داریم که باید ببینیم با عقل چقدر از این سه زمینه را می توان بررسی و واکاوی کرد و چقدر می توان با آنها به شناخت دست یافت.

1- شناخت وجود داشتن: این زمینه برای عقل مقدور است زیرا دلیلی وجود ندارد که دلالت عقل در این زمینه مخدوش باشد و عقل هم حدوداً 30 برهان بر وجود داشتن خدای متعال اقامه می کند و اگر این حیطه هم برای عقل ممکن نبود، خداشناسی برای عقل مقدور نمی بود.

2- شناخت صفات: آیا بعد از پذیرش و شناخت وجود داشتن خدا می توان صفات خداوند را هم شناخت؟

در پاسخ باید گفت: بله این زمینه نیز برای عقل مقدور و میسر است چون دلیلی بر مخدوش بودن دلالت های عقل در این زمینه نداریم.

3- شناخت ذات و حقیقت خداوند متعال: این زمینه برای ما مقدور نیست؛ زیرا اگر وجود خدا آن گونه که ادیان ادعا می کنند ثابت شود. ( خدایی وجود دارد که مطلق و نامحدود و بی قید و شرط است یعنی محدود به هیچ محدوده زمانی و مکانی نیست و مشروط به هیچ شرط و مسبب به هیچ سببی نیست) اگر این ادعایشان به اثبات برسد ما نخواهیم توانست به آن موجود نامحدود احاطه علمی پیدا کنیم زیرا نامحدود در ظرف محدود ذهن انسان نمی گنجد و ذهن انسان فقط امور محدود و مقید را می تواند تصور کند.

پس نتیجه آن می شود که راه مطمئن خداشناسی عقل است 

(۱) که می تواند در زمینة وجود داشتن صفات خداوند اظهار نظر کند و بعد از بررسی دلائل اثبات و اتصاف آنها را تأیید یا انکار کند.



1. البته در پاسخ این سؤال که آیا دقیقاً هیچ راه صحیح دیگری غیر از عقل برای اثبات خدای متعال موجود نیست؟ اختلاف نظر نیز وجود دارد و بسیاری از متکلمان اسلامی و الهی دانان غربی از برهانی به نام برهان فطرت نیز نام برده اند این برهان به سه صورت «فطرت امید»، « فطرت دوست داشتن کمال مطلق» و «فطرت پرستش کمال مطلق» قابل تقریر و توضیح می باشد ( ر. ک کتاب بدایه المعارف الهیه ج اول بخش فطرت)

ولی نظر صحیح آنست که این برهان به معنای دقیق حکمه «برهان» نبوده بلکه بیانی بیدار کننده برای یادآوری تمایل درونی عمیقی است که فطرت خداشناسی نامیده می شود. ناگفته نماند که دلیل فطرت نیز اگرچه برهان نیست اما هنگام تقریر در قالب استدلال عقلی تبیین می شود) گذشته از آن الهیدانان غربی هم برهانی به نام تجربه دینی بر وجود خداوند اقامه می کنند که به برهان فطرت نزدیک است.

کدام یک از این راه های شناخت در  ارزیابی ادیان موفق خواهد بود ؟

بسمه تعالی

... گفتیم که حال این سوال مطرح میشود که کدام یک از این راه ها در این ارزیابی موفق خواهد بود؟

 1- روش تجربى موفق نيست.

زيرا علوم تجربى در بسيارى از موارد بويژه در علوم انسانى دائماً در معرض تغيير هستند - منظم كردن اصل "تعميم" در علوم تجربى در برخى از موارد دچار اشكال مى‏شود - تئوريك و مبتنى بر نظريه و فرضيه هستند - از  هست‏ها و نيست‏ها خبر مى‏دهند و از ضروريات (بيان بايدها و نبايدها) تهى هستند - مربوط به فيزيك (ماده) هستند و نه متا فيزيك مربوط به طبيعت و ماده‏اند نه ماوراءالطبيعه و فرا ماده و با اين معيار درون مجموعه‏اى نمى‏توان بيرون مجموعه را ارزيابى و بررسى كرد. زيرا كه حتى ماده در درون مجموع هم مى‏توانيم ملاك‏هاى ارزيابى و داورى را جابجا كنيم. مثلاً واحد سنجش طول ,متر واحد سنجش دما با دماسنج ،واحد سنجش فشار با فشار سنج و واحد وزن كيلوگرم است و ما هرگز نمى‏توانيم با معيار طول دماى شى‏ء خاص را اندازه بگيريم يا با فشار سنج وزن اشياء را بدست آوريم. وقتى چنين باشد هرگز نمى‏توانيم بامعيارهاى كشف و فهم امور مادى، ماوراء طبيعت و ماده را فهم و كشف كرد.

 2- روش دوم نيز كافى نيست.

زيرا دركهاى شهودى عمومى كه مثال زده‏ايم در مجموع بسيار محدودند و براى بررسى دروغ يا درست بودن مدعيات دينى ناكافى اند. دركهاى شهودى اختصاصى نيز كه مثل شهودهاى مرتاضهاى هند و عرفاء اسلامى و يهودى مى‏باشد از آن جا که احتمال موجهى وجود دارد كه بر آمده از نحوه سلوك و رفتار دينى هر كدام از آنها باشد به عنوان تابعى از بينشها و رفتارهاى دينى تفسير شده و واقع نمايى خود را از دست مى‏دهد.

 3- روش نقلى نيز غير قابل اعتماد است

زيرا كه قبل از آنكه وثاقت و قابل اعتماد بودن "كتاب مقدس" در هر دينى اثبات شود نمى‏توانيم بدان اعتماد كنيم و اگر كسى بخواهد چنين روشى را انتخاب و اعمال كند بايد تمام مدعيات تمام كتب مقدس را درست قلمداد كند در حاليكه بين بسيارى  از گزاره‏ها و معارف كتب اديان يا تضادهاى جدى وجود دارد.

 4- تنها راهى كه مى‏ماند راه عقل است كه استدلال را از بديهيات شروع كرده و به كشف و فهم امور مبهم و نظرى منتهى مى‏شود. علاوه بر هست‏ها (امور نظرى) بايدها (الزامات) را هم درك مى‏كند و مبادى مهم عقلى بين همه انسانها مشترك است.

 مهمترين ادعاها در دين اسلام كه با عقل قابل بررسى و ارزيابى مى‏باشد كدامند ؟

 برخى از آنها عبارتند از: خدا وجود دارد، خداوند صفات خوب (كمالى) دارد، صفات خدا عين ذات او هستند، لطف بر خدا لازم است، بنابر لطف، خداوند به سوى بندگان پيامبر مى‏فرستد.

 پيامبر بايد داراى دليل باشد تا حقانيت خود را اثبات كند، دليل يا معجزه پيامبر بايد در حيطه بررسى مخاطبان (اگر چه با كسب مهارتها يا علومى) باشد.

 حضرت محمد (ابن عبدالله) پيامبر خداست و معجزه دارد او صادق بوده و معصوم است وامين خداوند مى‏باشد.

 

ما به بررسى تك تك اين مدعيات از طريق عقل خواهيم پرداخت.

ان شاء الله

چگونگى اديان و مدعيات آنهارا ارزيابى و بررسى كنيم؟

بسمه تعالی

... چگونگى اديان و مدعيات آنهارا ارزيابى و بررسى كنيم؟

بايد ببينيم چه معيارها و ملاك هايى براى بررسى و ارزيابى داريم؟ وقتى در مورد روش فهم در همه علوم و دانش‏هاى بشرى دقت كنيم به اين نتيجه مى‏رسيم كه فقط 4 روش مطالعه و بررسى براى انسانها وجود دارد:

1- روش تجربى:

 اينكه به طريق آزمون و خطا و آزمايش‏هاى مكرر به نتيجه‏اى برسم. مثلاً بارها آب‏هاى مختلف را بجوشانيم تا به اين نتيجه برسيم كه آب در ْ100 بجوش مى‏آيد. همه علوم تجربى مثل فيزيك، پزشكى و شيمى با همه زير مجموعه‏هايشان و نيز فرآورده‏هاى خام در علوم انسانى (و نه تحليل هايشان) مثل اقتصاد، زيست‏شناسى، آمار، روانشناسى، جامعه‏شناسى و... نيز با اين روش تأسيس شده‏اند.

 2- روش شهودى - كشفى:

روشى كه در آن عنصر فهمنده بدون استدلال و استنتاج يا مشاهده واقعيتى را مى‏فهمد.اين روش روش يافتن در وجود خود است و نه چينش مقدمات در ذهن وانتقال فكرى و ذهنى.

 مثلاً اگر كسى بترسد يا شرم كند يا تصميم بگيرد يا خوشحال باشد براى اينکه بفهمد آيا ترسيده است يا خجالت مى‏كشد و... دنبال دليل يا قرينه نمى‏گردد. مثلاً اين طور نيست كه به آينده نگاه كند تا ببيند سرخ شده يا موى سرش راست شده يا نه؟ بلكه اين واقعيات را بدون واسطه مى‏فهمد كه به آن درك شهودى - درك كشفى و علم حضورى نيز مى‏گويند.

 درك‏هاى شهودى دو نوعند: برخى از آنها عمومى اند و همه انسانها آنها را تجربه كرده‏اند که مثال زديم و برخى ديگر اختصاصى اند و فقط بعضى از انسانها آنها را دريافته‏اند مثل کشف و شهود عرفا و اهل رياضت.

 3- روش نقلى: پذيرش مطلبى بخاطر اعتماد داشتن بر گوينده سخن يا نويسنده كتاب يا هر گونه وثاقتى كه آن را پذيرفته‏ايم و مبناى پذيرش قرار داده‏ايم به روش نقلى صورت مى‏گيرد بر اين مبنا همه طرفداران همه اديان تعاليم دينى خود را از كتب مقدس خود و بر مبناى اعتماد بر روش نقل اخذ مى‏كنند.

 4- روش عقلى: يعنى با منطق مشترك و غير قابل خدشه انسانى كه مورد وثوق و اعتماد عاقلان در همه فرهنگهاست مقدماتى را بچينيم و از آنهابه نتايجى كه از آن مقدمات بدست مى‏آيد منتقل شويم و به اين ترتيب استنتاج منطقى كنيم.

حال این سوال مطرح میشود که کدام یک از این راه ها در این ارزیابی موفق خواهد بود؟

بی خیالی و بی تفاوتی در جستجوی حق و دین حق عقلا رد می شود .

بسمه تعالی

 

   ...  2  - عقل مى‏گويد از كسى كه به تو نعمتى داده سپاسگذارى كن (شكر منعم عقلاً واجب است). اگر پزشكى، نابينايى يك چشم ما را مداوا كند بخصوص اگر به رايگان اين كار را انجام دهد در دل خود, خود را مورد لطف او احساس كرده و حتماً از او تشكر مى‏كنيم و اگر نابينايى 2 چشم و ناشنوايى 2 گوش ما را مداوا كند و يا بالاتر از آن به ما حافظه ببخشد يا سيستم عصبى يا نخاع يا... را در بدن ما ترميم كند و فرض كنيم همه اين كارها را بدون هيچ دستمزدى انجام دهدبدون شك از او بسيار تشكر و سپاسگذارى خواهيم كرد زيرا كه اين حداقل كارى است كه مى‏توانيم انجام دهيم.

 حال مى‏گوئيم اگر خدايى وجود داشته باشد كه تمام اندامهاى پيش گفته ما را او به ما داده باشد و اعضاء و جوارح فراوان ديگر نيز داده باشد قطعاً مستحق شكر و سپاس فراوانى است البته ما مصادره به مطلوب نمى‏كنيم و فقط مى‏گوئيم كه اگر چنين خدايى وجود داشته باشد مستحق شكر و سپاس است.و البته اگرخود او نيز طريقه بخصوصى را در به جا آوردن سپاسگذارى معرفى مى‏كند مثل نماز و روزه بخصوص عقل حكم مى‏كند كه از همان روش براى تشكر استفاده كنيم نه از روش دلخواه خودمان كه چه بسا او را به خشم آورد و باعث شود كه به هدف خود نرسيم.

 حال از كجا بدانيم كه او وجود دارد بحثى ديگر است كه بدان خواهيم پرداخت ولى در اينجا فقط اين نتيجه را از مباحث مطرح شده تا اينجا مى‏گيريم كه اقدام براى بررسى اديان و مدعيات آنها از نظر عقل ضرورت دارد.

 بنابراين دعوت به خوش باشى و زدن بر طبل بى عارى و بى تفاوتى و بى خيالى در مورد دين از نظر عقل منطقى انسان محكوم است و به هيچ وجه مشكل را حل نمى‏كند مثلاً اگر كسى بيمارى مهلكى داشته باشد و خود را به بى‏تفاوتى و بى خيالى بزند مسلماً بيمارى اش بهبود نخواهد يافت بلكه با غفلت از بيمارى فرصت درمان را از دست خواهد داد.

 

چرا به دنبال اینجور مطالب برویم؟

                                                             بسمه تعالی

 

... گونه ديگر پاسخها پاسخهاى عقلى است كه علماى اسلامى در طى صدها سال بيان مى‏كرده‏اند اين جوابها عمدتا دو نحوه‏اند:

 1- عقل فرمان مى‏دهد كه جلوى ضرر احتمالى را بگيريم. (دفع ضرر محتمل عقلا واجب است.)

 انسان عاقل همواره از پيش آمدن خطر و حتى از وقوع خطر احتمالى پيشگرى مى‏كند هرقدر ميزان خطر مهمتر و بزرگتر باشد جلوگيرى و دفع آن لازم‏تر مى‏نمايد.حال مى‏پرسيم آيا احتمال وجود جهان بعد از مرگ كه در آن هرگز نمى‏ميريم و به سزاى اعمال خود برسيم منتفى است؟ آيا هيچ احتمال نمى‏دهيم؟ چگونه مى‏توان حداقل صدها پيامبرى را كه در تاريخ از آنهانام برده شده است تکذيب كرد؟نمى‏گوييم حرف آنهارابپذيريم بلكه مى‏گوئيم حداقل احتمال دهيم كه راست گفته باشند.فقط در حد احتمال زايى به آنها توجه كردن كاملاً عاقلانه است يا از طرف ديگر گذشته از آن كه انسان ميل فطرى به جاودانگى دارد و اميال فطرى نيز مثل همه حس‏هاى اصيل كه از آنهاصحبت خواهيم كرد در جهان پيرامون ما پاسخ مناسب خود را دارند.علاوه بر آن انسانهايى كه در گذشته مى‏زيستند و آثار آنها را از طريق باستان‏شناسى كشف كرده‏ايم همگى به گونه‏اى اعتقاد به معاد داشته‏اند و معمولاً در گورهاى باستانى اشياء مقدس يا مقدس پنداشته شده يافت مى‏شوند.آيا هنگامى كه صدها انسان وارسته و نيز تقريبا همه جوامع گذشته سخن از وجود معاد و در پى آن وجود مبدأ خداى متعال مى‏گويند مى‏توان منطقاً سخن آنها را در حد احتمال زايى هم ناديده گرفت؟درحاليكه مثلاً اگر حتى يكنفر به ما بگويد زنبورى به لباس تو وارد شده است بر مى‏آشوبيم و لباس هاى خود را وارسى مى‏كنيم.نكته مهمتر ديگر آنست كه هر قدر ضرر محتمل مورد احتمال مهيب و خطرناكتر باشد دفع آن ضرر از نظر عقل لازمتر مى‏باشد مثلاً اگر 50% احتمال دهيم كه سرماخوردگى داريم انگيزه كمى براى رفتن به نزد پزشك داريم اما اگر 40% احتمال منطقى داده شود كه سرطان گرفته‏ايم انگيزه بسيار قوى براى مداوا نزد پزشك داريم.در مورد دين نيز اديان مى‏گويند اگر به مبدأ و معاد ايمان نياوريد و دستورات را اجرا نكنيد مطمئن باشيد بى‏نهايت خسارت و ضرر به خود وارد كرده‏ايد بزرگترين هنگفت‏ترين و كلانترين ضررها در برابر بى نهايت ضرر ناچيزند و با بى نهايت فاصله در حد بى نهايت دارند.

چرا به دنبال اینجور مطالب برویم؟

                                                                 بسمه تعالی

... حال بررسى‏هاى عقلى را در مورد دين و مدعيان دين شروع مى‏كنيم. سؤال اول عقلى اين است كه ما چرا بايد دين داشته باشيم و اصلاً چرا بايد به سراغ دين برويم تا بعداً دچار مشكل دين حق و اديان باطل و غيره شويم؟چه ايرادى دارد بدون تحقيق از هيچ دينى و بدون سرسپردگى به هيچ دينى زندگى كنيم؟

 اين سؤال جوابهاى متعددى دارد كه مى‏توان آنها را در دو دسته كلى تبيين كرد: 1- برخى از جوابهايى كه به الهى دانهاى غربى منتسب بوده و البته در بين علماء مسلمان هم جسته و گريخته مطرح بوده است موسوم به جوابهاى كاركرد شناسانه و فونكسيوناليستى مى‏باشد مثل اين پاسخ‏ها:

 الف - ما دين را پذيرفته و عمل مى‏كنيم زيرا كه به انسان آرامش درونى عميقى مى‏دهد.

 ب - ما دين را پذيرفته و عمل مى‏كنيم زيرا كه به انسان نظم اجتماعى در زندگى جمعى مى‏دهد.

 ج - ما دين را پذيرفته و عمل مى‏كنيم زيرا كه به جامعه روح و انصاف و بخشش و ايثار مى‏دهد.

 د - ما دين را پذيرفته و عمل مى‏كنيم زيرا كه به تحمل مشكلات و مصائب انسانى كمك شايانى مى‏كند.

 و...

 اينگونه جوابها اگرچه جوابهاى خوبى هستند اما بسيار سطحى هستند.

چرا به دنبال اینجور مطالب برویم؟

بسمه تعالی 

 

 ... بلكه منظور ما از عقل همان عقل به معناى منطقى آن مى‏باشد كه به دو بخش نظرى و عملى تقسيم مى‏شوند.منطق زيربناى همه علوم و معارف بشرى اعم از علوم انسانى و تجربى و... مى‏باشد بدون منطق شالوده همه دانش‏هاى بشر از هم مى‏گسلد.منطق تعدد بردار وتکثر بردار نيست بلكه همه انسانهاى همه جوامع انسانى داراى يك منطق و يك نوع عقلانيت منطقى هستند مثلا در حيطه عقل نظرى يكى از يافته‏هاى عقل اين است كه هر مجموعه‏اى از تك تك افراد خود بزرگتر است يا 2 به اضافه 2 مى‏شود4.هيچ انسانى با هيچ دينى يا مسلك و مرامى و در هيچ فرهنگى و در هيچ نقطه‏اى از جهان نمى‏توان يافت كه اين دو مسأله يا مسائلى از اين دست را انكار كند زيرا كه گزاره‏اى بسيار روشن و بديهى است.ما به قابل‏پذيرش بودن چنين جملاتى مى‏گوئيم "بداهت عقل نظرى" و يا مثلا در حيطه عقل عملى جمله عدالت كار خوبى است جمله‏اى است كه هيچكس آن را انكار نمى‏كند حتى ظالمان و ستمگران هم خوبى عدالت را مى‏پذيرند و انكار نمى‏كنند ولى معمولاً كار ظالمانه خود را توجيح مى‏كنند تا عادلانه جلوه كند مثلاً برخى از تئوريسين‏هاى نازيسم براى اينكه آدمكشى‏ها و نسل كشى‏هاى خود را توجيح كنند مى‏گفتند:يافته‏هاى آنتروپومتريك نشان مى‏دهد كه اندازه دور جمجمه ژرمن‏ها از دور جمجمه نژادهاى ديگر بيشتر است پس مغز بزرگترى دارند بنابراين عقل بيشترى دارند و از آنجا كه عدالت اقتضا مى‏كند كه عاقلان و خردمندان بر جوامع حاكم شود بايد اقوام ديگر حاكميت ژرمن‏ها را بپذيرند و تسليم شوند.قابل قبول بودن جملاتى مثل عدل خوب است ظلم بد است خيانت بد است و... را "بداهت عقل عملى" مى‏گوئيم و ادعا و ثابت مى‏كنيم كه در مسائل عقلى و منطقى حتى دو نفر را نيز نمى‏توان در جهان يافت كه با هم اختلاف نظر داشته باشند.

شروع بحث ...

 

باسمه تعالى

كاوش‏هاى عقلى در حوزه دين

 قبل از آن كه وارد بحث شويم يادآور مى‏شويم كه بحث روابط بين عقل و دين و اينكه اولويت با كدام است و كدام يك از اين دو مى‏توانند به عنوان معيار بررسى طرف ديگر قرار گيرند هميشه مطرح بوده و در فرهنگ تمام اديان بزرگ مورد بررسى‏هاى فراوانى قرار گرفته است البته عمده اديانى كه از نظر عقل و منطق قابل دفاع نيستند و خود را در برابر بررسى‏ها و ارزيابى‏هاى عقل دچار مشكل مى‏بينند داورى‏هاى عقلی را محدود و محكوم مى‏دانند بسيارى از اديان هندى از اين دسته‏اند اين اديان موعظه محور مى‏باشند يعنى راه تبيين و تبليغ اين اديان موعظه و پند و اندرز است و نه اثبات و دفاع عقلانى.

 عنوان بحث حاضر كاوشهاى عقلى در حوزه دين است مى‏خواهيم دلالتهاى عقلى و نيز برد و كارآيى عقل را در دين بررسى كينم منظور ما از عقلى آنچه كه در غرب تحت عنوان عقل جمعى يا عقل متعارف از آن ياد مى‏شود نيست چراكه آنرا ما استحسان و ذوق و پسندهاى عرفى مى‏دانيم و نه دلالتهاى عقلى زيرا كه چه بسا همان ارزشها در جامعه‏اى ديگر ضدارزش تلقى شوند بنابراين ما پسندهاى عرفى و ذوق جمعى را عقل و دلالتهاى عقلى نمى دانيم. همچنين منظور ما جريان عقل گرايى موسوم به راسيوناليسم نمى‏باشد.